ضمن پوزش از

ضمن پوزش از محضر ولی   عصر و امر و بقیه ولی ها و  جامعه شهید پرور و ما بقی جهانیان…

گفته بودم که یه وقتایی شعر هم میگم…

اینو الانه دیدم …یه رباعیه … مال قدیمتراست…

 

 

 

 

 

از کووون گشاد هان! که غفلت مکنید
بر دادن بیشمار همت نکنید

این مرتض سرگشته که اینجا خفته است
کرد آنچه که گفته بود احمت (احمد) نکنید

 

حالا بماند که این مرتض سرگشته که بود و چه کرد..

پاییز

امروز وقتی ساعت 10 بالاخره تصمیم گرفتم که از خونه بزنم بیرون و برم سر کار با خودم یک کشمکش داشتم. اینکه این هوای پاییزی رو بچسبم و بمونم خونه نهار رو با هم بخوریم و بعد از نهار بریم پارک طالقانی رو با اون درختای رنگارنگش  به حضورمون مزین کنیم… یا اینکه بیام اینجا تو این ساختمون تخمی و به بیکاری و وبگردی بگذرونم وبه جای اینکه یه روز مرخصی گرفته باشم 3 ساعت مرخصی بگیرم و ساعات گه عمرم رو افزایش بدم!!!

 

همچنانکه بوضوح مشخصه من به طرز ابلهانه ای در حالی که صد در صد با حرف دلم موافق بودم و کار اول رو میپسندیدم به کار بیخود دوم تن دادم و الان دارم گزینه 2 رو با تمام جزییاتش اجرا میکنم.

 

دلم برای درختای رنگارنگ پاییزی و قدم زدن با تو میون اونها تنگ شده، برای اون دوربین کوچیک و دوست داشتنی که کلی برامون خاطره ثبت کرد و تو دوبی ماسه های صحرا ترتیب لنزشو دادن هم تنگ شده، برای پرسه زدنهامون بدون فکر هیچ چیزی، برای اون خیابون گردی های پیاده از دانشگاه تا سر جیحون از کوچه پس کوچه ها رفتن، برای اون وقتایی که کجا بریم تنها سوال بی جوابمون بود ، برای رابه را سینما رفتن و دیدن همه فیلمهای چرت دنیابه عشق دو تا بوس لابلای فیلم…

 

حماقت امروزم البته یه دلیل دیگه هم داشت ! تنها چیزی که من نمیدونستم این بود که آیا تو هم پایه هستی یا اینکه کاری برنامه ای چیزی داری برای خودت و ترس از اینکه ضد حال بخورم و ترس از سرخوردگی باعث شد که الان در سر خوردگی باشم.

 اینم امروز 3 آذرهشتاد و هفت.

 

بعدا نوشتم: همه اینا اما حس خوشبختیم رو از بین نمیبره و کماکان پرنده کوچک خوشبختی رو رو شونه خودم حس میکنم.

ماجرای عطا و لقا

 

1- این چند روزه بالاخره ما هوای پاییزو دیدیم.. من همیشه میگفتم این پاییز یه چیز خوبی بود و فصل قشنگی بود اما این چند ساله تو فکر تجدید نظر افتاده بودم که : این که همون زمستونه !

 

2- من خوشبختم! با این همسر عزیز و دوستداشتنی ای که از قضای روزگار پیدا کردم واقعا خوشبختم.لبخند

3- دیروز با حمید و بابای گرامی رفتیم استخر، و کف کردیم از بس این دو نفر کل نفس گیری گذاشته بودند و آخرش هم رکورد 3 دقیقه برای حمید ثبت شد.

این حمید که میگم دیروز کشف کردم که آدمیه شدیدا نتیجه گرا و هدفش که معمولا بردن  در هر نوع بازی ایه که انجام میده براش از همه چیز مهمتره و در این حین هر گونه بی ادبی و بد اخلاقی رو انجام میده بی اونکه لحظه ای درنگ کنه… برام عجیبه از یه آدمی که متولد ماه مهره!!!

من تو این یه عمری که بعنوان یه مرد یا پسر یا حالا هرچی  به انواع و اقسام بازیها عمرم رو سپری کردم به این نتیجه رسیدم که بیشتر اخلاق گرا باشم تا نتیجه گرا چون در تجربیاتم بوده زمانهایی که با خباثت و نامردی برنده شده باشم اما لذتش نصیبم نشده و این بوده که ترجیح دادم یه وقتایی هم بازنده باشم ولی آخر بازی با هم دوست باشیم و از بازی ای که کردیم لذت برده بوده باشیم.

4- ساختمون سازی در حال اتمامه من بعد از مشورت و تفکر زیاد رفتم و بطوریکه به گوش مامان نرسه به برادرها گفتم که از این ساختمون سهمی نمیخوام و اون یک واحدی رو که سهم من میدونند رو از آن خودشون بدوننند اما داداش بزرگه انگار که نشنیده گرفته باشه هنوز هم برای همه کارها سعی میکنه که از من هم استفاده کنه و مدیریت غلطش رو روی من هم اعمال کنه. امشب احتمالا فرصتی خواهد بود تا خیالشون رو از این بابت راحت کنم.

 

من فکر کردم که  این یه واحد خونه هفتاد متری تو مجیدیه به تمام منت گذاشتنای داداش بزرگ نمیارزه منت گذاشتنی که تا لااقل پنجاه سال دیگه ادامه خواهد داشت و مثل یه نفرین ابدی تا وقتی که نفس میکشی همراهیت میکنه. نه ! من عطای ایشون رو ترجیحا به لقاشون بخشیدم!!

قصه اینه که خونه مادری مون رو که 130 متر زمین داشت تو مجیدیه کوبیدیمو قرار شد که 4 طبقه به جاش بسازیم. ما چهارتا برادریم و مادرمون ، که خوب اینجوری یه واحد کم میاد اما مامان عزیز مثل همیشه وظیفه خودش میدونه که خودش رو فدای بچه هاش کنه و قید خونه رو زد و گفت که من میرم مستاجری به خیال اینکه آفتاب لب بوم هستم و از این حرفا. این تا اینجا شروع ماجرا بود. داداش بزرگه هم خیلی لارج و قشنگ یه خونه تو کرج داشت فروخت و گذاشت پای این ساخت و ساز با این شرط که اگه پول کم اومد ما بقیه داداشا با فروش خونه هامون به ترتیب بحران پولی رو رد کنیم تا ساختمون تموم بشه و نتیجتا خونه پدر سالاری ساخته شه و همه برادرها و مادر یه جوری کنار هم زندگی خوب و خوشی داشته باشیم.حتی قرار بر این بود که بعد از اتمام زیرزمین یا پشت بوم رو یه سوییت کوچولو برای مامان بسازیم که دور هم جمع باشیم.

این ها مقدمات بود و همه چی زرت و زرت رو هوا توافق میشد و پیش میرفت اما کم کم در جریان ساخت داداشی که همه پولها رو میداد مدیریت کار رو بعهده گرفت و سعیش هم بر این بود که تا جایی که میشه از خودمون بعنوان نیروی کاری غیر متخصص یعنی همون عمله استفاده کنه. حسن نیت بقیه هم همیشه کنار کار بود و تا جایی که میشد از خومون مایه میذاشتیم و کارگری میکردیم تا اینکه به هر دلیلی یه وقتایی یکی دو نفر نمیتونستند پابه پای بقیه سر کار باشند و این باعث دلخوری و کدورت میشد. منی که تا ساختمون 40 دقیقه تو خلوتی اتوبان باید گاز میدادم یا اونیکی که راهش از من دورتر بود با اون دوتایی که تو محل خونه داشتند فرق داشتیم و نمتونستیم پابه پای اونا اونجا باشیم. از طرفی داداش بزرگه هم شده بود مثل چوپان دروغگو هی میگفت بیا بیا و وقتی میرفتی میدیدی که همچینم خبری نیستو از همه بدتر اون سوسه هایی که پیش مامان میومد و ناراحتی هایی که پیش میاورد.

کم کم اون یکی داداش هم که تو محل بود کارای شخصیش زیاد شد ( اون هم فیزیوتراپه ) و کمتر رفت سر ساختمون و داداش بزرگه هم که دلش نمیومد کارگر بگیره تنها موند با اوئنهمه کار، و طبیعی بود که بهش فشار بیاد… پولو که من دارم میدم کارش هم که من دارم میکنم همه اوستا کارا رو هم که من هماهنگ میکنم مصالح رو هم که من میگیرم پس اینا چی کاره اند مفت خور؟ حتما همچین فکری کرده پیش خودش

البته نااگفته نمونه که مصالح رو معمولا من هماهنگ میکردم و همینطور برای اوستا کار ها هم چند جا قیمت میگرفتم و حتی توافق میکرد اما اون به سلیقه خودش که دوست داشت با آشنا کار کنه همیشه به یه دلیلی اونا رو میپیچوند و میرفت سراغ آشناها که اینم باعث شد منم کمتر تو این زمینه کمکش کنم.

 

خلاصه که روابط شروع به تیره و تار شدن کرد…

قبل از این ماجراها من گفته بودم که چون کار به فروش خونه من نمیرسه من واحد خودم رو استفاده نمیکنم و باشه واسه مامان که البه کار شاقی هم نبود مال خودش رو با احساس رابین هود بودن داشتم به خودش میدادم. اما بعد از این اختلاف نظرها در مورد کار به این نتیجه رسیدم که :”نه شیر شتر ، نه دیدار عرب” این بود که با راهنامیی سارا فکر کردم که اصلا اگه این واحد رو نخوام خیلی بهتره و آبرومندانه تر … چون میشناسم داداشم رو که تا هزار سال دیگه نوه هامون هم بهم میگن که بابا بزرگ من خودش رو فدای بابابزرگ گشاد تو کرد و و و

اینجوری بود که قیدش رو زدم اما هنوز برای کمک کردن و عملگی  و کگاهی مهندسی و کلا هر کاری که بشه مراجعه میکنم و البته اینجوری خیلی راحت ترم چون کاری که میکنم وظیفم نیست . تنها چیزی که بده اینه که من نمیخوام مامان راجع به این موضوع که من قید اون خونه رو زدم چیزی بدونه چون فقط فکرش خراب میشه و ناراحتش میکنه … اما فکر میکنم اینم نگرانی بیخودیه و بالاخره مامان خواهد فهمید و من بیخود محافظه کاری میکنم.

باقیشو بعدا دوباره سر درد دلم که واشه مینویسم.

فعلا همین.

 

گند زدن ممنوع!

تو جاده بوشهر بعد از تنگه بولحیات که ما بهش میگفتیم گردنه حیران (!!!) یکی دو تا کوه زپرتی هم بودند که باید توشون پیچ پیچ میخوردیم و یکی دوتا تونل هم داشت. از قضای روزگار بعد از یکی از این تونل ها که سرازیری دبشی هم داشت یه پیچ به غایت تخمی در انتظار راننده های شنگول بود…

 

تو همین تونل من و سارا حرف اینو میزدیم که وقتی بچه بوده همیشه در تردد از این تونل چه جیغ هایی که نمیکشیدند… ۵٠ متر آخر تونل من راننده شنگول و غافل اومدم تو جیغ زدن شریک شم که چشمتون روز بد نبینه!

آره دیگه, رفتیم تو لاین روبرو و چون کسی از روبرو نمیومد همینجور ترمز کنان رفتیم تو شونه خاکی و بعد یه کم بالا پایین شدن در حالیکه من به چپ کردنمون فکر میکردم همه چی به خیر گذشت و ماشین هم چپ نشد و صاف و آروم اومدیم تو لاین خودمون زدیم کنار و به هم نگاه کردیم.

 من بهت زده بودم با حس خنده و خجالت!و البته خایِ فنگ!

پیاده شدم و هر چی نگاه کردم نه سپر شکسته بود نه چیزی از جایی آویزون بود…. فقط کمی خاک توی رینگ ماشین رفته بود.

 

اولین باری هم که چالوس میرفتم همین حرکتو زدم , همیشه وقتی فکر میکنم جاده و گردنه و … همچینا هم که میگن شاخ نیست این اتفاق میفته.( همون که گفتم هر موقع فکر میکنی بردی میبازی!)

 

البته اگه بخوام تکنیکی تر بحث خایِ فنگ شدنم رو بگم خفن ترینش اونموقع بود که فک کنم اول یا دوم راهنمایی بودم و با تیر کمون مگسی زدم تو یکی از چشمهای پسر همسایمون. وقتی دویدم جلو و با صدایی که مرگ جونشو گرفته بودم گفتم :‌حسین فیلم بازی نکن! چی شد؟ و چشمشو دیدم که تو کاسه چرخیده بود و دو سه تا رگ سفید و کلفت از بالا پایین بیرون زده بود…

با هزار تا سرعت فقط دویدم و عین موشک رفتم تو خونه. مامانم که شوکه شده بود گفت چی شده و من مثل موش رفتم و در دورترین و کنج ترین نقطه خونه ÷شت تختخواب کز کردم… حالا که فکر میکنم واقعا کار مسخره ای بوده و ترسو بودنم بد جوری لو رفته.

طفلی مامانم وقتی منو تو اون حال دید فرصت حدس زدن پیدا نکرد, صدای جیغ و ناله مادر حسین محله رو ورداشت و مثل روز روشن بود که من چه دسته گلی به آب دادم…

خدا رو شکر اون قضیه به خیر گذشت و اون چشم کور نشد.

تقریبا عمده گندایی که تو زندگی زدم همینا بود. خدایی بقیشو بچه خوبی بودم!

البته یه بار هم کتاب دزدیدم منو گرفتن اونم خیلی بد بود, اونو اول راهنمایی بودم و صرفا برای خوابوندن کل همکلاسی ها شاهنامه فردوسی رو دودر کرده بودم… هر چی هم کش میرفتم میبخشیدم به بچه ها, فقط یه کرمی بود که جیگرمونو به رخ بقیه بکشیم!

 

خریته دیگه شاخ و دم که نداره!

 

مهاجرت آری یا نه!

کیوان از پشت یک سوم که لینکش همین کنار هست مطلبی درباره مهاجرت داشت و منم نظری! از اونجا که همیشه نظر دادن با ریسک پریدن همه زحمت تایپ مواجه و همراه بوده , و از اونجا که من وظیفه خطیر آپ کردنو گزارش شرح احوال خودم در اینجا رو دارم,و از چند جا دیگه… گفتم اینجا هم بگمش:

 

نمیخوام از بدی های اینجا بگم  فقط یک لحظه از ذهنتون بگذرونید تمام مسایلی که این چندوقته دیدید و شنیدید از گیت های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بگیرید تا کنکور و مدرسه و کتابهای دخترونه پسرونه و … میشه بدون اغراق گفت به هر چیزی که فکر کنید “شکر اندر شکر”توش به وضوح مشهوده. اما من نمیخوام راجع به اینا بگم. میخوام از رویا بگم .از اون فیلم 2 ساعته the secret که جا داره راجع بهش یه پست بذاری!
کیوان جان من فکر میکنم همه چیزایی که گفتی درسته با چشمهای بسته نباید حتی تا دم در خونه رفت اما چیزی که ازش حرفی نزدی اینه که ما اینجا چیکار داریم!؟ بیست سی سال نفس کشیدیم و فکر کردیم و نهایتا چهل پنجاه سال دیگه هم اینکار رو ادامه میدیم، من یه بار دوبی رفتم و یه بار هم فرانسه و البته میلیونها بار هم با اینترنت و فیلم و سریال و مستند و اخبار دور دنیا گشتم! جاهای بدتر از ایران هم وجود داره همونطور که جاهای بهتر. زندگی در همون بورلی هیلز و پاریس و منهتن هم بالا و پایین داره همه این شهرها هم کارتون خواب و ولگرد و معتاد و مفلوک داره، و حتما باید به همه اینا فکر کرد.

اما من میخوام راجع به این بگم که آیا قانع باشیم یا بیشتر بخواهیم؟

آیا قانع باشیم به اینکه تو تهران زندگی میکنیم (نه حاشیه نه شهرستان نه حلبی آباد…)، خونه و ماشین داریم، کاری داریم که آخر ماه بالای نیم میلیون میذارن کف دستمون برای اینکه وبلاگ بخونیم و عشق و حال کنیم و ماهی یکی دوساعت هم فسفر هدر بدیم براشون، خانواده ای که دوستشون داریم و دوستمون دارند، مردمی که تا وقتی بهشون لبخند میزنی و کاری باهاشون نداری بهترین مردم دنیا اند و…
تصمیم گیری و قضاوت ساده لوحی وبلاهت آدم رو لو میده! هرکسی به این سوالا یه جواب میده.
و جواب من اینه:  نه!   هیچ کس به من گارانتی نمیده که دوباره به دنیا بیام، منم و همین چهل پنجاه سال باقیمانده (خوشبینانه اگه الان سقف نیاد پایین) از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خدا و پیغمبر و دین و ایمون هم چند وقتیه که تو باغچه چال کردیم و بهشت و جهنمی هم در انتظارمون نیست. حیفم میاد که ذهنم ، بدنم ،” منم” در گیر جامعه ای باشه که نمیخواد بفهمه الان 2008 شده هر چند که ما بخواهیم تو 1387 زندگی کنیم. حیفم میاد که… .
قبول دارم هر جایی غیر از ایران من یه خارجی ام و درجه دو یا n ، اما این دیگه چیزی نیست که دست خودم بوده باشه، بالاخره گلهایی که تو زباله دونی در میان هم حق بودن دارند و من خوشحالم از اینکه گیاه نیستم و میتونم حرکت کنم.شاید یه نفرینی یه تو مایه های صدسال تنهایی اما لااقل میتونیم این نفرین رو از بچه های احتمالی مون سلب کنیم، تا اینکه بشینیم و فکر کنیم که اگه اون بخواد ایرانی باشه چی؟؟؟ اگه خواست دندش نرم پا میشه میاد اینجا دهنش سرویس شه ، ما که ضامن نشدیم بچمون مازوخیسم نداشته باشه!
شما وقتی ایرانی هستی به چهارده تا کشور داغون میتونی بدون ویزا و سین جیم مسافرت کنی تقاضای اقامت بدی و … وقتی آمریکایی یا کانادایی یا خیلی کوفتهای دیگه باشی این تعداد به 130 یا عموما 90 با بالا میرسه، هیچ کس از داشتن اختیارات بیشتر بدش نمیاد.
یه چیزی رو هم یادمون نره ! یه خارجی الان رییس جمهور آمریکاست،  یه کله که چه عرض کنم همه جاش سیاه! یه شهروند درجه دو، فکر کنید که پسر یا دخترتون ممکنه که رییس جمهور آمریکا باشه! تو همه احتمالاتی که ممکنه وجود داشته باشه.

با همه این حرفها امیدوارم به همین زودی دعوت نامه و فرش قرمز و غیره فراهم بشه تا من هم بتونم برم خارج و بیام تو همچین پستهایی ناله کنم از غم جدایی مام وطن که دیگه معلوم نیس شبها کی سرشو تو بالینش میذاره.    D:

بوشهر

برای سومین سالگردمون 2850 کیلومتر در حرکت بودیم. مسیر قم-کاشان-اصفهان-شیراز رو در اتوبان بودیم و از اونجا تا بوشهر هم جاده های پیچ در پیچ که از دامنه های زاگرس قرار بود بگذرند …ساعت هشت و دوازده دقیقه عوارضی قم رو رد کردیم و ساعت نه و پانزده دقیقه تو میدون آزادی اول بوشهر بودیم.

 

رانندگی مسیر هم بینمون تقسیم شد ، تو راه رفت نرسیده به شیراز جامون رو عوض کردیم و زحمت رد کردن تنگ بولحیات در شب افتاد به نی نی عزیزم که تو ماشین باید مایکل شوماخر پداش کنیم دیگه.. بس که تو این گردنه ها معکوس کشید و از چرنده و پرنده سبقت گرفت. برگشتنی هم بعد از آباده و نرسیده به شیراز جامونو عوض کردیم و تا قم رو نی نی رانندگی کرد با این تفاوت که اینبار اتوبان بود و جالب این که در کل این اتوبان 5 تا ماشین ندیدیم…

 

آب و هوای بوشهر عالی بود. دریا آروم و خوشرنگ …بدون بوی ماهی و لجن ( که معمولا تو شمال هست)… مردمش هم خوب بودند .ساده و دوستانه. چیزاییکه برام جالب بود اول تمیزی بی نظیر این شهر بود وقتی زمین رو نگاه میکردی و تا شعاع بیست متری هیچ زباله ای روی زمین نبود کاغذ و نایلون و هر زباله ای که داشتی میچسبید به دستت و امکان نداشت بتونی بندازیش زمین. دومیش امنیت بود: من اونجا کلی زن و دختر دیدم که تنها برای خودشون در حال سیر و سیاحت بودند و اصولا اگه تهران بود نصفشون شب حامله برمیگشتند خونه اما اونجا مشکلی براشون پیش نمی اومد. رکورد های شهرداری هم که همه جا ثبت شده بود ،تو این یکی دوساله کلی به شهر حال داده بودند ، از سنگفرش پیاده رو ها تا ساختن ماهی یک پارک و فضا سازی های قشنگ لب ساحل.

 

کوچه خاطرات نی نی من هم دنیایی بود برای خودش. جالب این که همه چی دست نخورده باقی مونده بود خونه ها، نقاشی ها و نوشته های روی دیوارها والبته درختها و گل و بوته ها که دیگه اصلاح نشده بودند و یا سر به فلک کشیده بودند یا برگشته بودند تو دل زمین.

 

عکس و فیلم هم که تا دلت بخواد گرفتیم.

 

یه چیز دیگه شهر که جالب بود نحوه شهرسازیش بود، من پلانی از اونجا ندیدم اما فکر میکنم بخاطر امتداد خط ساحل خیابون ها یه حالت مثلثی پیدا کرده بودن و همین باعث میشد ذهن شطرنجی من به خطا بیفته و دور خودمون بچرخیم. البته روز آخر بالاخره یه پلیتیک زدم و ثابت کردم که زاویه صفر و 360 با هم یکی اند. خیلی حال داد. کنار ساحل بودیم و در دور ترین نقطه نسبت به خونه و من به جای اینکه مسیر اومدن رو برگردم همون مسیر رو ادامه دادم و در عین ناباوری بعد از 5 دقیقه رسیدیم به خونه!

( خونه عبارتست از مهمونسرایی که تو پایگاه نیروی دریایی گرفته بودیم و انصافا از هر هتلی بهتر بود)

 

مهمونسرای بی 8 یه خونه ویلایی درندشت بود که توش 7 تا تختخواب داشت و یه سالن و آشپزخونه بزرگ و یه حیات  با درختای نارنج و اون بوته گل کاغذی خوشگلش. برای 2 نفر کمی بزرگ بود…

 

اگه کسی اونجا رفت از دیدن هلیله غفلت نکنید ! چسبیده به نیروگاه مربوطه در بوشهر یه ساحل فکستنی هست با خونه های داغون در حد کپر و یه امامزاده که معلوم نیست اونجا درست لب ساحل چیکار میکرده که مرده!!! اما اون خونه ها با یه سری از این بوته هایی که خیلی هم از درخت چیزی کم ندارند از ساحل جدا شدند و یه ساحل دنجی شده که حسش تا ابد تو ذهن من باقی میمونه…

 

تصور کن

 در ساحلی که تا صد ها متر از هر طرف افق باز است و آفتاب گرم در حال غروب، چه لذتی دارد بوسه های  کوتاه و دلنشین عزیزترین!

 

شکن گیسوی تو…

همیشه موقعی که فکرشم نمیکنی اوضاع قریشمال میشه…مساله سر جدی گرفتن شوخیهای بی موقع من بود…

بهرحال صبح فردا عازمیم به سمت بوشهر …تصمیم بر این شد که با ماشین بریم, یه دست حسابی هم به سر و گوش ماشین کشیدیم.

فعلا همین.

 

کاش بر آن شط مواج سیاه …

همه عمر سفر میکردم