روز نگار

نزدیکای سال ٢٠٠٩ داریم میشیم و از اونجایی که قراره که سال خوبی باشه و اصلا تمام کاینات تلاششون براینه که ٢٠٠٩ سال خوب و دوست داشتنی ای باشه  (برای همه) , سال ٢٠٠٨ داره زورشو میزنه که برای سال بعد ضد حالی باقی نمونه!

کار سپید جون اصلا خوب نشده نه طرح قشنگی داره نه ماکت خوبی و نه فکر میکنم که تری دی و پوستراش خوب بشه هر چند که من دارم زورمو میزنم که بترکونم!

 

راستی ریق رحمت!

یه دوستی سوتی منو گرفت و خوشحالم که دیگه ریق رو با ریغ اشتباه نمیگیرم , ممنون, اما من هنوز معتقدم که در تقابل سنت و مدرنیته اینکه آیا ظرف رو میشه به بدن زد یا نه,  جای سوال داره! چون به نظر من هر چی رو  که قدیما میشد سرکشید خوب الان هم میشه زد به بدن! هر چند اونقدا هم قابل بحث نیست.

برای همه شادی آرزو میکنم.

Advertisements

مرد پریود

آرام نیستم , اصلا…

عجیب حالت تهاجمی پیدا کرده ام , چند وقتی ست…

نمیدونم چه مرگم شده و اصلا هم خوشم نمیاد…

شده کارم اینکه پاچه بگیرم و بعد برم تو فکر که حالا مگه این طفلی چی گفته بود؟! سوتفاهم نشه با سارا کمتر از همه مردم اینجوری ام ! اما کلا دمای جوش ام خیلی پایین اومده..

منی که خونسرد مطلق بودم یه جوشی ای  شدم که حوصله خودمو سر میبرم!

آروم نیستم!

 

موس.ترو.دا.نوس

 

خودمو میبینم که همینجوری بی مقدمه و بی اونکه بهت چیزی بگم با دو تا ( یا حالا به تعداد دوستا ) بلیط کنسرت ننه دریا ( نمیدونم چرا به خانم به این نازی میگم ننه! ) میام و کشون کشون میبرمت و میدونم که از هنر اصیل و پدر مادر دار خوشت میاد و با تمام مشکل پسندی ای که داری آخر برنامه از ته دل براش دست میزنی و من تو طول برنامه چند بار اشکم فوران میکنه و خلاصه که  یه شب به یاد موندنی دیگه تو زندگیمون خواهد بود.

 

پ.ن: اومدم که اسم این پست رو عوض کنم چون تقریبا هر کی میاد اینجا از سرچ این کلمه میاد و فک کنم تو کتاب این بابا هم بگردم یه جایی گفته باشه که “همه میرند یه وبلاگ بیربط دنبال من”!!!… گفتم اشاره ای هم بکنم که سخت در اشتباه بودم و کلمه به کلمه این پست رو در جوگیری هنر نوشتم.

 

 

 

تحلیل اجتماعی روز

تو خونه ما- یعنی خونه مادرم- چهار تا پسر بودیم و مادرم , بابا هم که ریغ رحمت رو زوری گیر آورده بود و تا چکه آخرش رو زده بود به بدن –تازه یک سال و سه ماهم بود یاد گرفته بودم بگم بابا گذاشت رفت جلو گلوله دشمن کون نشور واسه خاطر مام وطن کون نشور_خلاصه که تو اون خونه 5 نفری که داشتیم هر کسی واسه خودش یه حاکم ملوک الطوایفی بود و دولتی خودمختار.

مادرم همزمان با من یا شاید یکی دوسال دیر تر مدرک پنجم دیستانش رو گرفت و نمیتونید تصور کنید که چقدر شیرینه وقتی که مامان آدم از تقلب سر کلاس ریاضی بگه یا وقتی ازش درس میپرسی تو فکر دید زدن کتاب باشه.. نمیتونی آقا جون زور نزن, آخر عشقه… و اما برادر ها هر کسی داشت زندگی روبا همه بالا و پایینش , خودش تجربه میکرد و گام به گام با هم پیش میرفتیم . هرچند که داداش بزرگه همیشه اصرار داشت که جای بابای بقیه است و باید حرفشو گوش کنیم و حتی کتک های مفصلی هم به جای تعلیم و تربیت بهمون مینواخت اما بهر حال یک کم که عقلمون میرسید دیگه اون رو بالا سر خودمون نمیدیدم و کنارمون بود.

وقتی که بچه مدرسه ای بودیم همه زندگیمون تو مدرسه میگذشت و بعد هم تو کوچه و فوتبال و اصولا برو و نرو ای در کار نبود و هر کسی خودش تصمیم میگرفت که بره یا نره و پیچوندن درس و مشق هم که کاری نداشت چون هر کسی فقط خودش میدونست که چقدر درس و مشق داره و میخواد بپیچونه یا نه. مسئولیتش هم با خودمون بود, داداش بزرگا همگی درس نخون و بپیچون بودند و من که از همه کوچیکترم سعی میکردم با تمام سرعتی که میشه درسا رو بخونم و مشقا رو بنویسم تا تو بازی و تفریح از بقیه جا نمونم. این شد که همیشه شاگرد اول بودم و اولین کسی که از همه امتحانا بیرون میومد هم.

درس رو برای خوشحالی مادرم میخوندم و هر جا هم که انگیزم کافی نبود از ترس کتک خوردن از داداشم, بازی هم که هدف غایی خلقتم بود.

اما کم کم بزرگتر شدیم و پامون به دانشگاه باز شد و دیگه کلاسها پشت سر هم نبودند و لاشون کلی باز شده بود , قوه جوونی بعضی اعضای بدنمون رو ورزیده تر کرده بود و از قضای روزگار کلی دختر جورو واجور هم ریخته بود دور و برمون. درست مثل این بود که با یه ماشین برو برسی سر یه چند راهی که هر کدوم رو عشقت بکشه بازه تا تخت گاز بری تا هر جاش که میخوای. همه قماشی تو دانشگاه بودند از دود و دمی بگیر تا شاعر پیشه وفرهنگی, بدنساز تا دائم الخمر , دختر باز بکن در رو تا درسخون خفن. فقط باید یکی از راه ها رو اراده میکردی و دو سوت همه چی محیا بود.

 

کارم شده بود این که صبح ساعت 9-10 پاشم بزنم بیرون به هوای دانشگاه و شب هم ساعت 10 -11 برای استراحت و تقویت قوای از دست رفته برگردم خونه تازه اگه برگشتنی در کار بود. حتی چند باری پیش اومد که سر ظهر دیدیم بچه ها دارند میرند مسافرت در آن تصمیم بر گشت و گذار گرفتیم و سه روز بعد یادمون افتاد که بزنگیم به خونه که سردخونه ها رو دنبالمون نگردند که در اقصی نقاط کشور مشغول عیاشی هستیم. اونموقع ها هنوز موبایل عالم گیر نشده بود.

 

بعد از این دوره کون کونک بازی و عشق و حال به تمام معنا بود که کم کم عقل هم وارد شد و برای حال کردن بیشتر تصمیم براین شد که کار کنیم و پول درآریم . خانواده ما مردونه تر از این بود که برای عشق و حال کردن یه نفر بهش سرویس بده. یعنی اگه میخوای حال کنی خودتی و کون خودت, ازش در بیار و خرجش کن! و همینش خوب بود چون باعث مسئولیت پذیری میشه.

 

حالا همه اینا رو واسه چی میگم… برادر خانم بنده الان در سن عشق و حاله و از اونجایی که پدر و مادرش اصلا شبیه مادر من نیستند مدام تو این فکرند که این کجا میره و با کیه و چه میکنه و بد تر از اون این که چی میپوشه و چی میخوره و الهی بگردم با چی میره و با چی میاد و از این قرطی بازیها. که از نظر من و البته برادر خانم عزیز میشه عشق و حال با سرویس کامل و یه کم مزاحمت و سین جیم که حتما یه راهی برای پیچوندنش هست.

یه دلیل دیگه هم مریم بود که از 4 بعد ازظهر تا 10 شب باید کارای خونه رو انجام بده و برای خودش وقت نداره.

 

به نظر من هیچ سمتی برای آدم چنین مسئولیتی رو بوجود نمیاره که از خودش غافل بشه و صرفنظر کنه. همسر و مادر هستی ؟باش! وقتی حال نداری غذا درست کنی هر کی گرسنشه یک فکری به حال خودش میکنه. دیگه تمیز کردن خونه که از اون حرفاس هر کی ناراخته میتونه کثیف نکنه. لباس اتو زدن؟!!!!

 

پدر و مادر عزیز ! بچه تون مرموز شده؟ چهارتا دوست دختر همزمان داره که یکی دوتاشون رسما وضع خراب تشریف دارن؟ حس میکنه که باید سیگار بکشه و دو سال شما رو اسگل کنه که : کی ؟!! من!! خوب قربون شکلتون پنج بعلاوه یک و تحریم و این چیزا واسه همین وقتاس دیگه. شما که نمیتونین هر روز تا قزوین برین و بیایین ببینین به جای دانشگاه رفتن کون چند نفر میذاره! پاسپورتش رو بدین دستش هر غلطی دلش میخواد بکنه با مسئولیت خودش, بذارین به جای اینکه نیروهای مدافع ذهنش – وجدانش – برای پیچوندن شما و دودره بازی صرف بشه به آینده خودش معطوف بشه و این که بالاخره میخواد چه گهی بشه در زندگانی! بهش بفهمونین که دیگه از دست شما خارج شده و خودش میدونه و این 60 -70 سال زندگیش. بهش بفهمونین که دیگه پیر شدین و از دزد و پلیس بازیتون گذشته. از سرویس دادن و بشور و بپز و ببر و بیارتون هم گذشته. محکوم به کار اجباری که نیستین قربون شکلتون, مهرم حلال جونم آزاد رو هم واسه همین وقتا گذاشتند.

 

خیلی وقتا شبا که بعد از یازده دوازده میرفتم خونه داداشای جیگر طلا چنان ترتیب غذا ها رو داده بودند که جای سفره گود شده بود یا حتی بعضی وقتا مامانم خسته تر از اوئنی بود که شام بپزه و حقم داشت وقتی معلوم نیست که آقای عاطل باطل عشق و حال پیشه کی میاد , گرسنه میاد یا شام خورده, اصلا میاد یا نمیاد, چه لزومی داشت که براش شام بپزه یا نگه داره ؟ و اونموقع بود که وقتی سر گشنه میذاشتی زمین میدونستی که بهای لابالی گریت رو داری میپردازی و هیچ کس مقصر قرو قور شکمت نیست مگر این دل صاب مرده که میخواد بی سوال و جواب روزی 48 ساعت خوش باشه.

 

لباس شستن و اتو زدن و مراقبت از سر و وضعم که دیگه تکلیفش معلوم بود و نیاز به گفتن نداره که اگه روزی میدیدم که یکی از این کارها رو کسی برام انجام داده چه اشک شوقی تو چشمام حلقه میزد!- البته ناگفته نمونه که بده بستونهایی هم جریان داشت و وقتی من گرم اتو زدن بودم چه بسا که لباس داداشا رو هم یه حالی میدادم و اونا هم یه وقتایی جبران میکردند, مامان هم که جیگر منه هر موقع حالشو داشت به همه جای زندگیمون یه دستی میکشید و ماها هم که اصولا سگ بودیم و بینظمی خودمون رو به هر نظمی ترجیح میدادیم و شدیدا پاچه مامان طفل معصومم رو میگرفتیم.

 

الان دیگه همه داداشا ازدواج کردیم و سر زندگیمونیم , یکی دوتا نوه هم به جمعمون اضافه شدند و مامانم هم خیلی خیلی آرومتر و مهربونتر و کم استرس تر بالای سر بچه هاش و خونوادش زندگی میکنه , خدا رو شکر هیچکدوممون نقش منفی اجتماع نشدیم و با تمام بازیهایی که سر خودمون و زندگیمون در آوردیم هر کدوم واسه خودمون هنوزم حاکم ملوک الطوایفی هستیم و دولت خودمختار و همه چی هم به خوبی و خوشی داره میگذره.

شرح حال

دیروز بعد از مدتها دل به دریا زدم و یکی از ده پونزده تا فیلمی رو که از بس زیر میز تلویزیون هر روز چشمک زدند تا ببینیمشون جفت چشماشون در رومد رو مفتخر به دیده شدن کردم.

پاریس تگزاس در سال 1984 جایزه بهتریم فیلم کن رو برده بود و از سری فیلمهای جاده ای بود و چند جا منو یاد فیلم ” rain man ” انداخت که اونهم تو همین ژانر بود با بازی تام کروز و داستین هافمن.

 

نکته جالب که در اسم فیلم هم هست اینه که در تگزاس جایی هست به اسم پاریس و اینجور که معلومه جای داغونی هم هست و ایهام بین این دو پاریس لبخند کوچیکی رو همراه داره در ماجرای فیلم.

 

یک مرد با سن بالا و قیافه متوسط بد و اخلاق نه چندان خوب و یه دختر جوون و زیبا و سر زنده زوجی رو تشکیل دادند که به شدت عاشق همدیگه هستند و از همه چیز هم خوششون میاد تا جایی که مرد نمیتونه دوری زن رو تحمل کنه و روزها بره سر کار! این دقیقا حسیه که من خیلی وقتها داشتم و دارم و این تیکه فیلم بود که منو در گیر خودش کرد. البته فیلم در مجموع فیلم خوبی بود و توش کلی حس و حال خوب و دیالوگهای قشنگ و تصویر برداری های خوب داشت که به دیدنش می ارزید هر چند که ریتم فیلم در نیم ساعت اول بطور کشنده ای آروم بود.

کشاکش بین مسئولیت پذیری و عشق, اینکه ساعات بسیاری از عمر رو باید در جایی سپری کنی که اگه جای مزخرف و غیرقابل تحملی نباشه لااقل اولویت درجه دوی توئه برای بودن و قطعا جای اول بودن با عشقته در خونه یا هرجای دیگه. البته اینم بگم که بعضی وقتا برعکس فکر میکنم یعنی فکر میکنم که دوری هایی از این قبیل بعضی وقتا هم نتیجه مثبت داره و باعث کشش بیشتر میشه و حتی تو بعضی شرایط از کشمکش و اصطکاک های بیخودی جلوگیری میکنه.

 

از فوتبال بگم, چند وقتیه که حس جدیدی رو تجربه میکنم : نیمکت نشینی.

منی که همه عمر برای خودم نقطه اتکای تیم بودم حالا ذخیره ثابت شدم و حتی بدتر از اون و البته این در شرایطیه که من داره از فوتبال خوشم میاد و میخوام جدی تر دنبالش کنم و حتی در زندگی بعدی بطور نیمه حرفه ای یا اگه شانس بیارم حرفه ای دنبالش کنم…

البته این نیمکت نشینی شاید از جهاتی خوب هم بوده و انگیزه بهتر شدن رو در من تقویت کرده باشه چون بیرحمانه دوست دارم که بهترین خودم رو به نمایش بذارم.

 

یه چیز دیگه ; قرار شده که از ترم بعد برم یکی از این واحدهای دانشگاه آزاد و طراحی معماری درس بدم اینهم حس جالبیه و همراه با استرس خفیف. تقریبا یه دوسالی هست که انواع و اقسام پیشنهاد تدریس از اقصی نقاط ایران میرسه اما خوب هر دفعه به یه دلیلی پیچونده بودم خلاصه این ترم آخر حضور در ایران گفتم این رو هم تجربه کنم.

 

همین.

 

اینم از جوونیاس

عمری

به نوازش دست و شبنم اشک

از سنگ خاره بتی ساختم

یوسف مصری آبله روی درگهش.

و اکنون

از پس تمام سالهای عمر که مینگرم

افسوس

چشمان بت من… سوی دیگر نگران است.