به یاد بهنام!

تو همه عمرم شاید بیشترین کاری که کرده باشم و فکرم مشغولش بوده بازی فوتبال بوده!

شاید مایه شرمساری باشه , که تو این دنیا با اینهمه هاگیر و واگیر و دغدغه, خیر و شر , اهداف و آرزوها چرا من باید اینقد تو این فکر بوه باشم؟!

خوب یه نگاهی به گذشته هام بکنم:

کلاس اول دبستان نمیدونستم فوتبال چیه و بیشتر پایه لی لی و قایم موشک با دختر و پسرای همسایه بودم.

کلاس دوم که بودم برادر بزرگترم که ٨ سالی باهام اختلاف سنی داره همینجوری هوس کرد بهم آموزش بده و یادم نمیره که یه روز تو خونه ٢-٣ ساعتی وقتش رو گذاشت و بهم “استپ کردن توپ” رو یاد داد و چند روز بعد هم ” یه پا دو په”!

باور کردنی نبود اما با همین دو تا تکنیک من تو تمام کلاس دومی های مدرسه به شخصیتی محبوب تبدیل شدم که همه دوست داشتند زنگ ورزش تو تیم اون باشند. تو کوچه هم بین همسال های خودمون معروف شدم و دیگه پسر برگزیده کوچه بودم و اولین چیزی که از دست دادم بازی با دخترای کوچه بود!! چون دیگه واسه من افت داشت!

یادم نیست کی بود از بس که شاگرد اول شده بودم یکی از شخصیت های محبوبم تو فامیل برای تولد وجایزه درسخون بودنم یه جمله جادویی بهم گفت : “اگه هر چی پول تو دنیاست داشتی چی برای خودت میخریدی؟” از این سوال در همون لحظه برداشتم این بود:” چی دوست داری برات بخرم؟” و در مرحله بعد به این هم فکر میکردم که اگه چیز زیاد گرونی بگم بیخیال خریدنش میشه… و بعد از کلی فکر کردن آرزوم رو هدر دادن برای یک کفش فوتبال!  آخه تو بچگی من فقط کفش میخواستم و دیگر هیچ! نمیدونم چه بیماری ای بود.

روزا همینطور گذشتند و بواسطه فوتبال خوب و تمرین زیاد و تاثیر متقابلی که تو شرایط اجتماعی من میگذاشت, فوتبال تبدیل شد به جزئی از شخصیت من.

موقعی که مدرسه عوض میکردم با اولین زنگ ورزش کلی دوست پیدا میکردم, همینطور وقتی اسباب کشی کردیم و به محله جدید رفتیم.

١٧ سالم که بود از یه طرف کنکور سر راه بود و از یه طرف جاهایی که فوتبال بازی میکردم پیشنهادهایی برای بازی حرفه ای داشتم, و خوب قائدتا درس رو چسبیدم و رفتم دانشگاه معماری بخونم. هر چند که اونجا هم تو اولین گل کوچیک باز کلوب طرفدارهام رو پیدا کردم و فوتباله دوباره جادوی خودش رو انجام داد, اما به هر حال مسیر اصلی زندگیم نشد.

خیلی طولانی شد اما راستش اینا همه مقدمه بود!

چیزی که میخوام بگم اینه که تو همه این سالها به اندازه موهای سرم برد و باخت رو تجربه کردم و از همه این لحظات این رو یاد گرفتم که اگه بخوام خیلی با جزئیات درگیر بشم , جز مشاجره و جر و بحث و اعصاب خوردی چیزی نصیبم نمیشه. یادگرفتم که تو زمین فقط یارام رو تشویق کنم و روحیه بدم بهشون. یادگرفتم که سعی کنم از وقت و انرژی ای که دارم میگذارم لذت برده باشم تا بازنده نباشم.و دارم فکر میکنم که زندگی هم چیزی جز همین زمین کوچولوی فوتبال نیست!

بعضی وقتا هر چقدر هم که خوب باشی حریفت بهتر از تو بازی میکنه و میبره! باید برای بازی خوبش احترام قائل باشی.

بعضی وقتا بازی رو دست کم میگیری و از کسی که در حد و اندازه ات نیست میبازی! باید اگر میخوای برنده باشی همیشه تمام تلاشت رو بکنی و بهترین کاری رو که میتونی انجام بدی.(you should always do your best)!

بعضی وقتا میبازی چون افراد تیمت رو جوری تقویت نکردی که بتونند خودشون رو برنده زمین بدونند! باید همیشه تو ذهنت پیروانت جایی برای باور بهترینها داشته باشی!

و بالاتر از همه اینا, همه چی برد و باخت نیست! مهم لذت بردن از زمانیه که صرف کردی.

شاد باشید.

 

نزدیکای تولده!

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن             که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

 

مامان رفته بود کربلا , امروز صبح رفتیم پیشواز و آوردیمش خونه.اینبار از آب و هواش راضی بود , از آرامشش هم . میگفت عراقی ها -مردمشون- از خداشونه که آمریکایی ها بمونند. باز خوبه ملت میرن اونجا این رسانه ها رو دور میزنند میفهمند دنیا دست کیه.

 

ساختمون هم داره کم کم تموم میشه, مونده پارکینگ سنگ بشه و حیاط فرش و بنا و کارگر و جوابشون کنیم برن سر زندگیشون.

 

دارم رو طرح الی جون کار میکنم! دانشگاهه! اگه برای پایان نامه هم میدادیم این طرح رو باید نمره عالی بهش میدادند….. تمرین خوبی بود برای من! باید بعدا عکسای کارامو یه جایی آپلود کنم.

فوتبال هم که گفتن نداره , به داور باختیم رفت پی کارش!

تولد سارا نزدیکه, و احتمالا براش یه گوشی موبایل میگیرم! فقط باید فکر کنم که خفنش رو بگیرم یا یه چیزی در حد استفاده برای این ٨-٧ ماه ؟!

 

فعلا .

تئاتر

جشنواره تئاتر فجر امسال هم مثل بقیه سالها بی صدا و بی در وپیکر اومد. با همون بلیطهای سه تا صد تومن که میشه عین هلو اسکنشون کرد و پرینت گرفت و منت اون بلیط فروشهای از خدا بیخبر رو نکشید و با کارایی که چنگی به دل نمیزنند و خیلیاش ارزش همون اسکن و پرینت رو هم ندارند!

 

کار علی رفیعی رو بابازی اکیپ کامل بازیگرای کار اخیر بیضایی در تالار وحدت دیدیم و انصافا من که حالم گرفته شد… آغا محمد خان قاجار رو به بدترین شکل ممکن تحقیر کرده بود در حالیکه من فکر نمیکنم کسی که اونقدر جنم داشته که سلطنت ایران رو با اینهمه گوشه و کنارش به دست بیاره آدمی تا این حد حقیر بوده باشه! میذارمش به حساب اون تاریخ نوشتنهایی که موجب شرم تاریخنویسش میشه. اما این تئاتر با متن بدون محتوا با توپوق های فراوون بازیگرا و ریتم خواب آور کار کامل تر شد و اگه اون چند تا ترقه که یکی بود یکی نبود شلیک میکردند هم نبود بی شک خوابمون برده بود ! طراحی صحنه هم با توجه به امکاناتی که تالار وحدت داره واقعا ضعیف بود و شیر آبهایی که بدون هیچ استفاده ای فقط تو صحنه بودند تا بگند: ” ما لوله کشی بلدیم ” در کنار خودشون چکه کردن آب در صحنه رو داشتند که میگفت :‌” لوله کشی فاضلاب بلد نیستیم!!!”

 

وسطای نمایش واقعا میتونستم بلند شم و داد بزنم که این مسخره بازیها چیه ؟! با کدوم اعتبار اینجوری دارین پادشاه یک کشور رو به لجن میکشین؟! … کاش میشد گوجه و تخم مرغ پرتاب کرد تو صحنه ! اینو از ته دل آرزو کردم.

در مجموع علی رفیعی خیلی از خودش ضعیفتر بود .و حاضرم شرط ببندم که اگه اینهمه اسم بزرگ تو این نمایش نبود نصف سالن دقیقه ١۵ سالن رو ترک کرده بودند.

و اما بدتر و زننده تر از اون تماشاچی های تئاتر این مملکت هستند که جون میدن واسه شوخی های پایین تنه و فحشهای کش دار که هر جا از این دری وری ها گفته میشه صدای کف و سوتشون نشون میده که از خود بیخود شدند!

جدا چرا ما اینجوری شدیم؟!

مارچ 13200

کارا سبک شدند و اوقات فراغت زیاد. دغدغه ذهنی ای ندارم و حس میکنم که حالم با حال گربه ای که زیر آفتاب لم داده و یکی هم داره نازش میکنه قابل مقایسه اس!

برای منی که به زعم خودم hard disk ندارم و گذران زندگیم از طریق ram انجام میشه این استراحت حالت Stand By رو داره و حتی گاهی برای اینکه این حس بی وزنی رو از دست ندم حتی به تفریح هم فکر نمیکنم , چون نیاز به برنامه ریزی داره و این یعنی استفاده از مغز.

 

این روزا سریال Lost رو ادامه میدیم و My name is Earl   هم که سریال جذاب و دوست داشتنی ایه به لیست داره اضافه میشه . سارا هم یک کم کاراش زیاد شده و دو سه تا کار رو داره با هم جلو میبره که فکر میکنم تا قبل از عید اونهم از این کارا فارغ میشه و دوتایی با هم با خیال راحت لم میدیم جلو آفتاب…

 

هر چند که احتمالا اونموقع هم دنبال گرفتن مدرک و ترجمه و این کارا باید باشیم و stand by  کاملی نمیشه.

 

فوتبال رو دارم ادامه میدم و برام جالبه که هر چی بهتر میشم حس میکنم تازه دارم به دوران کودکیم نزدیک میشم… واقعا اونموقع یعنی تو سن 12 تا 17 سالگی خوب بازی میکردم و اگه الان بتونم مثل اونموقع بازی کنم جدا میتونم تو لیگ بازی کنم….

 

اینم حال و هوای اینروزاس !

کارما

امروز اینو دیدم و حدسم اینه که باید میدیدم و خوشحالم.

یکی دوسالی میشه که با خدایی که قدیما را براه پیامبر میفرستاد و حالا انگار کاری واجبتری داره یا سرگرمی های بهتری پیدا کرده میونمون بهم خورده, بعد از اونهم سعی کردم به جای اینکه مثل هزار سال پیش خودمو گول بزنم و سر کار بذارم ,به چیزی اعتقاد داشته باشم که میبینمش و درکش میکنم و حسش میکنم …

بعد از خدا به انسان ایمان آوردم و تنها قانونش هم اخلاق بود و یه سری سوالای بی جواب که تولد و مرگ تقریبا عضو ثابت این سوالات بودند.

کارما چیزی بود که با جوابای من هماهنگ بود و کم کم جای خودشو تو اعتقاداتم باز کرد بی اونکه حتی تحقیق جامعی راجع بهش بکنم , اما میدونستم که خیلی شبیه اعتقادات منه و حالا چی میبینم ؟!! یکی از همین آرشها با مقدمه ای که میگه همه چیزهایی رو که تو ذهنم هست به یه زنجیر میکشه و مرتبط میکنه!!!

میام کاملش میکنم !

پ.ن: خلاصه که تو این هاگیر واگیر مقصد و مقصود و مذهب و اعتقاد و از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود با این کارما و دارما و هر چه کنی به خود کنی بیشتر از همه ارتباط برقرار کردم تا جایی که اینهمه وارد جزییات نمیشد و فقط یک قانون کلی بود. از جایی که رفت تو شامورتی بازی و حلقه و ریاضت و کرامات اونم شد مثل بقیه مذاهب.

شخصا ترجیح میدم که با چیزی که میبینم و میتونم حسش کنم و لمسش کنم سر کار باشم تا اینکه بخوام تو بحر مکاشفت و مراقبت فرو برم و کراماتی از خودم در کنم . هر چند که منکر این نیستم که اصولا هر کی اینقد وقت و انرژی بذاره حالا هر اعتقادی هم که داشته باشه یه حرکتایی میزنه و معجزاتی میکنه…

ترجیحا نتیجه این شد که همون قانون بقای انرژی و ماده رو قبول کنیم و مرگ و تولد رو هم حواله کنیم به همونجا, هر چه پیش آید خوش آید.

 

 

عای شورا تای سورا!

این چند روزه علیرغم اونی که فکر میکردم اونقدا هم بد نبود… از دوشنبه ظهر کار رو تعطیل کردم به مقصد فوتبال و ساعت چهار ونیم خونه بودم ,تا امروز صبح که مثل روح از خونه اومدم بیرون و تا ساعت دوازده که از خواب پاشدم مطلقا چیزی متوجه نشدم.

 

تو این تعطیلات سر وصدای مزاحمین و طبل زن هایی که مملو از حس عبادت بودند مزاحم بود اما با زیاد کردن صدای تلویزیون میشد از لرزش ساختمون هم صرفنظر کرد و فحش های آبدار رو دیگه به ذهن نیاورد و فقط لینک داد.

 

فیلم دیدیم.تا میشد.

در مجموع شش هفت تا فیلم دیدیم و بیست سی قسمت از سریال لاست Lost  . نهایتا دیشب ساعت 3 این کارناوال خاتمه پذیرفت.

 

یکی از فکرام تو این مدت اون آقایی بود که تو فیلم پاریس تگزاس از شدت علاقه کارش رو ول کردو خونه موند. میشه واقعا میشه فقط یه مقدار زیادی یه چیزی میخواد که میشه بهش گفت جسارت یا بیخیالی یا جرات فکر نکردن به آینده یا اطمینان یا نمیدونم چی. اما دوست داشتن میتونه اونقدر زیاد باشه که آدم قید بیرون رفتن از خونه رو بزنه. شکر!

 

یه فکری چند وقته که تو ذهنمه . اینکه به طور معجزه آسایی اون چیزی که لازم دارم در زمان مناسب به دستم میرسه و اگر قراره کاری رو انجام بدم توانایی انجامش در من ایجاد میشه. همیشه همینجوری بوده و واقعا از این سرنوشت یا fate یا قانون طبیعت یا هر چی که هست خوشحالم.( اینو قبل از دیدن  lost هم میخواستم بنویسم جو گیر اون نشدم)

کار سپیده هم به طرز وحشتناکی خوب شد و پلاگین وی-ری شدیدا به دادم رسید! این یکی از اون چیزایی بود که میدونستم موقع مناسب خودش پیداش میشه.

 

فعلا روده درازی بسه.

پ.ن: آخه من از دست شما چیکار کنم که هز آت و آشغالی رو تو نت سرچ میکنین؟؟؟!! – آدمی که اسم پست رو عوض کرده و دو تا “ی” بی معنی اون وسطا گذاشته-