کارما

فکر که میکنم میبینم بچه که بودیم توی اون کوچه همیشه بهار یه ١٠-١٢ تایی میشدیم که تقریبا بدون اغراق میشه گفت که خواهر و حتی در بعضی اوقات مادر کل اهل محل رو با سر و صدا و بازی های جور و واجور گاهی(دم در دی)ده بودیم…

عجیب نیست که بچه های همسایه هامون تخم جن از آب در اومدند و روزهای تعطیل از ۶ بلکم ١۵ جهت ما رو مورد تفقد قرار میدند …

 

از مکافات عمل غافل مشو             گندم از گندم بروید ,جو ز جو 

Advertisements

تدریس

امروز اولین روز تدریسم بود!

دیشب با کلی اعصاب خوردی خسته و کثیف رسیم خونه با این فکر که کی حال داره یازده ونیم شب بره حموم , ولی مجبورم دیگه اینجوری که نمیشه رفت سر کلاس….

خلاصه که رفتم حوله رو برداشتم برم حموم که در بین راه با یکی دو تا سوال کوچولوی سارا درباره اینکه اجرای صحنه رو چه کنیم مواجه شدم… و وقتی که به این یکی دو سوال کوچیک تا جایی که عقلمون میرسید رسیدگی کردیم ساعت نزدیک ٢ بود.

یه دست لباس که با شاگردا فرق داشته باشه پیدا کردم و بیخیال حموم شدم, صبح با برس جمع وجورش کردم و یه کم ریش هم که ضرری نداره. خلاصه رفتم دانشگاه.

این دوست و همکار سابق و هم دانشکده ای اسبق که معرف من بود برای اون دانشگاه ظاهرا اونجا مدیر گروه معماری هم هست, حالا تصور کن که من فقط سیلابس درس رو که یه صفحه آ۴ بود دیروز یه نگاه انداختم تو سایت دانشگاه و امروز با تصور اینکه این دوستمون بهم یه تقلبی میرسونه همراهش شدم.

تو راهرو وقتی به سمت کلاس راه افتادیم متوجه شدم که علیرغم اینکه هر دو یک درس رو میگیم اما کلاسهامون فرق داره و من تک و تنها بی هیچ پیش زمینه ای قراره ٣-٢ ساعتی با شاگردام سر کنم.

در تمام این لحظات فقط مواظب بودم که گیجی و صفر کیلومتر بودنم دیده نشه و اگه کسی فهمید هم دوستانه حلش کنم.

خوشبختانه به خیر گذشت. شاگردا طبق پیش بینی به هوای حذف و اضافه و اول ترم کم بودند و راحت تر بود. کار رو شروع کردم و یه متدی در نظر گرفتم فی البداهه تا ببینیم چطور پیش میره.

اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد فقر دانش بود! این بچه ها خیلی چیزا رو نمیدونن در حالیکه ترم آخر فوق دیپلم هستند. حتی میتونم بگم که با معماری آشنا هم نشدند و این خیلی تاسف باره.

بهر حال من تلاشم رو میکنم که یه چیزی یاد بگیرند.

همین.

 

اسفند 87

فوتبال اول شدیم , هر چند که من در فینال اخراج شدم.

یه درسی برام داشت این اخراج شدن و حرفای بعدش,… کنترلم رو روی خودم باید بیشتر کنم.

 

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو!

چند روزی نبودم دستم از اینترنت کوتاه بود!

سارا سخت مشغول پایان نامه است, سخت!

از من هم کمک زیادی بر نمیآید. اینکه چقدر با هم میتوانیم کار کنیم بماند!!!

تا هفته دیگه این ماجرا هم با همه خوب و بدش تموم میشه!

آخرای سال رو خیلی دوست دارم , مثل آخرای زندگیه با این تفاوت که هوا خوبه و همه کارا آروم میگیرن و تموم میشن و همه یه جورایی این یک ماه رو که مشتمل بر آخر سال و اول سال بهده رو اصلا تو تقویم به حساب نمیارند و یعنی همه off هستند یعنی عشق.

خوش باشین.

22بهمن

و بالاخره امروز در ٢٢ بهمن ٨٧ اون شماره جادویی دیده شد… شماره ای بزرگتر از ١۴٩٠٠و البته خیلی بزرگتر, در واقع چیزی که رویت شد بیش از ١٧٠٠٠ بود.

واقعا تو اون روزای اورجینال ٢٢ بهمن کی فکرشو میکرد که اوضاع اینجوری پیش بره! البته حتما یک کسایی این فکر رو میکردند اما عموما مردم شاد بودند از این وضعیت بلبشو و هرج ومرجی که وجود داشته و تعطیلی و شیر تو شیر! این ممکنه سطحی ترین و ابلهانه ترین نگاه باشه اما حاضرم شرط ببندم که بالای ۶٠ درصد ملت همیشه در صحنه این نگاه رو داشتند. چیزی در حدود ١٠ درصد هم موقعیت سنجیشون به کار افتاده بود و در عنفوان جوانی (مثل الان بعضی ها که مدیر شرکتهای ماشین سازی یا چیزای دیگه میشند) پستهای خفن مملکت رو و یا گنجهای بی انتهای آلوده به نفت رو بو میکشیدند, ٢٠ درصد دیگه هم قطعا ایده آلیست ها و یا متفکران و مبارزان و مخالفان بودند که نسل رو به انقراضشون با فرار و سکوت و مخفی شدن و مهمتر از همه جبر زمانه از خطر نابودی کامل نجات پیدا کرد اما تلفات بسیاری داد.

 

یکی از اون بو کش هایی که همیشه به نظرم خنده دار بود یکی از اساتید دانشگاه خودمون بود… مهدی حجت آرشیتکت صاحبنام!!!

فکر کنید که تو اون خرتو خری که بود ایشون رفته و تئاتر شهر رو فتح کرده و نمیدونم چند سال رییس تئاتر شهر بوده!!! آدمی که من براش تره هم خرد نمیکنم و یادم نمیره که به جای مبانی نظری معماری, چقدر لاتائلات راجع به تئوری اسلامی معماری بلغور کرد و نقش مذهب در ساختمان رو برامون به شدت تشریح کرد.

بهر حال خجسته باد سی امین سالگرد برگی از تاریخ نه چندان قابل افتخار سرزمین مادری … ایران. 

22 بهمن

و بالاخره امروز در ٢٢ بهمن ٨٧ اون شماره جادویی دیده شد… شماره ای بزرگتر از ١۴٩٠٠و البته خیلی بزرگتر, در واقع چیزی که رویت شد بیش از ١٧٠٠٠ بود.

واقعا تو اون روزای اورجینال ٢٢ بهمن کی فکرشو میکرد که اوضاع اینجوری پیش بره! البته حتما یک کسایی این فکر رو میکردند اما عموما مردم شاد بودند از این وضعیت بلبشو و هرج ومرجی که وجود داشته و تعطیلی و شیر تو شیر! این ممکنه سطحی ترین و ابلهانه ترین نگاه باشه اما حاضرم شرط ببندم که بالای ۶٠ درصد ملت همیشه در صحنه این نگاه رو داشتند. چیزی در حدود ١٠ درصد هم موقعیت سنجیشون به کار افتاده بود و در عنفوان جوانی (مثل الان بعضی ها که مدیر شرکتهای ماشین سازی یا چیزای دیگه میشند) پستهای خفن مملکت رو و یا گنجهای بی انتهای آلوده به نفت رو بو میکشیدند, ٢٠ درصد دیگه هم قطعا ایده آلیست ها و یا متفکران و مبارزان و مخالفان بودند که نسل رو به انقراضشون با فرار و سکوت و مخفی شدن و مهمتر از همه جبر زمانه از خطر نابودی کامل نجات پیدا کرد اما تلفات بسیاری داد.

 

یکی از اون بو کش هایی که همیشه به نظرم خنده دار بود یکی از اساتید دانشگاه خودمون بود… مهدی حجت آرشیتکت صاحبنام!!!

فکر کنید که تو اون خرتو خری که بود ایشون رفته و تئاتر شهر رو فتح کرده و نمیدونم چند سال رییس تئاتر شهر بوده!!! آدمی که من براش تره هم خرد نمیکنم و یادم نمیره که به جای مبانی نظری معماری, چقدر لاتائلات راجع به تئوری اسلامی معماری بلغور کرد و نقش مذهب در ساختمان رو برامون به شدت تشریح کرد.

بهر حال خجسته باد سی امین سالگرد برگی از تاریخ نه چندان قابل افتخار سرزمین مادری … ایران.