اوپس!

حالا دیگه میشه گفت که من تا ۵ سال دیگه اگه زنده باشم یه شهروند آمریکایی حساب میشم.

صدای منو از دبی میشنوید.

Advertisements

نوستالژی

میدان تجریش همیشه برای من یادآور دوران کودکی و نوجوانیم بوده و حس عمیقی رو در من ایجاد میکنه، نمیتونم بگم خوب یا بد اما واقعا حس قوی ایه.

مهم نیست که من مثلا میدون ولیعصر باشم یا اونور اقیانوس پاسیفیک! با فکر کردن به ردیف درختای اول خیابون ولیعصر، پیاده روهای شلوغ بین میدون قدس و تجریش،پرسپکتیو امامزالصالح (امامزاده صالح) که ممکنه تو اعماق زاویه دید بشه گنبدش رو دید، صف تاکسی های چیذر و… در هر حال این حس رو در من بوجود میاره!

دیروز اونجا بودم همراه همین حس و علامت تعجب بزرگی که هر وقت میرم تجریش باهامه!و انگار هیچوقت هم نمیتونم کشفش کنم

رفتم به دورانی که به جای انقلاب یا میدون آزادی ،میدون تجریش مسیر هر روزم بود و آدمایی که اونجا میدیدم و اون آدمی که من بودم…

.

.

.

همیشه میون قاب خالی درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته

.

.

.

.

همین!

پ.ن: انتخابات نزدیکه و خیلی دوست دارند که سکوت همه جا رو را بگیره

اما نه!

یکی نه! بسنده خواهد بود…

این روزا دنیا واسه من …

زیاد خوب نیستم…

یعنی میشه گفت اصلا خوب نیستم. وقتی به گذشته نگاه میکنم، یادمه که خیلی رو خودم کار کردم تا عصبی نباشم و نبودم!!! از این خصوصیتی که تو جوونی داشتم(آتیشی بودن و از کوره در رفتن) خیلی بدم میومد و سخت روی خودم کار کرده بودم و نتیجه یه آدم فوق العاده خونسرد بود که دنیا زیر و رو میشد ،ککش هم نمیگزید.

… گذشت و گذشت… چند وقتیه که به سگ گفتم زکی! پاچه میگیرم بد! یعنی تقی به توقی میخوره شروع میکنم به خود خوری و کافیه یه سر سوزن بهم بخوره تا منفجر بشم! کنترلم بر فنا شده…

 

تحمل، چیزیه که انگار ذره ای تو وجودم نمونده! چمیدونم.. دوباره میسازمت بدن!

باید برم کلاس زبان، از اونجایی که احتمالا وقت زیادی هم ندارم دنبال کلاس تافل هستم.

از کلاسهای معرفت تعریف شنیدم و فکر میکنم خوب باشه،مختلط هم هست بهتره، هر چند که هر روز تا انقلاب رفتن زیاد حال نمیده! از طرفی تو این فکرم که همین نزدیکای سهروردی و تخت طاووس که نصف زندگیمون فنا میشه بعنوان محل کار، یه کلاس زبان پیدا کنم محض اینکه تو محیط آموزش باشم… زباندانهای عزیز از پیشنهاد خیر مضایقه نکنن!

بلیط و ویزا گرفتیم برای دوبی، واسه اردیبهشت، یه هفت هشت روزی احتمالا بازار گردی داشته باشیم!!! کاش میشد بخوریم و بخوابیم و تفریحات سالم و ناسالم کنیم …

همینا دیگه.

 

پ.ن. : … از خونمون کوچیکتره.

قاطی قوریا!

کم کم دارم سرسام میگیرم…

***(یه همکار و دوست عزیز و دوستداشتنی ای هست که امروز توی راه به یادش بودم و گفتم که رسیدم دفتر بهش زنگ میزنم و تبریک و … وقتی رسیدم دفتر یه سررسید خوشگل که همیشه دوست داشتم داشته باشم روی میزم بود از طرف همون دوست.)***

خواستم تو سررسیدم کارامو بنویسم که یادم نره از بس که هی یادم میوفته و استرس میگیرم، هر چی مینویسم تموم نمیشه! حالا کو تا انجامش…

همین

پ.ن:

بهترین لحظات زندگی 🙂

دلتنگ

این پست توکا و عکسی که بالای پست بود منو برد به اردیبهشت 87 .پاریس. موزه لوور…
دری به تخته ای خورد و الکی الکی جور شد که بغچه ای جمع کنیم و بریم فرنگ.. خاصه در بهار… هوای پاریس تو اون هفت هشت روزی که ما اونجا بودیم آفتابی بود هوای خنک آفتابی با بوی اکسیژن! و البته متروهایی که بوی شاش !!! بعله بوی شاش توش مغز آدمو منفجر میکرد…(البته تو ایستگاه هایی که خفن تر و بزرگتر بودند با بوی قهوه و چاپ و مغازه های دیگه قاطی میشد)
و اما مونالیزا!
اون روز تو هم مثل بقیه همراها باید میرفتی سر تمرین و من این وسط عاطل و باطل توریست تنهای پاریس شده بودم…
روز قبلش ژرژ پمپیدو رو رولووه کرده بودم و دیگه اونروز نوبت لوور بوداما چه لووری؟!؟!؟!
همه بودند! از اون هرم ورودی بگیر با اون آسانسور و پله گرد توش تا مجسمه ها و نقاشی هایی که اینقدر تو کتابهای تاریخ هنر و اخبار و فیلم دیده بودمشون که باید هر چند دقیقه یکبار به خودم یادآوری میکردم که این اصلشه!حتی نمایشگاه ویژه تمدن بابل هم بود با اصل منشور حقوق بشر کورش و حتی قسمت ایران هم باز بود با سرستون عظیم تخت جمشید…فرعونها و خئوپس ها مومیایی ها و و و … اما من نبودم.
شلوغ ترین جای لوور تاکید میکنم همه جا کاملا خلوت و بی سر و صداست اما نمیتونید زمانی رو پیدا کنید که کمتر از 50 نفر جلوی مونا جون مشغول عکس و فیلم گرفتن نباشند…
اما همه اینا بدون تو بی معنی بود.
بی معنی.
اونجا بود که فهمیدم بهترین و دور از دست ترین آرزوها چقدر آسون میتونن تهی بشن و بی معنی.
اونروز توی تنهاییم نمیدونم مونا بیشتر محو لبخند اسرار آمیز من شد یا من بیشتر تو سر لبخند اون رفتم… چون واقعا تو اون تنهایی تو اون نقطه بخصوص از کره زمین من هیچ حسی نداشتم و این خنده دار بود … وقتی که چسبیده به طنابی که جلوی تابلو بود ازش عکس میگرفتم غرق پوچی کارم بودم. وقتی که عقب تر از همونجایی که توکا عکس گرفته به مردم نگاه میکردم. وقتی که تو همه سرسرا های رنگ و وارنگ قدم میزدم …

 

همین!

88/1/17

حالا که دلتنگی داره … رفیق تنهاییم میشه… کوچه ها نا رفیق شدند

حالا که هی میخوان شب و روز … بهمدیگه دروغ بگن … ساعت ها هم دقیق شدند

طلوع من

طلوع من

وقتی غروب پر بزنه ..موقع رفتن منه

 

اینو محسن نامجو دوباره خونی کرده ،خیلی خودمونی ،و تو مخ من رژه میره… تو یوتیوب حتما قابل پیدا کردن و شنیدنه…ایناها

دیروز اجرا شروع شد و خدا رو شکر خوب داره پیش میره،گوریل عزیز و احتمالا شکوفه هم قراره که بیان کار رو ببینند 🙂 مشغول ذمبه است هر کی ببینه و نظر نده یا ننویسهنیشخند

‌چند روزی هم از اینترنت دور بودم هر چند که هیچ اتفاقی نیفتاده.

خوندن نوشته مریم عزیز رو بدهکارشم با کلی خجالت.

کلاس درس هم ادامه داره با این شاگردهای درس نخون و کار نکن

 

 

 پ.ن: http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/696

حتما بخونید