کجایی ای فیس بوک!

مسخره اس! فیس بوکم نابود شده.. پسوروم کار نمیکنه، همین چند روز پیش تغییرش دادم و حالا ارور میده، نمیدونم شاید هم یادم  رفته که چی گذاشته بودم…

ولی بالاخره درست میشه

همه جا رو تب انتخابات گرفته، این خیلی خوبه که ٢ هفته قبل از انتخابات اینهمه شور و نشاط بین مردم هست، مخصوصا جوونا! یه جور خارج از محدوده حرکت کردنه و همین انرژی میده به این شلوغی ها و شور و نشاط…

دیروز ما هم ماشین رو نوار سبز زدیم ، دستگیره ها و آنتن و آینه عقب!

به هرو زوری شده همه فک و فامیل رو میکشم پای صندوق.. شده رایشون رو میخرم…

دیروز به یکیشون میگم : حالا مثلا یه مهر تو اون شناسنامه مسخره ات بخوره خیلی ضرر میکنی؟!!! آخه کل این شناسنامه تو دنیا مایه دردسر و خجالته با این حکومت مزخرفمون، حالا مهر هم نداشته باشه یعنی این دموکراسی رو به انزوایی هم در کشور هست رو قبول نداری! این مایه افتخاره؟!

پریروزا حرف از محمود بصیری بود! خبر دارید که طفلکی به خاطر شباهت چهره اش به یه نفر!!! چهار ساله که از کار بیکار شده؟!… یه نفر تو اندونزی قیافش شبیه اوباما بود کلی از همین راه پول درآورد و معروف شد، این طفلی رو کردندش تو گونی و وزارت ارشاد بهش یه نون بخور و نمیر میده… بهش قول نیم بندی دادند که اگه ریس جمهور عوض شد شاید بتونی دوباره کار کنی….

.

.

یه چیزایی تو همین مایه ها..

 

ب.ن.: بر وبکس فیس بوک برام یه پسورد جدید فرستادند… با حساب اینکه اونا حرفه ای هستند به نکاتی در داشتن پسورد قوی یا استرانگ هم پی بردیم…اینو میگن یه تیر و دو نشون

خرداد

دیروز با مهرنوش رفتیم خانه هنرمندان. خاطرات قدیم، خونه اولمون که اونجا توی کوچه اردلان بود، مهمونیها و روزای قشنگش، عکسایی که توی پارک انداخته بودیم و…

جای اون سوله های خرابه ای که در نیمه شرقی پارک بود، دوتا سالن معرکه تئاتر ساخته شده که واقعا دیدنش آدم رو شاد میکنه

حس فوق العاده ای داشتم.. از اینکه به جزئیات اینقدر دقت شده بود، این حس رو معمولا تو سفرهای خارجی دارم.. این که لذت میبرم از اینکه همه چیز سر جای خودشه و بهش فکر شده.(تنها نکته بدش چهارچوب در ورودی بود که پاگیر بود)

دیشب شعراتو برام خوندی و با هم حرف زدیم، و بغضی که تو آزوی سبد بزرگ بود هنوز هم گلومو فشار میده…

یادم باشه هفته دیگه آمار شب شعر شکرخند رو بگیرم بریم….

 

مام وطن!

این روزا، خوب بیشتر جاها حرفهای انتخاباتیه…

 اینکه رای ندادن به نفع کدوم ابله شیپیش گذاشته ای میشه و فروپاشی و تجزیه و نفلگی مام وطن به امید خدا با همین حضور مردم در خانه هاشون و تحریم کردن انتخابات میسر خواهد شد!!!

ما هم که آفتاب لب بومیم و به امید خدا رفتنی… آخرین رای مون رو هم میدیم و این کشور رو میسپریم به صاحبانش که خونشون براش به جوش میاد و روزی ۴٠ تا فاتحه!!! واسه کورش کبیر میخونن…

خیلی وقته که مام وطن رو با نگاهی عمیق تر شناختم و اپسیلونی دوستش ندارم… اگه یه نگاهی به کتابهای تاریخ بندازیم تو همین ٢۵٠٠ سال تایخ با شکوهمون هر شبش رو با با یه تیر و طایفه صبح کردهو از فارس و عرب و ترک و مغول و افغان و … ، رووی هیچکدوم رو زمین ننداخته. راستش فکر نمیکنم نژاد ایرانی هیچوقت آزادی و آزادمنشی رو درک کرده باشه و گاهی گداری هم که همچین چیزی ازش دیده شده در حد چند نفری بوده که تونستند عده ای رو با خودشون همراه کنند و با رفتن اون چند نفر این روحیه هم مرده…

دست از سر مام هوسران وطن که برداریم، خاله فری رو دیروز دیدم! خیلی انرژی مثبتی داره و واقعا زن دوست داشتنی ایه! نمیدونم یه جور جوگیریه یا چی ! اما خیلی خوبه وحس فوق العاده ای نسبت بهش دارم…

کلاس تافل!!!

این پست توکا رو هم خیلی دوست داشتم.

یاد ایام

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

.

.

.

دیری ری ریم … دیم دی ریم…دیم دی ریم… دیم دیریم….

نقل قول از یادگار دوست :شهرام ناظری

اعترافات یک دو دره!

و اما محل کار فعلی!

یه کار دولتی که خیلی خیلی مزخرف تر از اون چیزیه که بشه تصورش رو کرد…

البته الان که فکر میکنم شاید بشه واقعا توش یه تغییراتی ایجاد کرد و ازش یه کار آبرو مند درآورد، اما با شرایطی که الان داره بیشتر شبیه یه کابوسه!

اولش که اومدم اینجا حسم این بود که کلی جای کار داره و میشه یه رزومه توپ از کارای طراحی و اجرایی، اما به مرور زمان و با اختلافهای عمیقی که با مدیر قسمتمون داشتم که هنوز هم نمیتونم بخاطر دیکته کردن سلایق خودش در زمینه ای که هیچ تخصصی نسبت بهش نداشت ببخشمش، به سمت انفعال پیش رفتم و الان دیگه رسما فقط حضور وغیاب میشم بدون اینکه مطلقا کاری انجام بدم!… به جز کارای شخصی البته.

الان هم دیگه اینجا اونقدر مزخرف شده که حتی اگه قرار نبود از این کشور برم، به احتمال قوی از این اداره میرفتم. حالا تصمیم البته راحت تر شده… quit.

 

حالا بعد از این سالهایی که اینور و اونور با آدمهای مختلف کار کردم، به چند تا نتیجه رسیدم.

رییس نداشتن خیلی بهتر از رییس داشتنه! اما اگه حالت دوم اتفاق افتاد باید یه جوری باهاش کنار بیایی حتی اگه مثل مورد آخر من از نوادر حماقت در روزگار باشه! و نهایتا اینه که باید نظرت رو واضح و بلند براش هجی کنی و تصمیم گیری و عواقبش رو به خودش واگذار کنی، هرچند بعید میدونم که منتهی به quit کردن نشه!

برای کوچک ترین چیزهایی که در شغلتون براتون بعنوان ارزش محسوب میشه مبارزه کنید و به هیچ عنوان ازشون نگذرید.از کوچکترین چیزها… به هیچ عنوان.

برای کاری که میکنید ارزش قائل باشید، کار کنید تا خسته نشید… از زیر کار در رفتن و دو دره بازی خستگی میاره! و بر عکس با تمرکز و حداکثر انرژی حل کردن مسائل و دیدن نتیجه اش خیلی لذت بخشه…!

خلاصه کنم، اگه قرار کار کنید با تمام وجود کار کنید، اونوقته که میتونید موقع تفریح با تمام وجود تفریح کنید و موقع زندگی بتونید بگید که با تمام وجود زندگی میکنم.

همین

 

یک پست طولانی

میخواستم برایت شعر بگویم، از اینکه اینهمه دوستت دارم

از اینکه چقدر یگانه ای در پندار من… از اینکه چقدر شبیه روح منی یا شبیه آنچه که روح من میخواهد از جهان…

حس شاعری ام کم شده بود، گم شده بود، بیطاقتی ام بر آتش درونم غلبه کرد … یا شاید آتشم بزرگتر از آن بود که در کلمات بریزمش.

کوتاه میکنم: “دوستت دارم، بیش از آنکه بدانی، بیش از آنکه بگویم”

یادم نیست این را من گفته بودم آن اوایل یا تو! اما سخت گویای احوالم است… سارای عزیزم.

.

بیربط، چند روز پیش داشتم به خودم فکر میکردم _مثل همیشه_ اما اینبار داشتم مچ خودم را میگرفتم بدجور! من آدمی هستم که در مواجهه با مشکلات مبارزه نمیکنم به قولی Give Up میکنم، بگذارید به حساب اقرار، از تقریبا تمام جاهایی که کار کرده ام با بوجود آمدن مشکل زده ام بیرون! توجیه ام این بود که حوصله حاشیه را ندارم اگر کسی من را میخواهد آرامشم را باید تامین کند. وقتی میگویم حقوقم را زیاد کنی، یا میکند یا میروم، وقتی اشتباهی مرتکب میشوم که کل شرکت در آن شریک است، دلیلی برای عذرخواهی نمیبینم، وقتی اوضاع بر وفق مراد نیست، میروم.

در واقع همیشه آنقدر میمان و سکوت میکنم که راهی جز رفتن برای خودم نمیبینم… علاج واقعه قبل از وقوع نمیکنم، حوصله پیش بینی وضع اسفبار آینده  که ناشی از اکنون است را ندارم و زمانی که آینده خرامان از راه میرسد، آنقدر حرف ناگفته و کار نکرده تلنبار شده که ترجیح میدهم با رفتن یک نقطه سر خط بگذارم در میانه مبحث.

اولین شرکتی که کار میکردم قرار بود مدتی آزمایشی با ساعتی 500 تومان اتوکد و تری دی کار کنم در زمینه نماهای کامپوزیت پانل و اگر مقبول بود مبلغ را زیاد کنیم، در واقع آنزمان به نوعی پلتیک زده بودم! که هم کار از دستم در نرود و هم 500 تومن را مبلغی ناچیز جلوه دهم در حالی که ایده ای نسبت به قیمت کار نداشتم. بعد از 5-6 ماه که حرفی رد و بدل نشد و مثل ابله ها سخت کوشی ای میکردم مثال زدنی _ یادم هست یکبار تا 3 صبح در شرکت با مدیر مربوطه مشغول کار بودم بی آنکه شام بخورم، بی آنکه بعد از اتمام کار برای رفتنم فکری کرده باشد و بی آنکه حتی ساعت کاریم اضافه کار حساب شود!!!_ خلاصه رفتم و گفتم دستمزد را دوبرابر کنیم! از او اصرار و از من انکار که یک ریال کمتر نمی آیم. قبول کرد اما ساعت کاریم کم شد تا به صفر رسید… نمیدانم شاید در شرکت را تخته کرد اما بیکار شدم.

در شرکت دوم سرپرست کارگاه همان ماهای آلومینیومی کامپوزیت بودم، طراحی میکردم، مجری بودم و ناظر هم! تا همینجای کار اشتباه بود چون این سه کار را لااقل دو نفر مجزا باید انجام دهند آنهم با کلی چشمداشت مالی! آنقدر درگیر اجرا شده بودم که تقریبا دوشادوش اکیپ کارگران افغانی که قرار بود ناظرشان باشم کار میکردم، بی اغراق کل کارگاه از این مهندس سخت کوش جوان در حیرت بودند و کلی پیشنهاد کاری داشتم که رد کردم، اما مدت قراردادی که مدیران توافق کرده بودند بسیار کمتر از میزان کار بود و علیرغم فشاری که من از همه جهت به کارگران میاوردم کار عقب بود. نهایتا کار به تاخیر و شاید جریمه کشید… تقصیر من این بود که امید داشتم که کار برسد و گزارشی که میدادم واقع بینانه نبود! میگفتم که میرسیم اما نشد! دیر رسیدن حقوق کارگران که هر ماه اتفاق میفتاد مصادف بود با شورش و کم کاری، خودم که اصلا فکر حقوقم هم نبودم! خلاصه که کار خوابید.

من از شرکت شاکی بودم که چرا یکبار به کارگاه سر نزدند و به امید خدا میرسیم گفتن من را چک نکردند، حقوقها را یک خط در میان و معوقه دادند و ندادند و آنها… راستی هیچوقت نفهمیدم آنها مشکلشان چه بود!

باز بیکار شدم. در واقع پیش از اینکه آنها بگویند برو من گفتم میروم.

در کارهای بعدی محتاط تر و اداری تر شدم. روال اداری را شناخته بودم و به جای کار کردن نامه میزدم یا مراتب را منعکس میکردم! یکسال در یک شرکت مشاور طراحی ساختمانهای جور واجور کردم تا درسم تمام شد، مشکلی نبود اما چون میخواستم ازدواج کنم تقاضای اضافه حقوق دادم و اما آنها به اندازه ای که من میخواستم انعطاف نداشتند…  Quit کردم!

در شرکت بعدی اگر به جای “اداری کاری”، کار میکردم جای خوبی بود اما بعد از چند ماه با مدیر دوستداشتنی صحبتی داشتیم که کار کم شده و اشاره ای کوتاه که بازدهی کار من هم کمتر از چیزیست که باید باشد! کوییت!

شرکت بعدی را از آگهی روزنامه پیدا کردم! بعدها فهمیدم آنها ناظر میخواستند اما رزومه طراحی من در کنار مشکلات شرکت با مشاورشان، وسوسه شان کرده بود که مشاوره هم بدهند. من بودم و دو خانم که دانشجو بودند و با چاشنی کمی مسئولیت پذیری من بعنوان مدیر بخش طراحی شناخته شدم . کویت بود ، ساعت یازده میرسیدم شرکت و تازه صبحانه میخوردیم! البته وقت تحویل کار ماتحتمان گرو کار بود اما در مجموع اوضاع خوب بود. بدی کار این بود که با رانتهایی که شرکت داشت کارهایی میگرفت در حد تیم ملی و آنوقت سه نفر تازه معمار زپرتی باید پروژه های میلیاردی طراحی میکردند… ما کم نیاوردیم اما کم کم کارگاه ها به تعطیلی کشیده شدند، آنزمان فکر میکردم از نرساندن نقشه ها بود اما نه! مشکل چیزهای دیگر بود. خلاصه احساس خطر کردم و کار دولتی در جایی که الان هستم هم پیشنهاد شده بود… گفتم میروم، حوصله مشکلات را نداشتم، و تازه آنجا فهمیدم که چقدر در شرکت محبوبم!!! پیشنهاد اضافه حقوق و کلی خواهش که کجا! و کلی هندوانه زیر بغل…

من رفتم اما. باز هم Quit!

.

. خیلی طول کشید… محل کار فعلی و نتیجه گیری بماند برای پست بعد…

 

 

 

 

اردیبهشت

نشان خلیج فارس از همه جای بازیهای اتحاد کشورهای اسلامی حذف شد تا بازیها لغو نشود، برای اتحاد بیشتر میشد از خلیج عربی هم استفاده کرد!

 

انتخابات در راه است، رای ندادن مساوی رای به احمدی نژاد است و خاتمی دوشادوش موسوی، همین ها برای من کافیست تا  رای بدهم! و به موسوی. مگر اینکه در این یکماه گاف بزرگی بدهد …

اینک کشوری که دوست نمیدارم… ایران!

 

بازهم مسابقات فوتبال در راه است و امروز اولین بازی ما، حکایت توپ و دویدن و دروازه!

کلاس زبان نخواهم رفت! چند کتاب و نمونه سوال میگیرم و میخوانم برای امتحان تافل و جی آر ای! برای درس خواندن در آمریکا انگیزه ام کم شده… اگر بتوانم با همین تحصیلات و سواد آنجا مشغول کار شوم، انباشت مدرک معماری را نمیخواهم.

دیروز با هم دنبال دانشگاهی با رنکینگ خوب برای سینما و کارگردانی و این مقولات بودیم… با اینترنت کم سرعت و هزار داستان! چیز زیادی دستگیرمان نشد.

!