برشی از مغز

 در حال رفت و روب کامپیوتر برای اسباب کشی اداری هستم و این رو یه گوشه ای پیدا کردم…

اپیزود یک

همینجوری حالی به حالی شدم تا 3.15 میخوام بنویسم_ساعت2.56_ بعد هم برم پی کارای همیشه عقب افتاده!

نمایشنامه اس یا یه چیزی تو این مایه ها:

آدمها: مرتضی ، روح الله ، رضا و من

صحنه یه اتاق 4در 4 که همه میشناسن با همون تختخواب و کتابخونه و گیتار و ضبط صوت و البته یه دست ورق

 

زمان : فردا

 

آدمها دور اتاق هرجوری که دوست دارند نشسته اند ، گهگاه بهم نگاه میکنند و لبخندی چیزی حواله هم میکنند همه چیز با رنگ و بوی حسرت گذشته و سکوت حکمفرماست . مدتی بعد . رضا با گیتار دارد یک نتی را در میاورد همیشه بدنبال یک چیز تازه تر و البته با خواهر سکوت هم نسبتی دارد روحول نمیدانم چه میکند مرتضی مشغول سیگار گهگاه رکیک ترین چیزی که به ذهنش میرسد را با دوستان به اشتراک میگذارد و من هم گشادی عارض شده در حالت دراز کش نگاه میکنم ببینم با کدام یکی ور بروم. کلمات بین من و مرتض رد و بدل میشوند تا سکوت را به گا دهیم اما منقطع و کوتاه باز سکوت برنده میشود رضا لبخند به لب گوش میکند و یا حرفی عمیق و لطیف میزند ، حالا روحول یه خطابه آتشین نمیدانم از کجایش میاورد و همه را به فکر فرو میبرد حرفهای شسته رفته (تقریبا) مرتبط با نوستالژی و جریان آن در فضا ، شاید از خاتمی و احمد ی نژاد … هم چیزی بگوییم _ ساعت 3.07 _

ساعت 3.15 من این هفت دقیقه رو با تلفن حرف زدم

اپیزود دو

 

مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!‏
من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم،
‏-آآآآآآی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می‌گردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می‌خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا باید این داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

 

 

 اپیزود سه 

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تورا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم  
.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود خویشتن را بس اندک می بینم.

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زنده‌گی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه‌گی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارند
تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیل نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن  در اطمینانم.

پل الووار، ترجمه احمد شاملو

 اپیزود چهار

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 

اپیزود پنج

سوتیهای مصاحبه ها 

ماریو بازلر، بازیکن سابق تیم ملی آلمان: بعد من بهش این رو شفاهی هم گفتم. (مگه قرار بود کتبی بگی؟!)
توماس دل، مربی هامبورگ: من به خدمتکار احتیاج ندارم، یه زن جوون دارم. (گفتنیه که بعدها خانمش ازش جدا شد!)
اشتفن فرویند، بازیکن سابق تیم ملی آلمان: اون خیلی لحظهء قشنگی بود که مربی اومد و گفت: بیا اشتفن، لباسات رو دربیار، بزن بریم! (چشم ما روشن!)
اینگو اندربروگه، بازیکن بودنس‌لیگا: این گل ۷۰ درصدش مال منه و ۴۰ درصدش مال ویلموتس. (دمش گرم با این حساب و کتاب دقیقش!)
آنتونی یبوآه، بازیکن غنایی بوندس‌لیگا، در جواب خبرنگاری که در مقاله‌اش نوشته بود «محل زندگی یبوآه مثل یک آلمانی نمونه است»: پس توی اتاق نشیمن آتیش روشن کنم؟ (راست میگه خوب!)
جرج بست، بازیکن سابق تیم ملی ایرلند شمالی: من بیشتر پولهام رو برای الکل و خانم‌بازی و ماشینهای پرسرعت خرج کردم… بقیه‌اش رو هم صرف عیاشی کردم! (خوبه باز همه‌اش رو صرف عیاشی نکرده…)
آندره‌آس ملر، بازیکن سابق تیم ملی: میلان یا مادرید، مهم اینه که ایتالیا باشه. (باریکلا به این اطلاعات جغرافیایی!)
رولاند ولفارت، بازیکن سابق تیم ملی آلمان: دو فرصت، یک گل، من به این میگم استفادهء صد در صد از فرصت. (همون، فقط خودت میگی!)
هورست شیمانیاک، بازیکن سابق تیم ملی آلمان: یک سوم؟ نه، من یک‌چهارم میخوام! (این هم یه استعداد درخشان دیگه در رشتهء ریاضی!)
شان دندی، بازیکن بوندس‌لیگا: من در هر صورت احتمالاً در کارلسروهه میمونم. (به این میگن یه اظهارنظر قاطعانه!)
یورگن وگمن، بازیکن سابق سابق بوندس‌لیگا، در جواب این سؤال که آیا به تیم شهر بازل میپیونده: من همیشه گفته‌ام که نمیخوام برم اتریش. (طفلکی نمیدونست که بازل در سوییس واقع شده…) و: باید این رو درک کرد. اون هنوز به اینجا عادت نکرده و به زبون آلمانی هنوز تسلط نیست. (خوبه که دست کم خودت تسلط هستی!)
توماس هسلر، بازیکن سابق بوندس‌لیگا: ما نمیخواستیم گل بخوریم، و تا اولین گلی که خوردیم موفق هم بودیم. (تبریک، واقعاً هنر کردین!)
جان توچاک، به عنوان مربی رئال مادرید: دوشنبه که میشه، تصمیم میگیرم تا بازی بعدی ده نفر رو تعویض کنم. سه‌شنبه تعدادشون به هفت تا هشت نفر میرسه، پنجشنبه فقط چهارنفرند. شنبه متوجه میشم که باید همون یازده نسناس هفتهء پیش رو به میدون بفرستم. (واقعیاتی از زندگی پررنج یک مربی…)
برت پاپن، مربی دامفرلاین در کنفرانس مطبوعاتی بعد از یک شکست ۰ به ۷: هنوز سؤالی دارین یا دیگه برم خودم رو دار بزنم؟ (گفتم که زندگیشون پررنجه!)
هلموت شولته، مربی بوندس‌لیگا: بزرگترین مشکل فوتبال بازیکنها هستند. اگه میشد یه جوری از دستشون خلاص شد همه چیز مرتب بود (واقعاً حیف!)
فرانتس بکن‌باور، چهرهء مشهورفوتبال آلمان: خوب، نتیجه الآن دیگه تغییری نمیکنه، مگه یکی گل بزنه. (چشم‌بسته غیب گفتی!) و بعد از یک شکست تیم بایرن مونیخ: من هنوز تو فکرم که امشب تیم من چی بازی کرد. هر چی که بود، مطمئنم که فوتبال نبود. (گرگم به هوا؟!)
پتر نویرورر، مربی بوندس‌لیگا: ما همه مطمئن بودیم که بازی رو میبریم. حضور تیم در میدون هم همینطور بود، دست کم در دو دقیقه و نیم اول بازی. (خوب دیگه، از چی ناراحتی؟)
مانفرد کرافت، مربی سابق بوندس‌لیگا: تیم من ۱۵ یا ۱۶ بار به آفساید رفت. ما تمام هفته همین رو تمرین کرده بودیم. (خوب پس زحماتتون نتیجه داد!)
جووانی تراپاتونی، مربی سابق بوندس‌لیگا و مربی فعلی زالتسبورگ اتریش که آلمانی رو شکسته حرف میزنه: فوتبال یعنی دینگ، دنگ، دونگ، نه فقط دینگ! (در مورد ناقوس کلیسا هم صدق میکنه!) و در یه موقعیت دیگه: فوتبال فقط یه توپ داره. وقتی طرف مقابل ازت میگیرتش، باید پرسید چرا؟ بله، چرا؟ و آدم باید چیکار کنه؟ بره دوباره بگیرتش! (یه توضیح ساده و منطقی!)
راینر بنهوف، مربی بوندس‌لیگا، در جواب اینکه بازیکنهای مصدوم تیم رو با چه کسانی جایگزین میکنه: سیلوستر استالونه و آرنولد شوارتزنگر در خط دفاعی،‌ بروس ویلیس در خط میانی و ژان‌کلود فن‌دام در خط حمله! (پس تام کروز چی؟!)
رولف روسمن، بازیکن سابق بوندس‌لیگا: اگه اینجا نبریم، دست کم چمنشون رو حسابی لگد میکنیم! (به این میگن یه انتقام جانانه!)
فریتز لانگر، مربی سابق بوندس‌لیگا: شما پنج تا حالا چهار نفر به سه نفر بازی میکنید. (یک نابغهء ریاضی دیگه!)
ماکس مرکل، مربی اتریشی بوندس‌لیگا: من در تمرین گذاشتم الکلیهای تیم علیه ضدالکلیها بازی کنند. الکلیها ۷ به ۱ بردند. از اونجا دیگه برام مهم نبود. گفتم هر چی دلتون میخواد زهرمار کنید! (چه آدم واقع‌بینی!)
برتی فوگتس، مربی سابق تیم ملی آلمان: واقعیت فرق میکنه با حقیقت. (عجب!) و: در استادیوم جای تنفر نیست. اینجور احساسات رو باید آدم بذاره برای اتاق نشیمن، با خانمش. (پس خوش ب
حال خانمت
!)
ایان راش، بازیکن سابق تیم ملی ویلز، دربارهء زمانی که برای یوونتوس تورین بازی میکرد: انگار که داشتم در خارج از کشور بازی میکردم! (انصافاً به ایتالیا نمیشه گفت خارج…)
گری لاینکر، بازیکن سابق تیم ملی انگلیس: فوتبال یه بازی ۲۲ نفره است که راه میرن و با توپ بازی میکنن و یه داور که یه سری اشتباههای احمقانه میکنه. آخرش هم همیشه آلمان میبره. (یادش به خیر، اون زمانها که این جملهء آخر حقیقت داشت…)
مارکو رایش، بازیکن سابق بوندس‌لیگا: قدیمها طرفدار منشن‌گلادباخ بودم. اما اون موقع هنوز چیزی از فوتبال حالیم نمیشد. (چه لطفی در حق منشن‌گلادباخ!)
یورگن کلر، بازیکن سابق تیم ملی آلمان: برام سخته که چیزهای گرون بخرم. من فقط یه باسن دارم. پنج تا مرسدس‌بنز به چه دردم میخوره؟ (خوب تو بخر، بقیه‌اش رو بده من، مشکل باسن رو هم حل میکنم!)
کلاوس فیشر، بازیکن سابق تیم ملی آلمان، در جواب این سؤال که کتاب مورد علاقه‌اش کدومه: من کتاب نمیخونم. (توضیحی برای اغلب جمله‌های بالایی!)

Advertisements

خطی از دلتنگی

“آدم‌ها با اولین نگفتن از هم دور می‌شوند. با اولین پنهان کردن. اولین پنهان کردن رنجش. اولین اشکهایی که در خلوت می‌ریزند. وقتی جوابهایشان تک کلمه‌ای می‌شود.

آدم ها از دست می‌روند، رابطه‌ها از دست می‌روند، به همین سادگی با این نگفتن ها…”

از http://www.dargahi.ir/1388/04/21/theres-a-silence-surrounding-me/

روزی جایی خواندم: پنهانکاری، احساس گناه، آغاز پایان است

و این را هم خیلی دوست داشتم چون حرف دلم است

http://sibestaan.malakut.ir/archives/2009/07/post_733.shtml

و هر دوی این لینکها را هم در وبلاگ ” من هستم… همین” یافتم.

هالیدیز!

این هم یکی از روزهاییه که خوشحالم که میرم سر کار… کف کردم از بس تو خونه موندیم عاطل و باطل!

تازه دیروز فهمیدم که کلی فیلم داشتم و میتونستیم تماشا کنیم، کلی کار بود که میشد انجام داد، کلی جا بود که میشد رفت!

تعطیلات به خاطر آلودگی هوا. اگه بچه مدرسه ای بودم خیلی ناراحت میشدم که این اتفاق تو تعطیلات بیفته و کلاسی نباشه که تعطیل شه اما گذشته از اینها به این فکر افتادم که تو آریکا روزای بیکاری رو واقعا چی کار کنم…

اصولا اولش که میریم اونجا نه کاری داریم نه میتونیم کاری داشته باشیم، دنبال کار گشتن هم خودش یه کاریه اما تا موقعی که سوشال سکیوریتی نامبر و گرین کارد نیاد عملا اونهم زیاد کار نمیکنه! پیدا کردن روابط و آشنا شدن با جامعه هم خیلی کلی گوییه و دقیق تر که بشی شاید واقعا چیز زیادی برای انجام دادن نباشه…

امیدوارم که همه چی یه جور خوبی پیش بره که من حتی فکرش رو هم نمیتونم بکنم .. اما اگه کسی پیشنهادی داره با آغوش باز ( یا به قول یه بازیگری! با اشتیاق باز) پذیرای اون هستم.

لامذهب بگو به چی تا اعتراف کنم!

هر زمونه ای یه چیزای بخصوصی رو اقتضا میکنه، یه موقعی افتخار مردم تو زندونای ساواک به این بود که سه سال کتک میخوردند و شکنجه میشدند و لام تا کام جیک نمیزدند. به هر حال درست یا غلط اقتضا اون زمان بود و شاید اطلاعاتی بود که فاش شدنش ممکن بود خیلی ها رو گرفتار کنه یا حرکتی رو در نطفه خفه کنه.

امروز اما تعجب میکنم از کسانی که پاشون به ناکجا آبادهای امنیتی باز میشه و در لحظه دستگیری به هر چیزی که ممکنه به ذهن هر موجودی برسه اعتراف نمیکنند!!!

تو جمیع وبلاگ نویس هایی که میشناسم توکا نیستانی به نظرم یه چیز دیگه است. خیلی با قلمش حال میکنم، در کمال آرامش ذهنم رو کم کم از هر چیزی که توش غوهط وره جدا میکنه و با خودش به پرواز درمیاره تا به هر جایی که میخواد برسونه و وقتی که متن تموم میشه احساس نمیکنم که یکی وسط کهکشان راه شیری ریجکتم کرده! واقعا هنرمندانه مینویسه و در کنارش اتودها و کارتونهاش رو هم دوست دارم.

گفتم ریجکت یاد بابک و سپیده افتادم!!! خوش بینانه هنوز فکر نمیکنم که دچار پیچش شده باشم.

خواب

دیشب خواب دیدم برایم اس ام اس آمده بود، حس عجیبی بود… از گوشی ام صدایی در آمد که کمی طول کشید تا بشناسمش!!!

حس بعدیم کنجکاوی بود که چه چیزی ممکن است در آن باشد و در حین فشردن دکمه ها تا ببینم کیست و چه میگوید، همزمان خاطراتم از نبودن اس ام اس در اینروزها و حرکت مزدورانه مخابرات در ذهنم فعال میشدند…

حرفی که میخواستم بزنم تا همینجا گفته شد. در ناخودآگاه من نسبت به پدیده ای بنام اس ام اس حس دفاعی ای بوجود آمده که باعث میشود نتوانم آنرا بپذیرم….سرویس سنتر اس ام اس ام را خاموش میکنم.

اس ام اس را که دیدم خانمم بود که گفته بود من رسیدم بیا و من عصبی بودم.