دکتر نون

یک ساعت و نیم، فقط همینقدر زمان لازم بود تا بخوانمش. از 2 یا سه سال پیش دکتر نون روی میز کار من خاک میخورد و جابجا میشد تا امروز بعد از اینهمه وقت بردارمش و تشنه تشنه بخوانمش فقط به این دلیل که میان آنهمه کتاب که در اسباب کشی کوچکمان جابجا میشد، سارای عزیزم! سراغش را گرفتی و به یادش بودی.

 

گفته بودی که کتاب خوبیست و معرکه است و برق چشمانت نگذاشته بود که از کتاب بگذرم اما چرا اینهمه وقت نخوانده بودمش … نمیدانم.

 “دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد” ، شهرام رحیمیان، انتشارات نیلوفر

با آن طرح جلدش که به تصویر مصدق فیلتر سبز داده احتمالا پیشگویی این روزها را هم میکرده…

تابستان خود را گذراندید؟

باور ما نمیشود، در سر ما نمیرود… که از ٨ تا ۵ بعدازظهر سر کار باشیم!

امروز جل و پلاسمون رو جم میکنیم و از خونه میریم بیرون تا مستاجر بیاد حالیشو ببره…

هر چند نصف اسباب و اثاثیه ای که یکی یکی از گوشه های دنیای جمشون کرده بودیم رو هم خرید و باید بذاریم بمونه براش…

اینم از روزای آخر تابستون

روزشمار رفتن!

اینترنت نگو وبا بگو!

از صبح نشستم به وبلاگ خوانی و کوچه پس کوچه زدن و طی طریق و تا الان که ٢ بعدازظهر شده جز قهقهه های گاه بگاه و اضافه کردن به گوگل ریدرم که مثل بازی اسنیک بزرگ شدنش با خواهر مدیریت ذهن و زمان رابطه مستقیم داردکوچکترین حرکت مثبتی نکرده ام (جالب اینجاست که این حرکت در مجموع مثبت ارزیابی میشود).

سیب زمینی خورها ، مهندس خسته ای از کانادا و موسیو گلابی در این میان نقش بسزایی داشتند که چاره ای ندارم جز اینکه به خدا واگذارشان کنم.

امشب باز بساط بساط فوتبال است و از صبح شور حسینی در ماتحت ما فوران میکند، تا باد چنین باد… صبرت علی حر نارک فکیف اصبر علی فراقک… یعنی کی فکرشو میکرد که من اینقدر عاشق فوتبال باشم؟ یعنی قبل از اینکه سارا بگه خودم هم بعد از اینهمه عمر که بی اغراق نصفش بازی فوتبال بوده نفهمیده بودم و نمیفهمیدم!!!

یعنی یکی از چیزایی که حس میکنم خیلی دلتنگش بشم از این ایران کوفتی همین فوتبال چهارشنبه شبا با بچه های دبیرستان معلوم الحالمونه…

دیروز آلبوم های عکس را مرتب میکردیم برای بردن… آلبوم هایی از عکسهای نوزادی و کودکی و دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و الواتی های بعد از آن و … کوچه هایی که ذهن من آنرا از محله های کودکی ام دزدیده است… عکسهای من به دوتا آلبوم از این٢٠برگیها که قدیما عکاسی عکسا رو میگذاشت توش و روش هم اسم عکاسی بود با یه عکس از طبیعت خفن، بسنده کردند البته دو تا آلبوم کلفت شد چون همه رو رو هم رو هم گذاشتم.

خونه رو اجاره دادیم و تقریبا همه اثاثیه رو هم فروختیم… هر روز سبک بار تر از دیروز.

ختم کلام هم اینکه اینروز ها به سارای عزیزم خیلی سخت میگذره و مدیریت کلی کار ریز و درشت حسابی خسته اش کرده… به امید روزای بهتر !

 

زندگی

چند روز پیش با یکی از دوستای دوران راهنمایی و دبیرستان که خیلی وقت بود خبر درست و حسابی ازش نداشتم گرم صحبت بودیم. جواد که ریتم آروم حرف زدنش در کل زندگیش هم دیده میشه و شاید این ریلکس بودن اون و عجله داشتن همیشگی من برای رفتن و رسیدن یکی از مهمترین دلایل دوریمون بعد از اون دوران دوست داشتنی مدرسه بود.

جواد میگفت الان که بچه ها رو نگاه میکنم میبینم هرکسی دقیقا همون جاییه که دوست داشت باشه و یا فکر میکرد که باید باشه! راست میگفت،اگه یکی تو آمریکا داره پی اچ دی میگیره یکی دیگه تو یک شرکت بین المللی هر سال یه جا مشغول کاره و خوبمک پول درمیاره، یکی مشغول فوتبال بازی کردن تو این تیم و اون تیمه و اولویتش لذت بردن از زندگیه در کنار پول نسبتا خوبی که از فوتبال در میاد ، یکی برای خودش شرکتی راه انداخته و اون یکی مدیر تعمیرگاهه و و و

راستش همینه ، یعنی فقط کافیه بخوای. کافیه بدونی که سهم تو از زندگس چیه و شکی نیست که زندگی همون چیز رو برات فراهم میکنه.

حالا با همه اینا دغدغه من اینه که چرا من هیچوقت نمیدونم چی میخوام… اون چیزی که هستم چسزیه که فکر میکردم میشم نه لزوما چیزی که میخواستم. در واقع به اینکه چی میخوام فکر نکردم، فکر کردم که با این اوضاع چی میشه و شد!

دلم میخواد حالا که دارم میرم تا از اول شروع کنم به چیزی که میخوام فکر کنم نه چیزی که احتمالا میشه… دلم میخواد سهمم رو خودم تعیین کنم نه اینکه منتظر بشم یا حدس بزنم که چی بهم میدن…

و این شروع داستانه! من واقعا نمیدونم چی بخوام…

کاش اینجا یه وبلاگ پر مخاطب بود و کلی آدم میومد نظر میداد که چی میشه خواست…

اولیش خودم…

زندگی یعنی تفریح کردن، بودن با دوستا و خانواده و اوقات خوش، در کنارش هم هفته ای ۴ روز و روزی ٧-۵ ساعت کار که ترجیح میدم معماری باشه و فوتبال… ترجیح میدم که معماریش شامل پروژه هایی باشه که طراحی و ساختش با خودم باشه و از دیدن جسمیت پیدا کردن ایده ها و بهتر کردن اونا لذت ببرم۴٠-٣٠ تا پروژه کوچیک و بزرگ تا آخر عمر برام کافیه.فوتبالش هم ترجیحا فوتسال باشه یعنی قوتبال سالنی.

دوست دارم شرکتی داشته باشم که با همین ساعات کاری نسبتا کم ادارش کنم و کسانی که باهام کار میکنند در کنار درآمد خوب و وقت کافی برای زندگی خودشون به کارشون بعنوان یه علاقه و لذت نگاه کنند.

آره اینجوری دوست دارم و فکر کنم یک میلیون دلار برای شروعش لازم دارم …امیدوارم که کمتر از یک سال دیگه این زندگی وجود داشته باشه.