نیو لایف ست آپ

چند وقتیه که نیستم. چند وقت دیگه هم نخواهم بود…

درگیر خونه گرفتن بودیم این روزا و حالا هم راست و ریس کردن کارای خونه، از اثاث خریدن تا پاور و گاز گرفتن… لپ تاپ و ماشین و گواهی نامه و کردیت و خلاصه همه چی.

مهم ترین درگیریم کاره! کار معماری که دور از دسترس به نظر میاد، دارم به همه کارهای ممکن فکر میکنم… و فکر میکنم که برای سال دیگه باید برای یه دانشگاهی اپلای کنم، اما باز رشته خودش یه داستانیه.

پ.ن١:اگه دقت هم نکنید متوجه میشید که من یه ماهه چقد باکلاس شدم و کلمات انگلیسی میزنم تنگ فارسی نوشتنم!چشمک

پ.ن٢:بدون لیبل فارسی زندگی سخته! باور کنید…

تردمیل

یعنی اینا هنوز نفهمیدند که آدم وقتی رو این کوفتی میدوه، اگه هوا جریان نداشته باشه ورزش به سلامتی منتهی نمیشه؟

در شرایط طبیعی مقدار هوایی که جابجا میشه با سرعت دویدن متناسبه، خوب تو این کوفتی رو هم همونطوری درست کنید دیگه

بعدا نوشتم : رویت شد بعضیاش فن داره به ز هیچیه!

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار!

بودن یا نبودن! مساله این بود

کنار رود راین با چند تا از دوستان رفتیم و نیمچه بساطی علم کردیم که مشروبی بخوریم و خاطره ای بشود، چشمتان روز بد نبیند دومین پیک را که بالا بردم – لامصب هم هوا سرد بود و هم ما مشغول شوخی و خنده-  شراب سیب ۴٣ درصد که خفنانه مفرح ذات بود پرید توی گلویم و شوخی شوخی داشت قال ممد حیاتم را میکند! نفسم بندآمده بود به همین راحتی.

اولین ری- اکشن آدم اینجور مواقع سرفه کردن است اما مگر میشد؟ هر چه زور زدم انگار نه انگار، گفتم آنطرفی شاید بشود زور زدم که هوا را بکشم داخل ریه ها، حالا گلوی لاکردار صدا میدهد در حد اینها که بعد از پنج دقیقه زیر آب بودن میایند که ١ ثانیه نفس بگیرند دریغ از دو مولکول اکسیژن کوفتی که بخورد به این بدن!

شوخی شوخی عضراییل (اگه املاش غلطه خودشون به بزرگی خودشون بیخیال بشن) دست انداخنه بود گردن ما ول کن هم نبود. یک آن مرگ با همه جزییاتش در آن زمان و مکان بحصوص از جلو چشمم رد شد، نه! نه مکانش را در خور میدیدم نه زمانش را و نه شرایط افتخار آلودی داشتم. بهیچوجه هم با عنوان جوان ناکام راحت نبودم و تازه چه حرفها که پشت سرم نمیزدند.

دور و بری ها هم اصلا در مود حادثه و مرگ نبودند و ترجیح میداند به آدمی که نمیتواند نفس بکشد بخندند…

خلاصه حال عجیبی بود. قید نفس کشیدن و کمک خواستن را زدم، فکر مردن را هم ، بلند شدم شروع کردم به راه رفتن و نیمچه مستی هم که بودم نیمچه خنده ای گوشه لبم نشانده بود (نه از نترسیدن از مرگ که از مسخرگی این مرگ) راه رفتم باز هم نشد، نفش لعنتی فقط صدای ترمز قطار بود بی قطره ای هوا که بچکد توی گلوی وامانده… شروع کردم به دلا راست شدن و تحرک، کار به بشین پاشو رفتن داشت میکشید که چشمانم برق زد… راه هوا باز شد، انگار که خبر باز شدن راه کربلا را به این بسیجی خرکله ها داده باشند، اشک شوق در چشمم جمع شد و خلاصه به خیر گذشت. (توقع نداشتید که آخر ماجرا قهرمان داستان بمیرد؟!؟)

 

همه اینها را گفتم که آن لحظه بودن یا نبودن را جایی سیو کرده باشم… آلزایمر است دیگر هیچ چیز سرش نمیشود

هواپیماهای عهد بوقی

اینو از من داشته باشین، تو این دور و زمونه وقتی سوار هواپیما میشیم داریم تو عصر حجر سیر میکنیم و بعدها کلی بهمون میخندیم!

اینهمه فشار به همه جای بدن، روحی و جسمی!!! توی این دوره و رمونه عجیبه که فکری براش نمیکنن

 یه روزی درست میشه

 

 

مدلینگ

دیشب رفته بودم یه جا برای مدل شدن و بازیگری اپلای کنم، بعد از معماری و فوتبال فکر کنم اینترست بعدیم باشه. اما این جایی که رفته بودم یه حایی تو مایه های گلدکوئست بود، یه ساعت مخ منو یه عده خوشگل و خوستیپ دیگه رو تیلیت کردند آخرش میگن ٢٠٠ دلار بدین براتون رزومه فول اچ دی درست کنیم!!!

این بیکاری بدجوری مارو کلاقه کرده، ولی تصمیم دارم همون دوتا کار اول رو بچسبم… شاید یه نتیجه ای گرفتم