کلوچه

حالا عاشورا بودنش چند سالیه که دیگه به من ربطی نداره، اما اینکه با جوونهای مثل دسته گل تو خیابونا اینطوری رفتار میکنند و زن و بچه و پیر و جوون هم سرشون نمیشه از اونور دنیا دل و روحمونو آتیش میزنه…

کاری با خدا و پیغمبر ندارم اما قانون طبیعت اینه که همه اینها به خودشون برمیگرده… اینو بهش میگن کارما و من آنروز را انتظار میکشم حتی اگر نباشم.

 

قصه نجاری من همچنان دچار کشداری مزمنی شده که همه از گور این رنگرزی مربوطه برمیاد.. یعنی تا چوب کرم روشن ابتیاع شده ، قهوه ای مورد نظر بشه دل صاحابش اّب شه! هر روز پا میشم و یه دست رنگ به این چوب وامونده میزنم و یه هوا برشته تر میشه ولی کو تا برسه به اونی که میخوام…

با این تفسیر یک ماه رنگ کردنش طول میکشه که اصلا تو ذهن عیسای ناصری و پدر ژپتو  و وروجک نجار نبود و بیست دقیقه هم کل سوراخکاری و در و تخته بهم جور کردنش! تازه هنوز اون پروژه تموم نشده باید دنبال درست کردن میزتلویزیون باشم!

ایران که بودیم یه روز رفتیم پل چوبی و یه چهل پنجاه کیلو تنه درخت خریدیم و با دوتا تیکه شیشه شد میز تلویزیونمون که آخر عمری ۴٠-۵٠ تومن هم فروختیمش و اومدیم! حالا همون پروژه اینجا تعریف شده با این تفاوت که اینجا پل چوبی نداره!

 

اینو میگن سختی های بازی تو خونه حریف!

 

Advertisements

ماجراهای …

خوب حالا که گریه هامو کردم برم سراغ باقی کارا…

فردا کریسمسه و اونایی که هر سال اس ام اس میدادند که کریسمس به شما ربطی نداره میتونند همچنان این کار رو ادامه بدند ولی اینبار به عمه جانشون بفرستند… چون بنده امروز بعد از کلی برنامه ریزی کشون کشون خودم رو اول صبح رسوندم در رد راک یعنی همون سنگ قرمز یا صخره سرخ.. و ایشون درشون رو گل گرفته بودند که مری کریسمس کنند و همونجا بود که فهمیدم که این سانتا کلاس یا بابانوئل بالاخره میخواد یه جوری خودش رو یا حالا کیسه اش رو بماله به تن ما…

من هم عوضش رفقم هوم دیپو و با ٩۵ دلار ناقابل چوب و میخ و پیچ و ستین که همون رنگ و پلی آکریلیک باشه رو خرید و بریدم و آوردم خونه که میز غذاخوری مونو درست کنم!!!

قصه اینجوری بود که ما از اونجایی که میزمون تو ایران ملقب به گنده بک بود تصمیم گرفتیم اینجا میز مدل جاپونی بزنیم به دکور خونه و صندلی های جالبی هم در این زمینه پیدا کردیم اما دریغ از اون میزی که همچین به دل ما بچسبه… بنده هم نه اینکه پدر خدا بیامرزم پدر ژپتو تشریف داشتند و خودم رو هم عیسای ناصری صدا میزدند تو کوچه…!! تصمیم گرفتم که خودم آستینا رو بالا بزنم و امروز هم همچنانکه گفتم آستینهام جر خورد بس که بالا زدمشون…

ادامه داستان در قسمت بعد…

بگذار تا بگریم…

آقا این مهاجرت عجب کوفتیه!!!

دیشب دوتایی نشستیم زار زار گریه کردیم… در ساعت ١١ عصر…

احساس کسی رو دارم که اره تا وسط در ماتحت گرامیش فرو رفته باشه… نه میشه برگشت، نه میشه جلو رفت!!! البته نمیدونم چقدر تجربه کار با اره دارید اما وقتی اره گیر میکنه اصولا جلو بردنش راحت تره… از نظر نیرویی که مصرف میشه منظورمه نه اون چیزایی که قراره جر بخوره….

گفتم جر باز یاد خودم افتادم… فعلا که اینجا تو آمریکا دارم دور معماری رو خط میکشم و به کار توی بانک و فروشگاه و حتی کازینو راضی ام اگه پیدا بشه… احتمالا یکسالی رو به این منوال بگذرونیم تا برای یک دانشگاهی اپلای کنم و دوباره یاد معماری بیافتم.

 

اصولا سختیش اولشه و یه بار که بره و برگرده دیگه راه خودش رو پیدا میکنه…(اره رو عرض میکنم)… اما سخته لا مصب!

باور کن!

هیچ!

هیچ حرف خاصی ندارم، مثل بقیه وقتا.

تمام مرخصی های دنیا شده مال من و میدونم که حسرتش رو بسیار خواهم خورد… اما اصلا جال نمیده…

 

به قول کنسرت حشرات… :

مو بگُم یک رازی؟ .. ندارم همبازی.یه رفیق خوب و فابریک و گل و دمسازی…

اینجا همه امکانات حال کردن و خوش گذروندن برقراره، خوراکه اینه که کار رو بپیچونی و برنی به عشق و حال و تفریح… اما آدمهای مناسب که بشه باهاشون جای خالی رو پر کرد پیدا نمیشه.

زندگی ما هم شده جهنم ایرانیا… وقتی قیرش هست قیفش نیست، وقتی قیفش هست قیرش نیست… احتمالا وقتی که هر دوش باشه دیگه کو…نی نمونده که عدل الهی رو توش جاری کنند… ( در بعضی روایات حلقوم نقل شده که زیاد متواتر نیستند)

داروین…

شکی ندارم که این طبیعتی که ما میبینیم یه جاهاییش انگولک شده و اونی که داروین فکر میکرد و مثل ساعت کار میکرد و مو لای درزش نمیرفت نیست که نیست…

حالا حتما میگین  “کونمونه…” ،

یه نمونمه اش! بنده رو تصور کنین یه موجودی که از بر و بیابون و گرما در اومده، این ملت اروپا و آمریکا هم مال بی آفتابی و برف و سرما!

حالا انصافا طبق هر توجیه و تفسیری، من باید پشمالو باشم یا اینا که چله تابستون تو شورتشون برفک میزنه از سرما؟!!

اصولا فکر کنم از همون موقعی که اجداد خدا بیامرز ما بلند شدند روی ٢ تا پاشون راه برند، یه جورایی خدا و طبیعت هم غافلگیر شدند و شیرازه کار از دستشون در رفت…

بیربط: این قضیه ٢پا رو گفتم یاد “چارلی”  اولین دوست آمریکاییم افتادم… اینقدر حسودیم میشه وقتی از خواب بیدارش میکنم بدون صرف اینهمه انرژی بیخودی برای بلند شدن راحت شروع میکنه چهار دست و پا راه رفتن، آدم فکر میکنه لامصب داره قل میخوره روی زمین، یا زیر پاش چرخ داره!!! آرزومه که بتونم اینقدر سبک از خواب بلند شم و حرکت کنم…

*همیشه لامصب رو با پنش تا تشدید روی ص به لامذهب که اصولا به چیز مذهبیه ترجیح میدم

* سو تفاوت نشه چارلی هاپو ئه!

ا درتی پست… پیشاپیش گلاب به روتون!

دیروز بالاخره با هر مکافاتی بود یه شلنگ ناقابل کنار توالت نصبوندم و تو چه میدانی که چه لذتی داره شستن ماتحت؟!؟ البته حالا نه اینکه مثلا آب نباشه نمیشه یا از این مدلایی که هرجا میخوان برن خلا یه بطری هم با خودشون میبرن باشم ها !!نه، چه بسیار زمانهایی بوده که با همین دستمالهای پرپری هم شور و شعف (گلاب به روتون) ریییدن رو تجربه کردم !! اما پا روی حق نگذاریم، این جوری که ما از بچگی عادت کردیم آب یه جوری روح آدم رو جلا میده که قابل قیاس نیست…

 

جدا برام عجیبه، تو کتاب سینوحه که مال ٣٠٠٠ سال پیش بود هم یادمه یه جاییش میگفت که فلان کشور شبکه فاضلاب داشت و تو توالت هاشون آب داشتند و این نشانه تمدن و پیشرفتشون بود، بعد اونوقت این اجنبی ها یه ذزه به فکر کون گهیشون نیستند!!! بابا بهداشت چی میشه پس؟ یعنی یه وقتایی که غور میکنم تو عمق مطلب نمیدونی تا کجا میره؟! مثلا یکیش این که فکر میکنم تو اون صحنه جنایی ای که تو ٩٠ درصد فیلمها هست و زن و مرده از تو خیابون شروع میکنن به کندن لباسهای همدیگه تا برسند تو خونه و محشرشون رو به پا کنن… که دیگه نمیرن خودشون رو بشوند که؟!! یعنی دیگه آخه من چجوری قراره با این صحنه گه مال لذت ببرم؟

بیخیال بابا، حالا دیگه یه شلنگ وصل کردن اونقدا هم مهم نبود که من اینجا رو اینجوری به گه بکشم…

 

اصلا ولش کن، نه خوانی اومده نه خوانی رفته…!

 

پ.ن.: از موقعی که اینو پابلیش کردم تو ذهنم بود که بیام بگم که خوان نه!!  خان!!! 

و در همین هیری ویری گارسیا خان گوشزد فرمودند که  سینوحه نه و سینوهه!! و اینجا بود که من فهمیدم که اوضاعم خرابتر از این حرفهاست…

نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود، آنچه با خرقه زاهد می انگوری کرد!

نیو سیستم اند نیو هوم

یواش یواش یه چیزایی داره درست میشه شکر خدا!

تا اینجا که راضی هستم من، درسته آمریکا اصلا شبیه رویاهائی که تصور میکردم نیست اما هنوز هم چیزهایی پیدا میشه که دلم رو بهشون خوش کنم و بگم خدا رو شکر که از ایران زدم بیرون!!! آره چرا که نه… بالاخره این شصت هفتاد سالی که وقت داریم رو که نمیشه همش با خودخوری و لعن و نفرین به رهبر و رییس جمهور و ۴ تا الدنگ دیگه گذروند. دنیا رو به این گل و گشادی درست کردند که از هرجاش خوشت نیومد بری یه جای دیگه!… هر چند که تا حدودی هرجا بری آسمون یه جورایی رنگش همونه اما خوب از طرفی زمین هرجا برای خودش یه رنگی داره و این مهمتره.

 

هنوز کار پیدا نکردم و هنوز رویائی که دوستش داشته باشم رو نمیبینم و همین فقط بده…