2010

کار پیدا کردم برگشتیم لس آنجلس. زنده ایم هنوز. گواهینامه کوفتی طلسم شده. هوای لس آنجلس خوبه.

منم خوبم، فقط یه کمی از اینجا میترسم.

فعلا همین

اعتراف

اونقدرها هم راحت نیست که بتونی وقتی 12 شب مشغول نگاه کردن سریال My name is earl که توسط فاکس ساخته شده ولی سی بی اس داره پخشش میکنه اونم از تلویزیون محلی لاس وگاس… اعترافات خودت رو جمع و جور کنی، اما یه کاریش میکنم.

 

مشکل با بچه ها و اخلاقهای بچه گانه: خب این نقطه شروعه. اصولا از نظر من چیزی به اسم بچه وجود نداره و هر کسی از وقتی به دنیا میاد همونقدر میفهمه که موقع رفتن. الان که مینویسم میفهمم که در واقع شخصیت آدماس که ثابته و فهمیدن آدمها بیشتر میشه اما خب به هر حال این تئوریه و در عمل هنوز نفهمیدم. اینخ که معمولا با بدی بچه ها بخصوص در سن 5 تا 8 دیوونه میشم.

زود خستگی: این یکی در برخوردهای اجتماعی و مهمونیهای بلندمدت خیلی بده. بخصوص با شرایطی که من دارم و در ادامه به اونها هم خواهیم رسید. اگه چیزی در دایره محدود علایق چپ و چوپ من نباشه خیلی زود خسته میشم و خستگی کم کم تبدیل به انزجار میشه.

فاجعه در کار با گروه به شدت حساس به گیر: مشکل سرعت و مسیر حرکت  ذهن آدماس و مشکل من اینه که وقتی ذهنم مشغول موضوعه فیلد آموزش و تشریح در ذهنم تعطیل میشه و بد تر از اون اینه ک هارتباط مغز و زبان کلا قطع میشه و برای سوییچ کردن بین این حالتها به سی پی یو و رم فشار زیادی میاد که معمولا باعث در زفتگی زودهنگام من از کوره میشه. بر هیچ کسی پوشیده نیست که کار گروهی مستلزم ارتباط برقرار کردن با همدیگه اس.

رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون: آخه آدم باید یه ذره تو داشته باشه… همیشه بعد از این گندکاری میپرسم: معلوم بود؟ و طرف باید کور باشه که منقلب شدنهای من رو نگیره و خوب اغلب هم بهشون برمیخوره.

معتاد به بازی و کل کل: این احتمالا مال مردادی بودنمه و خودم خوشم میاد ازش چون نشون میده که بالاخره یه چیزی تو زندگی برام مهمه!

تنبل و کارنکن و برنده نشو: اینام که توضیح نداره

درک بیش از حد همه چیز و همه کس و در آخرین درجه اولویت بودن خودم: مثبت اندیشی و درک بالا هم حدی داره دیگه. کمتر پیش میاد که بدون ساعتها تفکر بتونم کشی رو نقد یا قضاوت کنمو اصولا هر کر هر چی باشه قابل درکه.

دیگه خسته شدم ولی این تموم نشد.

واقعا برای خواننده احتمالی هم خسته کننده بوده ولی همچین آدمی هستم من.

ماشین

داریم ماشین میخریم. بی پولیم و یه ماشین ارزون میگیریم. یه کیا اپتیمای دوهزار و چهاره که سان روف و لدر داره و یه سری چیزای مزخرف دیگه و هر 20 مایل یه گالن دود میکنه…

اینو تو پرانتز بگم که اینجا یه قاره دیگه نیست در واقه یه کره دیگه اس… همه چیز اینجا فرق داره. اینجا به معنی واقعی گل و گشاده… اگه روی نقشه نگاه کنید اندازه کل اروپا شاید هم بزرگتره و چیزی به اسم خیابون و کوچه باریک توش وجود نداره، کوچه هاش اندازه خیابونای ما اند و خیابوناش بزرگتر از اتوبانهای ما. احنمالا چون همه چی اینجا بزرگه واحد ها هم همینطوری شدند… دمای هوا به جای 30 درجه 90 هست -سلسیوس و فارنهایت – و وزن به جای 70 کیلو میشه 180 پوند، 400 کیلومتر فاصیه میشه 250 مایل و اینچ و فوت و یارد مغز آدم رو میپوکونه و همینطور هر 3.8 لیتر رو یه گالن صدا میکنند و این قصه سر دراز دارد.

 

آره خلاصه که ماشین بدی نیست و 5500 دلار داریم میخریمش و احتمالا با یه دستی که به سر و روش بکشیم میشه همون 6 تومنی که پراید فکستنی 84 مون رو فروختیم و اومدیم…

البته اینم بگم که اینجا چیزی که تفاوت قیمت رو جبران میکنه بیمه حداقل 60-50 دلاری هست که هر ماه میدیم و افت قیمتی که در خونه همه ماشینها چه مدل قدیم و چه جدید میخوابه هستش.

 

خلاصه که این از ماشین تا ببینم کی میتونم این گواهینامه کوفتی رو بگیرم و بین المللیه رو منقضی کنم. 

فوتبال

سه شنبه جای همه دوستان خالی رفتم فوتبال و یه چیزایی رو به این آمریکایی ها یادآوری کردم… اینکه همیشه توپ از دوطرف آدم رد نمیشه و باید محکمتر از همه جا لایی شون رو بچسبند وقتی با یک ایرانی بازی میکنند و اینکه از هر ده باری که من نشون دادم میخوام شوت بزنم و اونا دراز کشیدند روی زمین 9 تاش سر کاری بود و آروم توپ رو از کنارشون رد کردم و رفتم… خلاصه که بد نبود کلی حال داد و چند تا طرفدار هم پیدا کردم.

تو فوتبال عاشق این دو تا چیزم.. اصطلاحا تو سر توپ زدن و لایی… و تو ایران هر جا که بازی میکردیم اولین استراتژی که دشمن راهش رو میبست لایی بود اما تو سر توپ زدن همیشه جواب میده…

 

بعد از بازی وسط راه بنزین تموم کردم و همینطوری که زده بودم کنار و چراغ و فلاشر رو روشن کرده بودم حیرت کردم از اینکه توی 10 دقیقه دو نفر بدون اینکه من حتی از ماشین پیاده شده باشم زدند کنار و اومدند که ببینند چه کمکی میتونند بکنند!!! یکیشون یه دختر شکلاتی 3-22 بود که تنها هم بود و یکی هم یه مرد که فکر کنم با خانمش بود… اشک تو چشام جمع شده بود از این انسانیت اینا، اصلا انتظارش رو نداشتم و برام خیلی طبیعی تر بود اگه هیچ کس توجهی نمیکرد… بخصوص با این جوسازی که از محبت و همنوع دوستی میکنن که ایران بهشته و بقیه دنیا زنو شوهر به هم جواب سلام نمیدند… والا تو ایرانش هم بیش از اینها طول میکشید تا یکی دلش بسوزه بگه عمو خرت به چند؟!

تا یادم نرفته یه عکس هم از میز مربوطه بگذارمچشمک

 

پ.ن. : برای اونایی که منتظر گندکاری بودند عکس رو از دور گرفتم که ضایع کاریهاش معلوم نشه…

😉

http://i49.tinypic.com/2hehnc5.jpg

امروز

خیلی روزای بیخودیه!

دیگه از فیس بوک و کلیه ایمیلهایی که ممکنه باشند حالم بد میشه… حس دیدن گودر رو ندارم و هیچ وبلاگ و مطلب جدیدی منتهی به تکون خوردن دو تا الکترون تو این جسم ناچیز ما نمیشه… دویست و پنجاه تا بازدید کننده و نظر هم نمیتونه این کرختی رو تکون بده… اینرسی سکون فکری و بدنی در حد میلیون مگا میلیون …

 

شبا ساعت 4 میخوابم و 12 اگه بیدار بشم صبح رو با کلی عذاب وجدان شروع میکنم که اصلا نمیدونم برای چیه! کاری ندارم بکنم… 

اصلا نمیدونم چیکار میشه کرد، تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که بیخودی بزنم بیرون برم یه جایی 4 تا آدم بیکار پیدا کنم یه کم سوشالایز کنم باهاشون که اونم نمیشه… چون همش تو این فکرم که نصفه دیگه ام که تو خونه مونده و دوست نداره بیخودی بزنه بیرون حالا داره چیکار میکنه…

سطح انرژیمون یکسان نیست و نوع برخوردمون با اجتماع

به مزخرف تر از این اوضاع نمیتونم فکر کنم…

 

حتی حس معتاد شدن هم ندارم

هپی نیو یر!!!

آنچه میگذرد…

رفتیم شب ژانویه رو هم توی استریپ گذروندیم و کانت داون کردیم تا شد زیرو و هپی نیو یر کردیم به خودمون یواش و به بغلیهامون که سه تا جفت جوون بودند و بلند بلند فاکین نیو یر رو بهم تبریک میگفتند یه کم بلند تر و بعد هم فایر ورکس بیمزه لاس وگاس رو که هیچ طراحی خاصی در اون دیده نمیشد و فقط ترقه هاشون رنگی بود و در میکردند تو هوا رو دیدیم و فهمیدیم ….

فهمیدیم که نه داداش من از این خبرا نیست، اگه فکر میکردی اینجا سال نو دو تا میشه و هم نیو یر داری و هم نوروز تو باقالی ها سیاحت میکنی!

سال نو اینجا که دقیقا حس اینو داشت که 10 دی بشه 11 دی و کاملا با اینکه 3 تیر بشه 4 تیر یکسانه فقط یه کم سرد تره! و قسمت غم انگیزش هم اینه که نوروز هم درست شبیه این میشه که 22 مارچ بشه 23 مارچ و اون هم که دیگه همه میدونند اصلا با اپریل و می و جون ، هر عددی به هر عدد بعلاوه یک مو نمیزنه…

 

البته حالا فک نکنین خیلی هم بده ها… درسته که ما این اعیاد خفن رو از دست دادیم ولی از یه زاویه دیگه اینجا هر روز عیده!!! به قول یکی از این امام پیغمبرا هر روزی که ماشین نیروی انتظامی مردم رو تو خیابون زیر نگیره عیده و اینجا من تا حالا همچین چیزی ندیدم.

 

امشب خونمون افتتاح میشه و اولین مهمونها دارند میان به خونمون و طعم بیفی که زیر زبونمه اینو گواهی میده! خونه تر وتمیز، میوه روی میز، دو سه مدل غذا و سالاد تو آشپزخونه… فکر نمیکنم این رسم مهمونیهای ایرانی هم اینجا زیاد دووم بیاره و علیرغم این که چیزهای زیادی رو از دست میدم امیدوارم که این بچه من زودتر به تکنولوژی زندگی آمریکایی و گل و گشادی های اون پی ببره و سبکبارتر مهمونیهاشو برگزار کنه…

راستی میزه هم یه جیگری شده که نگو!

بسه دیگه برم یه کم کار کنم

فعلا