اسباب کشی

اصلا حس خوبی نیست که دفتر خاطرات آدم تو محل دست به دست بشه…

چیز پنهان کردنی ای توش نیست اما اینکه آدم ندونه وقتی اصغر ترقه زل زده بهش داره به چی فکر میکنه و کدوم صفحه دفتر خاطرات تو ذهنش ورق میخوره، آزار دهنده اس…

اصلا آدم میره تو سوراخ مجازیت مینویسه که چش تو چش اصغر نباشه، وفتی احساس راحتی نکنی باید درش رو گل بگیری.

 

that’s it

شک ندارم اون تک و توکی که اینجا رو میخوندند و نمیدونم تو سرشون چی میگذشت چیزی رو از دست نمیدند. من هم رفرنس زندگیمو یه جای دیگه دوباره درست میکنم و آلزایمر مربوطه رو دور میزنم، اینجوریه که وافعا قکر میکنم آب هم از آب تکون نمیخوره و حتی میتونستم این پست آخر رو هم اینجا ننویسم.

by the way, have a great times and

be happy

Advertisements

فوریه 2010

عاشق اینم که اینجا هفته ها 5 روزند… تا میای از کار خسته بشی 2 روز تعطیلی و تازه دلت هم برای کارت تنگ میشه…

دیشب یه شامی خوردم که تنها لغتی که میتونست حالم رو توصیف کنه “ارگاسم” بود.

چند روز گذشته هم به کشف لوکیشن فیلم های هالیوودی گذشت… واقعا جاهای فوق العاده زیبایی داره اینجا، اما اون بخشی ار وجود آدم که با دوست و روابط دوستانه پر میشه در اینجور مواقع هر دومون رو کلافه میکنه.

 

محض گزارش آنچه گذشت

خبری از ایران نیست…

از وقتی که رسول و اکرم ار هم جدا شدند بحث و نقلشون همه جا ورد زبون مردمه اما این وسط برای پسرشون مسلم اوضاع حیلی فرق کرد…

اولین کاری که کرد از ولایتشون زد بیرون و رفت شهر که به قول خودش آدم خودش باشه، حتی اسمش رو هم عوض کرد گذاشت “آدم”! اصلا اگه از من بپرسین همین که دیگه اونهمه بکن نکن های بابا و ننه اش بالای سرش نیست یه جور تولد دوباره اس براش… یه ماه نشده باید میدیدیش که چه آبی زیر پوستش افتاده بود و چه رنگ و رویی عوض کرده بود

 

ار این داستانه خوشم اومده شاید بنویسمش.. کی به کیه!

بعد هم اگه نفهمیدن چیه و اجازه چاپ دادند میشم نویسنده! و تیراژ 100 هزار تایی که فروخت تازه میفهمند که چه رودستی خوردند…

 

* جدا از اینجا میترسم!

همینو بگم که برگشتیم لس آنجلس، نزدیک 20 روز پیش.