زبان

بعضی وقتها واقعا متوجه نمیشم که به کدوم زبان دارم حرف میزنم یعنی وسطاش به این فکر میفتم که این کدومه، البته فعلا تو محاوره معمولی و جمله های ساده اینجوریه و یه کم که ادونس میشه کار به تپق و کلمه پیدا نکردن میرسه و میفهمم که کدوم زبان رو دارم حرف میزنم.

 

دیروز رفتیم سینما و دو تا فیلم دیدیم، ای تیم و نایت اند دی که دومی رسما تو مایه های امین حیایی و گلزار در ورژن آمریکایی و شسته رفته هالیوودی بود. باید شاتر آیلند رو دانلود کنم قبل از اینسپشن ببینم. بعد از سینما هم رفتیم یاران نشستیم و قلیون کشیدن بقیه رو دیدیم و یه شام خفن خوردیم.

هنوز دستم به نوشتن اینجا نمیره و دارم با وقایع نویسی خودمو گرم میکنم، خودم بیشتر دوست دارم نوشته های تحلیلی و فکرای خودم در زمانهای مختلف رو بخونم ولی خوب وقایع نگاری هم لطف خودش رو داره.

دیشب دوباره سر دپرسی من حرف افتاد و من اینبار سعی کردم راجع بهش حرف بزنم چند روزه که دارم به بچگی و مهدی و رفتارهای اون زمان فکر میکنم ولی خود سانسوری میکنم و هیچ جا راجع بهش نمیگم و نمینویسم. کتک خوردن تو دوران بچگی و تاثیرات ویران کننده ای که روی شخصیت یه نفر میذاره اصل مطلبه و دارم فکر میکنم که کجاهای من نابود شده و آیا قابل ترمیم هست یا نه؟

امین و سمین هم بعضی وقتا خیلی رو مخ راه میرند و من فکر میکنم که دوستای ایران چقدر میس شدند هر چند که احتمالا اونها هم یه مشکلاتی داشتند…

بسه دیگه.

 

 

روانشناس

بعضی وفتها واقعا از نون شب واجب تره. چطور وقتی یه سرمای الکی میخوری میری دو تا آمپول پنی سیلین خفن میرنی به بدن !!! و آب دستت باشه میذاری زمین تا اون آمپول رو بخوری و 4 ساعت یه وری راه بری اما فردا آب از دماغت آویزون نباشه و بدنت حس زیر تریلی موندگی نداشته باشه؟ خوب اینم مثل همونه… سالم سالم هم که باشی بالاخره تو اون همه سیم پیچی که تو مغزت هست 2 تا دونه پیدا میشه که سر یه خاطره ای یه حرفی حدیثی یه کمی همچین تنس شده باشه و کش اومده باشه.

 

درست مثل کاری که با عضلات کش اومده میکنن یه مشاور خوب میتونه اون رگ و ماهیچه منقبض شده رو پیدا کنه و با دوتا ماساژ آروم و چند تا تکون تکون آروم باری که از 2 سالگی رو شونه های نحیف مغز زبون بسته ات گذاشتی رو برداره.

 

و تو نمیدانی که چه حس کرختی دلپذیری دارد شل شدن عصلات گرفته مغز بعد از 20 سال درد.

 

دیروز کلی خوش گذشت، صبح با بچه ها رفتیم آکشن که برای چند تا زمین و خونه که دیده بودیم بید کنیم که البته ما این کاره نبودیم و البته عمدتا موارد هم بیشتر از پولی که ما داشتیم شوهر رفتند ولی خوب تجربه حوبی بود و برای آکشن های بعدی آماده تر خواهیم بود.

بعد از آکشن رفتیم اون رمینی که 45 هزار تا فروش زفته بود رو دیدیم که یه کنی تسلی خاطر بهمون داد چون محله خیلی داغونی داشن و همچین آش دهن سوری هم نبود.

بهد هم رفتیم خونه امین اینا  نهار رو زدیم و رفتیم استخر، همون اول کار هم من با گوشی رفتم تو جکوزی که این دومین باره میرینم تو یه گوشی. البته دیروز خوب باهاش برخورد کردیم و امروز هم تو یونیوب راههای دیگرش رو یاد گرفتم و دیگه نگران با گوشی تو آب رفتن نیستم!

ساده ترینش اینه که بهد از شستن گوشی همه باطری و سیم کارت رو در آری و همه رو با هم بذاری تو یه ظرف در بسته برنج و 24 ساعت بری برای خودت خوش باشی و بعد هم گوشی رو بر داری بری دنبال زندگیت.

بعد از استخر و کلی آب بازی و والیبال و بسکتبال و هر چی که میشد رفتیم دوتا پیترا هم با کیک بستنی و میوه و حکم ردیم و یه مستی خاطرات و گدشته ها رم چنگ زدیم تا ساعت 11 که من همه چی رو کات کردم که بریم بخوابیم.

یه چند تایی ار این دختر آمریکایی ها هم دیروز تو استخر بودند که نگفتنش تحریف تاریخ حساب میشه.. کلی اکتیو و پر انرژی بودند که برای من عجیب بود چون اصولا دخترهایی که من اینجا دیدم در واقع هم سن و سالهای ما به نظرم خیلی تو فکر زندگی و آینده و این چیزا میان و اصولا آدک فکر میکنه اینا خیلی هدفمند هستند و صد البته ممکنه که مزخرف فکر کرده باشم.

بای د وی آس جاست وانتد تو سی وات ایت واز.

تو دی

امروز خسته و داغون سه بار آلارم موبایل رو اسنوزیدم تا بالاخره تونستم دل از رختخواب بکنم و بیام سر کار. سر ظهر هم از اونجا که ظهر جمعه بود شاملو گوش کردنم گرفت و کار به باغ آینه خاتمه یافت. هاو اور که عصر حمعه ای که یز کار باشی رو دیگه نمیشه عصر جمعه حساب کرد.

 

 

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست…

جبر جغرافیایی

هفته های پنج روزه پشت سر هم میان و میرند و زندگی خیلی راحت تر عبور میکنه از روی لحظه ها، بدترین قسمتهایی که رو مغز آدم راه میرند و سمباده میزنند زمانهایی هستند که خبرهای ایران رو دنبال میکنم.

جغرافیای لعنتی!

 

اگر ایران هم سرسبز بود به جای این همه کویر مزخرف احتمال داشت که روحیات مردم هم فرق داشته باشه و چه بسا که 1000 سال قبل به دموکراسی میرسیدیم و الان نمینشستیم به تماشای فیلم ندا و سهراب و ثانیه به ثانیه این فیلم های نفس گیر رو به دنبال دروغ های بزرگ و کوچک وقیحانه بگذرونیم.

 

اگر زندگی راحت تر بود طبیعت مهربان تر بود شاید ما هم مردمان بهتری بودیم و دینهای دوستانه تری خلق میکردیم و بیشتر از زندگی لذت میبردیم… راه دور چرا همین شمال ایران مردمش تومنی یک دلار فرق دارند با کویری ها که بقیه باشند.

 

در اولین فرصت ایران رو از جغرافیای ذهنم پاک میکنم.

 

 

پ.ن: هنوز توی شوک اینم که هر دو مون به کلی یادمون رفت 10 خرداد رو که به نظر من مهم ترین روز رابطه ما بود. (تو رو هم تو فراموشی سهیم کردم که بار وجدانم سبکتر بشه… نشد.)

😦