روزی از این همه روزهای کم

برعکس دیروز که جون دادم تا پاشم بیام سر کار امروز راحت تر پاشدم و به موقع هم رسیدم، بعضی وقتها ضرری نداره که آدم به موقع بره سر کار.

دلم میخواد بعضی وفتها راجع به برنامه های آینده خودم اینجا بنویسم اما میترسم منهدم بشن و هی مجبورم خود سانسوری کنم، انگار وقتی راجع به یه کاری حرف میزنی انرژی لازمه در میره و انگیزش آدم دچار اختلال میشه.

معتقدم آدم باید کاری داشته باشه که با نصف درآمدش بتونه زندگی کنه و درنتیجه نصف سال رو بتونه به عشق و حال و سفر و تفریح بگذرونه.

 

ورزش کردنم کم شده و فقط ته دلم یه حسی میگه برو! که متاسفانه کسی بهش جوابی نمیده. آدم یا میتونه سوشالایز کنه یا به ورزشهای جور واجور بپردازه که بهترین حالت اینه که با آدمایی که ورزش کن باشند سوشالایز کنه. 

 

فعلا همین

today

امروز نهار رو در پیتزا هات زدم به بدن! با 10 دلار ناقابل لازانیایی زدم به بدن ” زدنی” ! و همین که با 10 دلار ناقابل میشه نهار درست و حسابی ای خورد باعث شد که به فکر نوشتنش بیفتم.

هر چند که یه پرس خورشت یا کوبیده با برنج هم 12 دلار بیشتر نمیشه ولی اون لحظه بیشتر متوجه تفاوت لازانیا با ساندویچ های ساب وی بودم که البته اونها هم با 6-7 دلار به نوبه خودشون چیزهای خوبی هستند.

نتیجه گیری اخلاقی اینکه آدم اینجا از هر چی بمیره از گرسنگی نخواهد مرد.

هفته پیش با پدیده ای به نام علیرضا مفصلا آشنا شدم که بعد از کار رو به پینگ پنگ ، بیلیارد و شنا با هم میگذرونیم و با گرمای تابستون ال ای صفا میکنیم. یکشنبه هم جای همه دوستان خالی بعد از دوچرخه سواری در سانتا مونیکا و گشت زدن در ساحل تنی هم به آب زدیم و بعد از بازی با موجهایی خفن یه کمی هم از استخر آروم و جکوزی استفاده کردیم و شب جنازه وار استراحتی کردیم.

 

ب. ن. 

هر چی هم که از این حرکتها کنیم ولی پیری لامصب راهش رو گرفته و داره میاد، حالیش هم نیست.

 

– امردوز که 7/21/10 هستش دارم کامپیوتر آنگ رو به پیچش در میارم تا ببینیم چی ازش در میاد.

وودی آلن

وودی آلن و پدرخوانده ها را گذاشته ام برای یک وفتی که زبانم به اندازه کافی خوب شده باشد، اکیدوارم که زودتر آن زمان برسد.

 

اسپانیا این آلمانیهای دوست نداشتنی را درهم شکست، خیلی حال داد.

4th of july

زندگی اینروزهای ما مثل همه روز های دیگه یه جورایی خاص شده. من در آرامش و یکنواختی خاصی غوطه ورم و یه فضایی مثل دریایی که مثل حوض آروم باشه با یه صدای بسیار ملایم موجی که روی ساحل میغلته و چشمهایی که تو نیمسایه بسته شدند و بیدار خوابی میکنند و نفسهایی که ریتمشون انگار یه دفعه مهم میشه و توجه آدم رو جلب میکنه میتونه حال و روز اینروزهام رو توصیف کنه.

از طرفی تو اینروزها شدیدا درگیر امتحان تافل و پذیرش دانشگاه هستی و کارای تو ایران و اینجا و درس خوندن و احتمالا پارامترهای دیگه ای که در ذهنت هست لحظات پر استرسی رو برات بهمراه داره و من الان فکر میکنم که من چقدر بدم که کمکی نمیکنم و بعد به خودم میگم چه کمکی میشه کرد؟ و وجدانم رو آروم میکنم.

این حال خودم که میگم شاید یکماه یا بیشتر باشه که بر همین منواله و دلم نمیاد تغییرش بدم… از این کرختی که سراسر آدم رو میگیره خوشم میاد. از طرفی هم میگم که باید یه برنامه ای برای خودم بذارم حالا که اینقدر زندگی مرتبه و مثل ساعت کار میکنه یعنی که میشه براش برنامه ریزی داشت و زمانش رو مدیریت کرد.

اولین چیزایی که به ذهنم میرسه ورزش و کمی هم تحصیله! کلاسهای لند اسکیپ جوابگوی حس تحصیل خواهد بود و ممکنه باعث بشه که به میزان علاقه یا نفرتی که به یا از تحصیل دارم پی ببرم!!! برای ورزش هم باید زمانم رو بین فوتبال و بدمینتون و بدنسازی تقسیم کنم که فکر میکنم به فوتبال عملا چیزی نرسه. با بچه ها هم قرار فیلم بینی گذاشتیم تا ببینیم چقدر جوابگو خواهد بود. 

 

همین.