گرمای آخر آگوست

امروز به نظر نمیاد که از روزای خوب زندگی باشه، صبح که وسط ایران رفتن از خواب پاشدم و باز هم دیر رسیدم سرکار، سارا هم که با خبرهای بدی تو خونه الان نشسته و حال و روز خوشی نداره، تافل هم که از اونطرف، همه چی قاطی پاطی شده رفته.

ورزش من خیلی زیاد شده، امروز به احسان گفتم دلم برای سارا تنگ شده خیلی وقته که ندیدمش.

هفته پیش با کارل رفتم فوتبال تو هالیوود، 3 نفر همونایی بودند که تو محله خودمونند که البته آمر میگفت 5 شنبه ها هم میرند اونجا.

باید برای 1 ساعت فوتبال نفری 10 دلار بدیم که خیلی زیاده هر چند که تقریبا نصف یک ساعت کار کردنه ولی اینجا معمولا چیزی این قیمتی نیست یعنی مردم راحت تر از این زندگی میکنند.

از این کاری که میکنم دارم خسته میشم و هیچ افق روشنی رو در ادامه راه نمیبینم، فقط به خاطر گذران امور اینجا ام و البته خوب هنوز شاید یه کمی اینجا رو دوست دارم ولی نمیدونم بعدا چی میشه.

دیروز ایمان عکسای دبستان رو گذاشته بود تو فیس بوک خیلی حال داد. با برندی و آندره آ در حال زبان عوض کردن هستیم و کارل هم کیس خوبیه هم برای زبان و هم دوستی. کتاب خوندن رو هم شروع کردم.

همین.

Advertisements

مای بی دی

شنبه که پریروز باشه تولد 31 ام من بود و خیلی خیلی خوش گذشت با بچه ها الکی الکی زدیم و خوندیم و رقصیدیم و مسخره بازی درآوردیم و اخرش هم کلی کادو بعلاوه یه کادوی مالتی مدیا گرفتم که خداییش از همه باحالتر بود.

توی فیس بوک هم که با اعلان عمومی یه جنبشی شد و هزار نفر اومدن تبریک گفتند در حالی که من تاریخ تولدم رو نداده بودم که ریا نشه!

ولی با همه خوبیاش حس سرازیر شدن دارم و دیگه بزرگ نمیشم انگار… رفتم از کتابخونه چند تا کتاب گرفتم یکی کتاب آخری مارکز که ما آخر نفهمیدیم هور مگه دلبرک ترجمه میشه آخه!… یکی هم یه مجمومعه داستان کوتاهه و یکی هم که الان دارم میخونم زندگی اینشتن برای بچه های خوبه! هر وقت زندگی نامه ها رو میخونم بیشتر احساس حروم شدگی میکنم.

 

یه کشف دیگه هم کردم! مامانم همیشه میخواست جو بده میگفت که همون روزی که به دنیا اومدی رفتیم شناسنامه ات رو دقیق گرفتیم و برای واضح تر شدنش میگفت که شب هفتم ماه رمضون هم بوده ساهت فلان… با حساب اینکه آدم وقتی 36 ساله میشه ماههای قمری میفتند همون حول و حوش که روز تولدش بودند و اینکه 7 رمضون امسال نردیک تولدم بود… یا من الان 36 سالمه یا اینکه اولای مرداد یا چه بسا که تیر به دنیا اومدم و یه عمره بیخودی طالع بینی مردادی ها رو میخونم و باباوه هم هر وقت سرش خلوت بوده و مسرش خورده رفته یه شجل هم برای ما گرفته! هر چند که بیمارستانه احتمالا یه حساب و کتابی داشته… چه میدونم والا همه چی در هاله ای از ابهامه!

همین دیگه!

ایت واز آنبیلیوبل

صبحی طبق معمول بعد از یه نیم ساعتی که از کار گذشت رفتم تا نون و پنیری به بدن بزنم که تا ظهر سر پا نگهم داره و همینطور صدای دو تا همکار خانم رو که معمولا نمیفهمم فیلیپینی حرف میزنند یا انگلیسی هم میومد که گرم صحبت بودند، یکیشون آفیس منیجره و یکی منشی، – یادم باشه یه بار نظرم رو راجع به همکارام بنویسم- خلاصه که نون و و پنیر و گردو داشت باهام حرف میزد و منم طاقت نیاوردم و همون از در آشپزخونه بیرون نیومده تو راه برداشتم که یه گاز بزنم، وای چه بویی، همین که دندونام رسید روی پنیره یه دفعه این دو تا شروع کردند به آواز خوندن بلند  بلند، خواستم بی خیال هر خبری که هست بشم و بزنم اون گاز لامصبو اما دیدم که بعععله زدند به هپی بیرث دی خوندن برای من!!!

اینم بگم که تحویل گرفتن رئیس هم دیروز خودش یه بحث مفصلی بود که بماند.

چیزی که برام جالب بود این بود که تو این 20 ثانیه ای که این شعر رو برام میخوندند 2-3 بار فکر کردم که الان میخندند الان معلوم میشه سر کاری بوده الان ضایع بازی در میارند الان… اما هیچ کاری نکردند… خوندند تا آخرش و بعد هم خندیدند و تبریک گفتند و تموم شد.

چیزی نمونده بود که اشکم راه بیفته! یه حس مطلقا جدید بود که تو این 31 سالی که گذشت هرگز تجربه نکرده بودم… یه حس خوب

انواع و اقسام تولد ها رو داشتم و لااقل 4-5 باری این شعر رو برام خوندند اما این یه چیز دیگه بود…

I will never forget this one

همین

 

ب.ن:

انگار وافعا همه خوشحالند از تولد من!

اگست توانی تن

در تمام زندگی به طرز جنون آمیزی از اینکه کسی نگاهم کنه خوشم اومده، ممکنه هرکسی یه مقداری از این حس رو در خودش داشته باشه ولی درباره من این که یه تماشاچی داشته باشم همیشه درعین حالی که میتونسته به من توانایی انجام کارای خفنی رو بده همزمان برام خطر مرگ رو هم بهمراه داشته… میخوام بگم که این کسی که منو نگاه میکنه یه دفعه انرژی منو 20 برابر میکنه.

البته خود این تماشاچی هم خیلی مهمه و هر کسی این خاصیت رو نداره. بگذریم.

 

در تمام زندگی به طرز احمقانه ای دوست داشتم که دوست داشته بشم و این منو در حد یه گربه که خودش رو به دست و پای ملت میمالونه برای یه نوازش نابود کرده.. من نمیدونم آدم خوب و دوست داشتنی بودن چه ارزشی داره که من تمام دوران کودکی خودم رو نادیده گرفتم تا اون چیزی باشم که دوست داشته میشه حتی اگه ربطی به من نداشته باشه.

خوشبختانه نهضت بد باش و خودت باش رو من در 21 سالگی شروع کردم که متاسفانه در عین حالی که دیر بود کامل هم نبود وهنوز هم میبینم که یه چیزایی ازش تو رفتارم هست اما خوبیش اینه که پاراگرافش با خوشبختانه شروع میشه.

آدما عوض نمیشند، جتی اگه خاکشون رو به توبره بکشی و تون به تون کنی. بهتره که هر چی که هستی فضای مناسب حالت رو پیدا کنی و آروم بگیری. اگه دنبال شریک زندگی یا دوست هستی بهتره کسی رو که باهات سازگاری داره پیدا کنی.چون من مطمئنم که نه تو میتونی عوض بشی نه هیچ کس دیگه.

هر کسی فقط سعی میکنه دیگری رو عوض کنه و این فقط ایجاد یه فشار بیهوده برای دیگریه که یحتمل براش عذاب آوره.

 

چند روزیه که با آندره در حال زبان عوض کردن هستیم و خیلی آدم معمولی ای به نظر میاد منظورم اینه که اصلا احساس تفاوت فرهنگ باهاش ندارم و انگار از جنس همین آدماییه که هر روز دیدمشون و میشناسمشون البته از اون آدمای خوبش.

هفته دیگه تولدمه، هر چند که دیگه سالهایی که میگذره شوقی بهمراه نداره و احساس سرازیر شدن به آدم میده اما میاد و میره دیگه.. کاریش هم نمیشه کرد.

 

فردا امتحان تافله جاست فور رکوردز.

چهارشنبه ها میریم بربنک برای بدمینتون و این میتونه برای خودش یه حاطره شیرینی بشه در آینده هر چند که الان اصلا متوجهش نیستم.

 

هوای اینجا هم به اون گرمی ای که فکر میکردم نبود و استخرمون حروم میشه اگه بخواد اینجوری سرد بشه… 

 

همین دیگه

نک و نال

I don’t like it this way. I don’t know where this company is goining to get but the way it works now is not what somebody like me may like or even accept.

چند روزیه که دیر میام سرکار و خیلی عذاب وجدان دارم اما این وقتی خیلی بدتر میشه که میبینم بقیه هم دوست ندارند کار کنند یا به نوعی در حال پیچوندن و تایم شیت پرکردن هستند. 

I used to have the same situation in my fucking country Iran and I hate that system, then How can I afford this.

اینجا اون اوایل که خیلی کارم زیاد بود و بقیه هم مثل چی داشتن کار میکردند خیلی حال میکردم، همین که تو یه ماه اندازه یک سال اونجا کار انجام میدادم خوب بود… اما حالا حسم اینه که هر روز 3یا 4 ساعت کار کافیه و این حالم رو میگیره.

I mean if 4 hours of work is enough so why am I here more than 8 hours? and what am I doing here?

 

it is not the life I am looking for! thats it.

شحاع دل

دیشب موقع خواب داشتم فکر میکردم به اینکه چه کسی رو دوست دارم ببینم! منظورم اینه که کی تو این دنیا هست که من دوست داشته باشم در کنارش باشم و مثلا تو ناخودآگاهم باشه و به نوعی ندیدنش یه فشار درونی باشه برام. نمیدونم شاید زمانش زمان مناسبی نبود یا چی، ولی هر چی فکر کردم آدمای بیربطی به ذهنم اومدند که به راحتی میشد ردشون کرد و آخر سر هم کسی نموند.

جالبش برام این بود که اغلب کسایی که به ذهنم میومدن آدمایی بودند که در واقع اونا از من خوششون میاد و این وجهه خاص اوناس. شاید هم من دنبال بخشی از خودم که تحسین برانگیز باشه میگردم و دلم برای اون بخش تنگ شده.

هستند آدمایی که دوست داشته باشم ببینمشون و باهاشون بیشتر آشنا بشم اما کسی که آشنای من باشه وبخوام که باز هم باهاش باشم و به قول اینا کچش کنم گیر نمیارم.

اینم یکی از اون خصوصیاتمه که دوستش ندارم، انگار یه جورایی از ترس اینکه مبادا کسی رو بخوام ونتونم داشته باشمش کلا فاتحه دل بستن و خواستن رو خوندم برای خودم. خوشم نمیاد از اینهمه محتاط بودن.

 

البته قضیه هیچوقت به این سیاه و سفیدی هم نمیتونه باشه و همیشه زوایای پنهانیهست که ما نمیبینیمشون… منم دلم به همونا خوشه