حال همه ما خوب است… اما تو باور نکن.

 

جدایی خیلی کلمه بزرگیه خیلی، موقعی که نسخه میپیچی برای  رفقا که باید کاتش کرد و خلاص، خیلی خامی که به این راحتی از این کلمه حرف میزنی

آخه مگه میشه یک دنیا زندگی رو کاتش کرد؟ مگه میشه ثانیه به ثانیه اون عشقی که تمام طول و عرض زندگیته رو به آتیش بکشی و خلاص باشی؟ مگه ممکنه که یادت بره… من هنوز چیزی نگفتم،(این شعر برام یعنی مهران)

گیرم که دنیایی فرق باشه، گیرم که جنسمون جور هم نباشه، گیرم که یکیمون به دو نکشیده شاخکامون بره تو هم و اعصابامون به گه کشیده بشه… چی میتونه جای یه لحظه جوجو بودنتو برام بگیره، چجوری میتونم بی لونه خوشبوم دووم بیارم کجا میتونم آروم بگیرم کی میخواد سرم رو بخارونه تا خوابم ببره

نه بابا جون من به همین راحتی ها هم نیست… کلمه خیلی گنده تر از این حرفاس که بشه گفت و رفت

بی خیال شو! من یکی قد این حرفا نیستم.

 

در خاطرات هیچ چیز غیر ممکن نیست

 

دوازده سیزده سالم بود یادم هست که مدرسه راهنمایی میرفتم چون برای دوستانم تعریف کردم که شب قبل در جشن تولدی که در خانه پسرخاله ام بود دختری را در آغوش گرفته بودم و بوسیده بودم و هر کار دیگری که در آن سن به ذهنمان میرسید کرده بودیم.

دخترک زیبا بود زیباتر از هر چیز دیگری در مهمانی، از تمام بادکنک ها و کیک و کادو ها، آنقدر که هنور بعد از اینهمه سال موهای لختش را حس میکنم و چشمان عسلی ای که آخر هم رنگش را نفهمیدم آنقدر که مسحور کننده بودند و خنده هایی که از ذهن نمیرود را روی آن صورت گرد و متناسب.

دو تا بودند ، دومی نمیدانم خواهرش بود یا کس دیگری اما از او هیچ چیزی باقی نمانده هر چه هست همان دختریست که گفتم، یادم هست که با هم میرقصیدند اما در ذهن من تمام مدت دوربین روی یک نفر بوده و بقیه تصویر سفید است سفید سفید  مثل روزهای برفی…

فردا برای بچه ها گفتم که چطور به او چشمک زدم و اشاره ای کردم و به حیاط خانه پسرخاله ام رفتم و گفتم که بعد از چند دقیقه او هم آمد و بی مقدمه در اتاق کوچکی که در حیاط بود  پشت ردیف پنجره هایی که جای خالی شیشه شکسته یکیشان را با آیینه پر کرده بودند به بوسیدن هم و عشقبازی مشغول شده بودیم و گفتم که چقدر دختر زیبایی بود…

حالا که فکر میکنم میبینم از همان زمان هم در گذشته همه چیز ممکن بوده. ولی کاش میتوانستم فکر کنم که او هم مرا دیده و در آینده ای ، هر وقت که بوده باشد، به من فکر کرده و از دست رفته ای را ممکن کرده است.

نقشه کشی بیش نبود!

 

I am the fucking guy who works the way they pay him, and unfortunately from the beginning nobody pays me the money which I respected and so on I never worked the way I was able to!

Now I understand  why I had never been what I do respect from myself and I never earned what I think I deserve.

the solution might be asking for the money which I deserve and if they couldn’t pay me and ask me for that kind of work, then move to somewhere which needs my potentials.

however it definitely needs hardworking I think!

on the other hand, this is the unchanging fact that nobody can change, and this is the way I am, just the fucking guy which I talked about      

 

کالیفرنیا

آب و هوای خوبی داره ولی فکر کنم مشکل از خاکش باشه، شاید هم همین که رطوبتش کمه باعث شده که همه درختاش به حای سبز قهوه ای باشند. دور و برش هم که خبری از جاهای تفریحی و طبیعت باحال و اینا نیست همش پارکهای جور واجوره که کمپانیهای مختلف زدند و یه بار بری تموم میشه، حالا نه 5 بار دیگه بیشتر که کشش نداره.

من فکر میکنم طرفای جنوب و جنوب شرقی برای زندگی باحالتر باشه! فلوریدا و تگزاس رو میگم! از اون شمالیها و کانادا هم که اصلا حرفشو نزن که از سرما متنفرم.

تو خونه حد وسط نداریم یا آخر مشکلاتیم یا عند توافق، خیلی با خودم کلنجار رفتم تا عند رو با عین بنویسم، معلومه که ناخودآگاه از این موصوع خوشم نمیاد هی میخوام بپرم یه جای دیگه! از اولش هم که شروع کردم همین اومد تو ذهنم ولی راجع به آب و هوا نوشتم!

من آدمی نیستم که به این راحتی از مشکلات اونم تو یه وبلاگ حرف بزنم، ؟، فکر کنم مشکل اصلی تفاوتهای بنیادین ساختاری ما با همدیگه باشه! وی آر فرام تو دیفرنت کایند آو هیومن بی اینگ! 

mine is an active sport man with a lot of energy to waste on sports and any kind of game,

Her’s is straight working, making useful stuffs and never waisting time

I like to have fun while I am doing something, whatever it is

she needs to do what she has to do as soon as possible

I would rather to do something when there was no other choice and no  time to waste, right at the minute90 

she is doing it in first available time

ولی با همه اینا شباهت بزرگ ما در نگاه به دنیاست

is it?!!

she is always making laws I always breaking them

ولی به هر حال we have the same point of view in most of happenings

به هر حال و با هر شامورتی بازی ای بود اینا رو گفتم که بدونم

همین

اس اف

دیروز از سانفرانسیسکو برگشتیم و در کل مسافرت خوبی بود و برای من علاوه بر همه خوبیهایی که بود یه تایمی هم برای نگاه کردن به خودم و پیدا کردن یک عالمه از بخشهای مزخرف وجودم بود.

دیروز رفتیم رفتینگ و اون قسمت پریدن با طناب توی رودخونه واز اینکردیبل. دیدن شهر و اون همه تپه و پلهای آنبیلیوبل و زندگی شهری که جریان داشت هم خوب بود.

اینطوری نوشتن ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی برای ذهن من جواب میده و موقعی که میخونمش هم به نظرم رونتر از اینه که بخوام ترجمه فارسیش رو بنویسم ، البته میشه کلمه رو به انگلیسی هم نوشت ولی من ترجیح میدم که اونقدر هم جدی نگیرمش و به نوعی با فارسی نوشتنش این که کلمه انگلیسی تو ذهنم پر رنگ تره رو های لایت کنم. جاس لایک ذیس!

من فکر میکنم یه بخش عمده ای از مشکل ما اینه که فکر میکنیم که اون طوری که باید، تو جمع با ما رفتار نمیشه! آی مین اونطوری که شایسته اون میدونیم خودمون رو و دتس ذا پرابلم فور می اند یو!

اینه که هی ما به هم میپیچیم و به تیپ و تاپ هم میزنیم و لج همدیگه رو درمیاریم.

خلاصه که اس اف شهر جالبی بود و ای همچین بفهمی نفهمی خوش گذشت! با اون سی دی آهنگ جدیدی که علیرضا داشت و در تمام مدت گوش دادیم!… آس مونو بی تو خط خطی کردم! 

همین