فشار

2 هفته دیگه قراره که بریم خونه و همه رو از گرمای وجودمون سیر کنیم و من اصلا خوشحال نیستم…

همین خبرهایی که میخونم برام بسه

نمیدونم دیدن خانواده و دوستا حتمن باید خوب باشه…؟… اما نه اونقد که اینهمه راه رو آدم بکوبه بره تا اونجا

شاید هم نگران برخورد بقیه با خودمون هستم و از اونجا که حوصله اش رو ندارم میخوام از اول دیلیتش کنم

شاید هم حوصله توضیح دادن ندارم یا مهمونی های راه براه و توجه آدم هایی که نه من براشون مهمم نه اونا برای من

شاید هم نگران از دست دادن زندگی ای که الان دارم ام یا به نوعی تهدید شدنش!

هو نوز؟

 

تازه اونجا کفش و لباس فوتبال هم ندارم.. حتی بدمینتون!

 

ب.ن:

همه اش همینجوری بود، پابلیش نکرده بودم به این امید که عوضش کنم ولی خب آلماست همینی بود که نوشتم البته یه کمی بهتر مثلا 19 به 81

این حال من بی توست!

سه چهار روز پیش یکسال از ورود پرشکوه ما به ینگه دنیا گذشت، حسینقلی خان هم اکتبر 1888 اومده بود و به حسابی ما 221 سال بعد از اولین سفیر ایران اومدیم…

هفته پیش اولین کنسرت اینور آبیمون رو هم رفتیم و ابی ترکوند! عجب چیزی بود 

حس و حال نوشتن ندارم، این گوگل ریدر هم که پکیده انگار هیشکی حس و حال نوشتن نداره!

میخواهیم بریم ایران و این یعنی 4 به 96!!! آدم خوشحال هم میشه ولی استرس و اعصاب خوردیش خیلی بیشتره و اصلا قابل مقایسه نیست.. کلی تو انتخاب اعداد دقت کردما

دلم آرامش میخواد.. و نظم بهم ریخته ای که فقط خود آدم میفهمدش.. مثل اتاق خواب شلخته ای که هر چیزش رو میخوای میدونی کجاست ولی از چشم بقیه فقط شلخته اس

الان 7-8 ماهی میشه که هر روز به موقع اومدم سر کار،.. از 15 دقیقه تاخیر همیشگی بگذریم… و این در تمام زندگیم بی سابقه بوده.. البته نه، دوران مدرسه حالیم نبود هر روز میرفتم… چون فکرشم نمیکردم که میشه نرفت.. یعنی فکرشم به سرم راه پیدا نمیکرد که بپرسم حالا اگه نرم چی میشه مثلا؟!

شاید هم یه دوست جدید میخوام.. یکی که فوتبالش خوب باشه و خارجی هم باشه و از منم خوشش بیاد… این هوای مزخزف اکتبر هم بی تاثیر نیست.. راستی ملت چطوری تو انگلیس زنده میمونند؟

خلاصه که این حال و روز اینروزامه 

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای یابو!

عاشق اون لحظه ام که غرق یه مطلبی هستی و یهو لب تاپ مسخره ای که هنوز یکسالش نشده و باطریش نفله شده در حالیکه هنوز 54% باتری داره خاموش میشه و درآن واحد میتونی حس از دست دادن، عصبانیت از باتری، افسوس اینکه چرا شارژرش رو وصل نکرده بودم، چفد طول میکشه تا اینو ریبوت کنم و پیج مربوط رو باز کنم، چند تا فحش آبدار چارواداری برای شرکت اچ پی و ده پونزده تا حس دیگه رو  توی صورتی که در یک آن روی صفحه سیاه مانیتور میفته ببینی و حس کنی که این آدم با همه این حس هاش چقدر برات آشناست…

آره خودمم… و قشنگیش وقتیه که تصویر توی مونیتور شروع میکنه به تو خندیدن و تو هم خندت میگیره

همه چی به گا رفت 🙂

 

ب.ن:

سر همین به گا رفتگی هم که بود زنگ زدم به اچ پی گفتم این چه بساطیه درست کردین و از این حرفا، طفلی ها فرداش یه چارجر و دو روز بعدش چون مشکل هنوز حل نشده بود یه باتری نو برام فرستادند و کلی هم قربونم رفتند… به این میگن فول گارانتی فقط به شرط اینکه تو ایرانِ وا مونده نباشی!

داره میشه یک سال

دیروز برای گوریل کامنت گذاشتم، حس جالبی بود یاد خیلی وقت پیشا افتادم که یه کامنت گذار حرفه ای بودم برای خودم، از اونموقعی که به قول شراگیم گودری و … شدیم دیگه نهایت ابراز علاقه به یه نوشته همون لایک کوچولوه که هر چی بیشتر هم فشارش بدی حسی رو منتقل نمیکنه

شاید هم خوبی حسش مال این بود که منو به گذشته های خیلی دور برد پشت میزهای اداره ای که اصلا فکرشم نمیکردم که ممکنه برای لحظه ای از لحظه های اونجا دلم تنگ بشه ولی برای بیکاریها و وبگردی هاش دلم تنگ میشه و البته برای فوتبالش

دیشب دیالوگهای سختی داشتیم و امیدوارم که به خوبی تموم شه

فردا تافل برای بار دوم

دیشب هم با کارل و نا می رفتیم فوتبال، کارل دو سه روز دیگه میره انگلیس و من دلم براش تنگ میشه… یادمه روز اولی که باهاش قرار داشتم یه ایمیل به خودم ردم و توش همه چیز رو نوشتم تا اگه بلا ملا یی سرم اومدآخرین اطلاعاتی که داشتم اونجا باشه و پلیس برای پیدا کردن قاتل زیاد شختی نکشه 🙂

آرنج و زانوم هم دیشب به صورت کاملا تخمی ای به گا رفت، یه لگد برای زانو از آمرخوردم و با اقدام برای یه یه پا دو پای کشیده خوردم زمین و آرنجم فنا شد

 

زندگی همش همینه