از هر درزی..

دارم زندگی تنها و سوت و کور رو تجربه میکنم… حسی که سالهای سال بود که حتی از اطرافش هم رد نشده بودم. بعضی وفتها میرم به عمق اون روزهای تنهایی قدیم که من بودم و این همه مردم که هیچکدوم برای لحظه ای احساس کانکت بودن رو به آدم نمیدادند و تنها چیزی که تکرار میشد تنهایی بود.. تنهایی روح و فکر من.

وفتی که تلاش میکنی به کسی نزدیک بشی میفهمی که چقدر قاصله زیاده و چه شکاف های عمیقی از بقیه جدات میکنه…

دو سه روزه که برگشتم خونه، تنها!  

انزوا، ولنگاری، بی قیدی، گشادی، بی خیالی، تنهایی، آزادی، دلتنگی و یه سری حس های عمیق تر دیگه میتونه وصف حال من باشه.

آدمی نیستم که برای همه کلماتی که گفتم حاضر باشم انرژی اسپسیفیکی رو خرج کنم، بنابراین در یک خلاء گاهی خوب و گاهی بد شناورم…

از ایران بگم… سوای رانندگی و ترافیک که دیگه نخ نما شده و هر کی بعد از دو روز میره ایران ازش شوکه میشه، من از اینهمه آدم عصبی و در مرز انفجار تعجب زیادی کردم و اینهمه مریضی و البته زشتی شهری به اسم تهران! کاری به قدر مطلقش ندارم اما واقعا کنتراستی که در همه موارد با اینجا وجود داره رو نه من میتونم بگم نه کسی که ندیده باشه میتونه بفهمه! مثل اینکه همیشه استادهای ما و در همه کنفرانس های معماری همه میگفتند تهران زشته و من تصورم با این چیزی که الان میفهمم کلی تفاوت داشت و عمق این تفاوت و زشتی رو نمیفهمیدم… و فکر میکنم با مسافرت هم آدم متوجه این موضوع نمیشه و حتما باید یه جای دیگه زندگی کنی تا استانداردهات عوض بشه و اونوقت متوجه عمق فاجعه بشی.

چقدر مزخرف گفتم…

ایران بد بود. لحظه های خوبی هم میشه ازش پیدا کرد ولی در کل بد بود و فاصله ذهنی من رو با خودش بیشتر و بیشتر کرد.

دارم فکر میکنم که ایران برام داره با کشوری …مثلا زلاند نو یا میانمار یکی میشه و کلا حسی نسبت بهش ندارم.

 

چیزی که اینجا اذیتم میکنه اینه که هیچ برنامه ای برای آینده ندارم، سفید سفید… تصویریه که از آینده میبینم، بدون حتی یک نقطه که یه کورسویی از دیرکشن به آدم بده! و این سفیدی روشنی نیست، وازدگی رنگهاست…

این تنها چیزیه که اینجا ناخن به یه جاهاییم میکشه!

همین.

Advertisements