آخرین روزای 2010

دو تا جمعه آخر دسامبر تعطیله و این یعنی اگه 4 روز وسطش رو که خیلی جاها خودشون تعطیل خدایی هستند رو تعطیل نبودی مرخصی بگیر و 10 روز برو عشق و حال.. کجا؟!! بر همگان مبرهنه که یه جای گرم که کنار ساحل وول بخوری و آب بازی کنی و چشم چرونی کنی و والیبال و فوتبال ساحلی بزنی و گوشت چرنده و پرنده رو به سیخ بکشی و با مارگاریتا بزنی به بدن و همچین جیگرتو صفا بدی! جای دور هم نمیخواد بری همین پایین مایینا دور و بر دریای کاراییب و جاماییکا و اون گوگوری های بین دو تا امریکا.

 

اگه فکر میکنید که من اینکارا رو نکردم عمیقا فکر اشتباهی نمیکنید وگرنه الان به جای نوشتن داشتم آبشار میزدم!

این چند روز 3-4 تا فیلم دیدیم که بلک سوان یا همون قوی سیاه هنوز داره روحم رو ناخن میکشه،هاو دو یو نو و لیتل فاکرز و توریست هم دیدیم. فرداش رفتیم یونیورسال استودیو که این کینگ کنگ رو بینیم و همچین مالی هم نبود، پلان وگاس و کنسرت و پارتی داشتیم که دوستان پیچوندند و استخری رو از دست دادم که جاش حالا حالا ها خوب نمیشه و روز آخر هم یه کادیلاک مدل 93 که هنوز هم خداست رو خریدیم با 2 میلیون ناقابل که الان سوت بزنم اتوبان رو شخم میزنه جوری که همه این اس یو وی ها تو کفش بمونند! 🙂 من موندم تو سال 93 اینهمه آپشن مگه اختراع شده بود که گذاشتند رو این seville STS !

خلاصه که این هفته سپری شد و باید برای هفته بعد که سال نو هم میشه و ملت یه کم بیشتر بیرون میریزند یه پلانی بریزیم، آخه اینجا کریسمس مثل روز تنکس گیوینگ خیلی خانوادگی برگزار میشه و ملت زیاد تو کوچه خیابون نمیان ولی عوضش سال نو جبران میکنند و خونه نمیمونند!

رابطمون همچنان تعریفی نداره و همش هم از نامردی منه که از اولش نفهمیدم معرفت چیه و کجاها به درد میخوره! همیشه وقتی یادم میوفته که 4 نعل رفتم و کارایی که نباید میشده رو کردم… این دومین باره که این حس رو دارم.

اون بار با سرویس داشتم از دبیرستان میرفتم خونه که پسرخالم رو با یه دختر تو ماشین کناریمون دیدم و به محض اینکه رسیدم در خونه رفتم به مامانم گفتم، اونم با کلی ذوق … فک کنم انتظار تشویق هم داشتم (مث حالا) ولی بعد فهمیدم راز نگه داشتن هم اختراع شده و به درد این مواقع میخوره!

خوشبختانه اوندفعه چیزی به جایی درز نکرد و دهن لقی من تبعاتی برای هیچکس نداشت.

امیدوارم که اینبار هم به کسی آسیب نرسونم… 😦 

همین و یه سری چیزهای دیگه …

اینروزها


پرشین بلاگ با کروم من سازگار نیست اینرا بار پیش که دو بار مطلبم را نوشتم و کرش کرد و از دست رفت فهمیدم، زمانی بود که تصمیم گرفته بودم که هر روز مطلبی هرچند ناچیز از رویداد روز بنویسم و اینچنین شد که نمیدانم چند هفته هیج چیزی ننوشتم و آنهم چه هفته های بحرانی ای!

وقتی که از تهران تنها برگشتم زندگی جدیدی را برای دو هفته تجربه کردم، چیزی که در 9 سال احیر سابقه نداشت… زندگی تنها!  2-3 روز اول دست به هر چیزی میزدم و هر جا را که نگاه میکردم اولین حس حس بد تنهایی بود و دلتنگی، بعد شروع کردم به فرار و مدام با این و آن وقتم را پر کردن و اینطرف و آنطرف رفتن، بعد تبدیل شد به خوشگذرانی هر روزه و چیزی شبیه الواتی! روزهای آخر از اینهم خسته بودم و به فکر ایجاد یک حرکت جدید. ورزش را شروع کردم و حتی به ایجاد رابطه های جدید و پیدا کردن دوستان آمریکایی هم مبادرت کردم ولی دوهفته کذایی همینجا تمام شد.

الان ورزش کمرنگ شده از هفته ای 3 بار جیم رفتن به 1 یا صفر رسیده ام و بیرون رفتنم با بقیه هم بیحال تر شده و انرژی آنروزها را خرج نمیکنم. در خانه که هستیم خیلی از حرف ها را دوست ندارم و بعضی وقتها هوای بی فکر بیرون زدن و سر به ساحل گذاشتن به سرم میزند که نمیکنم

 

اتفاقهای خوب هم بوده… خیلی ، ولی انگار دو دنیای موازیست.. وقتی در یکی باشی دیگری را از دست میدهی

امیدوارم که باز بیایم و ادامه بدهم

* کروم باز هم کرش کرد ولی من هر از چندی کنترل سی را از یاد نبرده بودم و رودست خورد! باید بعضی کارها را به اینترنت اکسپلورر بسپارم از جمله صفحات پی دی اف و استیتمنت ها!

رو زای سخ ته نبو دن با تو!

دیروز با بچه ها رفتیم سن دیگو، زده بود به سرم و رسما کرکره رو داده بودم پایین. خیلی وقت بود اینقد کس شعر تو یه روز تفت نداده بودم. اینقد حرف مفت زدیم و به همه لیچار گفتیم که دیگه آخراش داشتم به پوچی وخیم میرسیدم.

اونجا با یکی به اسم کری هم همچین نسبتا آشنا شدیم و ای بدک نبود .. اگه یه کمی بیشتر مغزه کار میکرد شاید میتونست یه جورایی بیشتر فان باشه.

با خودم درگیرم! میدونم که رفتارم با سارا خوب نیست. مریم یه چیزایی راجع به خوشبختی پرسیده بود… و این خیلی اذیت کننده اس… من هیچوقت به خوشبختی بصورت اسپسیفیک لی نگاه نکردم و به نوعی معنیش برام اینه که هر کاری شادت میکنه انجام بدی و همه هم اکسپت ات کنند و کسی رو ناراحت نکنی و از پس شادی خودت بربیای… اینجا و این زندگی جدید، این دنیای جدید سام هاو باعث جدایی بین این دو معنی شده برای من! این چند روزی که تنها ام دارم هر کاری که دوست دارم انجام میدم و در تمام مدت هم دارم به این فکر میکنم که آیا اگه با هم بودیم هم این کار رو میکردم یا نه… یا اینکه فرقش چی بود و در این لحظه احتمالا داشتیم چی میگفتیم… و این مقایسه در 90 درصد مواقع چیزی نیست که منو خوشحال کنه…

و این دقیقا فاصله بین واقعیت تا خوشبختی میتونه باشه

تو بی کانتینیود