چی گینی دایی؟!

تو زندگیم هیچوقت به توضیحاتی که نویسنده ها راجع به جزئیات مینویسند دقت نکردم. فقط یکی رو یادمه که روب دشامبر قرمز چهارخونه داشت و رفت دم در که اونم یادم نیست کی بود. اصلا یه جورایی این توضیحات بای دیفالت ایگنور شده بودند. کتاب کویر شریعتی رو به خاطر اینکه بیش از حد توضیح میدادو تمثیل و استعاره رو به مرز جنون گا، ایده بود به سی صفحه نرسیده اهدا کردم به نمیدونم کدوم طفل معصومی. خلاصه که همچین بودم من.

الان اما فک میکنم که آدم تو خاطراتش باید به لباساش هم اشاره کنه، مث عکس، که بعدا که یادش میفته جاش بیشتر درد بگیره. مثلا اینکه اونروز اون پیرهن صورتی رو که بعد از کلی سال که تنهایی خرید نکرده بودم رفتم و از گپ گرفتم که رکورد گرونترین پیرهنم رو داره، یا اون کتونی سفیده که خطهای قرمز و مشکی داشت و باهاش بازیم بهتر میشد، یا اون شلوار سفیده که فلان … . اینجوری آدم بعدها که دیگه این لباسا کهنه شدند و سوگلی نیستند یاد روزای اوجشون میفته.

راجع به هر چی که فکر میکنم آخرش به تم پیری و مرگ میرسم.

4-5-6 همش بازی بود، هر جور که فکرشو بکنی!، توی بن بست همیشه بهار. کنار اون زمین خاکی ملخ و پروانه گرفتن هر روزه. بازی با بچه ها تو کوچه. سوکراتس و زیکو و ممد ادر!

7 مدرسه بود، اون لحظه لعنتی که پام رو از در گذاشتم تو رو یادمه. با ابی بودیم ولی همچین که اون رفت تو صف بغلی و کلاسامون با هم یکی نبود، با نفر جلوییم تو صف دوست شدم… علی اکبر بود اسمش ولی اونموقع ها و تا سالهای سال من به ضاقارتی اسمش فکر نکردم. شاید تا همین الان، و صداش از همون روز اول گرفته بود تا آخرین باری که دیدمش و فیزیوتراپی میخوند.

8 فوتبال یادگرفتم و 9 دیگه تو مدرسه معروف شده بودم، ساعتهای غذا رو دوست داشتم که با صف میرفتیم و از گوشه حیات غذا رو توی اون سینی بزرگا میگرفتیم با اون نونای نرم و قلمبه که تو خونه نداشتیم و کیرفتیم سر کلاس و پشت همون میزا غذا رو میخوردیم. یادمه یه بار گوجه ها رو زدیم به دیوار تا سالها حاشون بود! هر چی که از سینی ها خوشم میومد از قاشق چنگالا برعکس بدم میومد.. خیلی پرپری بودند.

10 مدرسه ام عوض شد، چون خونمون جاش عوض شده بود… دوستای جدید، فوتبال، آقای گمار معلممون.

11 بزرگای مدرسه بودیم و قهرمان فوتبال، سرویس قرمزمون با رانندش که به نظرم شعبون استخونی بود با موهای فر سیاه و نامرتب و سیبیلهای بدتر از اون، همیشه برامون آواز میخوند. جالبه برام که تو مدرسه با بچه های همسایه هامون که دوست بودم اصلا مراوده نداشتم ولی تو کوچه باز با هم دوست بودیم. خو می نی که مرد تو سرویس مدرسه بودیم، هممون خوشحال شدیم که تعطیل شدیم، اما شعبون -راننده- گریه میکرد. اومدم خونه دیدم مامانم هم گریه میکرد و گس وات؟! داداشم هم گریه میکرد!!!

من رفتم تو حیاط فوتبال ولی بقیه نیومدند! هه! البته رحمت و خواهرش که خیلی خوشگل بود اومدند ولی فوتبال بلد نبودند. همیشه افسوس میخورم که چرا با خواهرش دوست نشدم. خدا بود. یادم باشه تو فیس بوک سرچشون کنم.

خسته شدم فعلا همین، سر 12 باشه تا بعد.

Advertisements

آدم برفی

نمیدونم از کی ولی همیشه رویای من وقتی برف و بارون میاد اینه که:

 

تو یه اتاق کوچیک که یه دیوارش کلا پنجره اس رو به یه حیاط بزرگ با دار و درختی که برف و بارون رو قشنگ تر میکنه، روی یه صندلی راحت نشستم که تاب هم میخوره، یه دیوار دیگه کلا کتابخونه اس پر کتابایی که دوس دارم، نوشیدنی داغ میخورم و کتاب میخونم. بین هر دو صفحه هم ٢ دقیقه زل میزنم به این برفا که گوله گوله میان پایین.

* اگه بارونی باشه زل میزنم به بازی باد و وحشی بازی قطره های درشت بارون.

* برای اینکه جای شک نمونه،‌اتاق دو در سه متره. روبروی من یه ضلع دو متریه که کلا پنجره اس. ضلع سه متری دست چپم همه اش کتابخونه اس. با فریم چوبی قهوه ای تیره. ضلع سه متری دست راست هم یه پنجره هم اندازه دیوار روبرویی داره و بین دو تا پنجره جایی که کنج اتاقه یه شومینه یه متریه که روشنه. در ورودی هم طبعا روی دیوار پشت سرمه.

*هیچوقت نخواسته بودم اینو داشته باشم، چون فکر میکردم برای اثاث کشی خیلی سخته و طاقت دل کندن ازش رو هم نداشتم، اما الان به نظرم شدنیه.

* کتابه بای دیفالت یا شاملو ئه یا فروغ ولی بسته به حسش هر چیز دیگه ای هم میتونه باشه.

* قابل توجه نیکو کاران عزیز:‌ همه روزه آماده سورپرایز شدن هستم.

همین

سال نو(د) مبارک

هپی نیو یر امسال اصلا جالب نبود، این که اینجا میام و همش نق میزنم هم اصلا جالب نیس. احتمالا بطور ناخود آگاه دارم فالوئر های احتمالی رو منزجر میکنم تا برای خودم بنویسم… کسی چه میدونه توی توی آدم چه خبره!

هر کاری کردم نتونستم مثل سالهای قبل به خودم جو بدم که الان لحظه خاصیه و آرزوهای خوب برای سال نو بکنم، هز جوری نگاه کردم ادامه دیروز بود و مقدمه فردا، مثل همه روزای دیگه. و حتی بدترو چون بچه ها دیشب خونه ما بودند و صبح با اولین کسی که دهنم رو باز کردم (ر) بود و بعدش هم غر زدنهای تو که وقتی کسی دور و بر باشه غیرقابل تحملتر از معمول میشه.

تو لحظه سال تحویل خوب بودم و تا ١ ساعتی همچنان تونستم خوب باشم. رقص های مسخره و خنده دارمون رو هم اینجا مینویسم تا سیو بشه. ولی طبق معمول خونه خاله که من عاشق خاله ام و از (ب) دل خوشی ندارم -یا علتی که نمیدونم چیه، که شاید آینده ای باشه که دوست ندارم تصور کنم که اینطوری خواهد بود ولی بودن در اونجا تصویرسازیش رو برام انجام میده و همین شاید بده- باز شروع کردم به رفتن توی خودم و دپ زدن و دیگه گندش رو در آوردم هرچند که برام جالب بود که بقیه منو همینجوری پذیرفته بودند و این همونقد که بده خوب هم هست.

تلاش برای اوو و سکایپ کردن رو هم ادد کنم و تلفن بیموقع به مامانم که خواب بود و من فقط بیدارش کردم با خودخواهی کامل- هر چند که ٧٠ درصد مطمئن بودم که خوابند، آخه ما اصولا همچین آدمایی نیستیم که از خوابمون بزنیم واسه لحظه سال تحویل مگه خیلی جوگیر شده باشیم-.

همینا دیگه.

بعلاوه اینکه امیدوارم اون کشور لعنتیتون آزاد بشه و این جوونایی که من میشناسمشون و دوستای منند و دوستشون دارم، شاد و خوشحال،‌آزاد و رها، هر غلطی که دلشون میخواد بکنن و کسی بهشون کاری نداشته باشه. بچه هایی که استحقاق شادی و آزادی رو دارند.

نه اصلا خوب نیستم.

طلسمم شکسته. اما لااقل میشود گفت یک سال و یک کم دوام آوردم امروز چندمین روزی بود که باز هم خوابیدم ،تخت ، و دیر رفتم سرکار. خسته ام. خسته.

زندگی بدجوری پیچیده شده. همیشه در زندگی از تغییر و تحول ترسیده ام. توی حرف راحت است ولی موقع عمل میشوم همان کودک ۵ ساله ای که از خودم سراغ دارم. آن بار هم که با تیر کمان زدم توی چشم پسر همسایه و چشمش برگشت همین بودم. تیرکمان را انداختم و با تمام سرعت دویدم، کجا؟..، به کوه و بیابان که نمیشد زد، با همه سرعتی که میتوانستم رفتم و گوشه ترین گوشه خانه کز کردم. قایم شدم. با تمام ترسم. میخواستم که نباشم. که نباشد. که آندو شود. که چشمهایم را ببندم و باز کنم و نشده باشد. و هر چه چشمهایم را فشار میدادم باز همه چیز همان بود که شده بود. بدترین خواب بود در بیداری.

و من همان بچه ی ترسو هستم هنوز در مواجهه با واقعیت.

هر چیزی بار اولی دارد ولی این لامذهب هر بار، بار اول است انگار و راحت نمیشود که نمیشود.

اگر بپری توی آب و توی عمل انجام شده قرار بگیری، خیلی راحت تر است تا اینکه هی مزه مزه کنی و دما و عمق آب را تخمین بزنی…

مثل همین نوشتن الان من.

همیشه بعد از اینکه شد، همه چیز عادی به نظر میرسد انگار که تا بوده همین بوده. اما من میدانم که تا بوده همین نبوده.

خوب نیستم.

خواننده محوری

الساعه کامنتی با تعداد متنابهی سوال و البته تعداد نا متنابهی اینفورمیشن جالب مستتر شده دریافت شد، خواستم پ.ن بذارم زیر پست فبلی ولی حس کردم حق مطلب ادا نمیشه… اینه که اینجا ام دوباره. -البته این کیبورد هم بی تاثیر نیست-

“من از روز اول که شروع کردی به نوشتن اینجا رو میخوندم، فک کنم از وبلاگ گیلاسی پام به اینجا باز شد، یه مدت گفتی بین هم محله ای هات لو رفته و نمینویسی دیگه اما دوباره شروع کردی، البته هیچوقت معرفی درست حسابی مثل بقیه وبلاگها از خودت ننوشتی، البته شاید چون “برای خودت می نویسی” من الان یه مدته گیج شدم که همسرت چی شد؟! برگشت ایران؟ طلاق گرفتین؟ جدا زندگی میکنین یکم واضح تر بنویس خب [نگران]”

اولین چیزی که برام خیلی جالبه اینه که کسی هست که از اولش پاش به اینجا باز شده داره اینجا رو میخونه!!! با توجه به نثر نوشتاری من و زمانبندی بسیار زیبایی که دارم واقعا جای تقدیر و تشکر و البته تفتیش و تفحص داره که واقعا چی!!!! ؟!!!؟ یعنی دمت گرم بابا من اگه اینا برای من نوشته نمیشد احتمالا خودم هم نمیتونستم اینا رو بخونم و سر از کار این مرموز نویس دربیارم، انصافا مراتب احترام بنده رو پذیرا باشید.

دومین نکته جالب برام این حسیه که نسبت به مرییج من دارید و هر چند که من یادم نمیاد که درباره روابطمون چیا نوشتم اما این که این حس به شما منتقل شده که آپشنهای ما عبارت بودند از جدا زندگی کردن در انحای مختلف به طرز شگفت آوری برام شاکینگه، البته نمیخوام بگم که غلطه ولی اون چیزی که برام عجیبه اینه که آدمهای اطرافم فکر نمیکنم که لحظه ای اینطوری دربارم فکر کنند و این یعنی اطرافیانم رو تونستم گول بزنم ولی اینجا اینقدر بی پرده ام!

نکات جالب دیگه اش رو برای خودم نگه میدارم.

و اما جواب:

هنوز از هم محله ایهای که ممکنه دفتر خاطراتم توشون دست به دست بشه بخصوص از  اصغر ترقه هنوز هم وحشت دارم، ولی یه کرمی هست که باعث میشه بخوام بگم وحشت ندارم و این کار رو ادامه میدم.

معرفی از خودم!؟ شاید وقتی دیگر… ولی به هر حال تا الان حتی یه لحظه هم بهش فکر نکرده بودم.

همسرم، همه گزینه ها اشتباه بود، داریم با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنیم ولی همه گزینه ها هنوز روی میزند، ها اور که از نظر دور و بریها زوج خوب و خوشبختی به نظر میاییم که هیچ مشکلی با هم ندارند و ها اور که خودمون هم بعضی وقتا اینو باور داریم و باز هم اگر چه که شاید هیچوقت این چیزایی که روی میز اند استفاده نشن! زندگی همه البته همینه دیگه مگه نیس؟

 

در آخر اگه کس دیگه ای اون پشت مشتاس خواهش میکنم خودشو نشون بده من تکلیفمو بدونم که بالاخره برای کی مینویسم!؟!!! و لازم به ذکره که خیلی حال میده آدم ببینه دیگران چه فکری راجع بهش میکنند یا چه قضاوتی دارند یا حالا هر چی.

🙂

همین.

داره سال 90 میشه!

چند روزی هست که حال و روز خوشی ندارم، خواب و بیداریم بهم ریخته و انرژیم در طول روز سر از کوون خر در میاره. حوصله رفقا رو ندارم ولی دلم براشون تنگ میشه و خلاصه گه مرغی به معنای واقعی ام.

روزا جلوی کامپیوتر سر درد دارم و خوابم میاد، سر درده احتمالا میگرنیه. دستم به همه چی ممکنه بره جز کار. کارمون هم کم شده و اونم دلیل مضاعفه. اونقدر زندگی بی نتش و استرسه که آدم خوابش میگیره…. یعنی یهو نگاه میکنی میبینی تا آخر زندگیت از همینجا معلومه و این خب زیاد جالب نیست دیگه!!! آدم خوبه که ندونه قسمت بعدی چی میشه، آخر فیلم که بماند.

این کیبورد جدیده که در واقع از یه کیبورد خیلی عهد بوقی ای تشکیل شده! خیلی حس باحالی به آدم میده و دوست دارم که باهاش تایپ کنم. کلیدهاش زیردست آدم خیلی سک سی رفتار میکنند.

ریدرم پر شده از وبلاگای خنده دار و مینیمال و یکی از مهمترین کارای روزانه ام شده صفر کردن این. احتمالا باید لینکدونی اینجا رو هم یه دستی بهش بکشم. برم نمیاد اگه آمریکایی هایی هستند که تو همین سبک و سیاق مینویسند ادشون کنم. باید یه سرچی بکنم ببینم اونا به لایک خورشون چی میگن، برای شروع بهتره آدم از یه جای درست و درومونی آمارشو بگیره.

چهارشنبه یوری و عید نزدیکه و اینجا هم هوا دیگه رسما گرم حساب میشه. روزا 75 درجه میشه و شبا هم فکر میکنم کمتر از 60 نباشه.

دوست دارم آدم جدیدی پیدا بشه که توجهم رو جلب کنه.

همین فعلا.

پ.ن. : سال 90 رو قبل از هر کسی باید به فردوسی پور تبریک گفت، امیدوارم که امسال شیر سماور و اگزوز خاور در جای درست خودش قرار بگیره تا داور دست از این کوونی بازیهاش برداره و حواسش به بازی باشه که اینجوری خوار ملت گایی ده نشه!

 

سال 90 ، سال شیر سماور و اگزوز خاور ، پیشایپیش بر همگان مبارک!