ای کاش آدمی بدنش را … همچون بنفشه ها

١٨١ تنها شماره ایست برای رسیدن به ١٨٢ و بعدی و بعدی… مثل زندگی. تازگیها به زندگی که نگاه میکنم انگار از خیلی دور ایستاده ام به تماشا، مثل فیلمهایی که خیلی سریع روند بوجود آمدن و از بین رفتن یک گیاه را نشان میدهند یا حرکت ابرها و ستاره ها را تصویر میکنند… خودم را میبینم که به دنیا می آیم مثل هزاران کودک دیگر و بزرگ میشوم و … و میمیرم. خاصیت این فیلمها اینست که خبلی فلت هستند یعنی بدون هیچ احساس یا تهییج!!! یا قضاوتی فقط روایت میکنند و میروند… درست مثل زندگی.

زندگی را که از آن دورها نگاه میکنم روند فرتوت شدنم را میبینم و شکسته شدنم را، به قسمتهایی از بدنم که زودتر پیر میشوند نگاه میکنم و استخوانهای آسیب پذیر تر را میبینم. شکل افتاده بدنم و چروک شدن پوست و سفید شدن موها. چیزی که این میان آزار میدهد اینست که درون آدم حتی بعد از ٨٠ سال هم عوض نمیشود و این را توی همه آدمهای پیر دور و برم میبینم.

مثل همان که بچه که بودیم فکر میکردیم بچه هایی راهنمایی و دبیرستان و یا آدمهای ٢٠ ساله خیلی با ما فرق دارند… و هیچ فرقی نکردیم و همان بودیم وقتی همه اینها را رد کردیم. و این بچه که منم آن قالب را انگار که دوست نداشته باشد… اذیت است.

نتیجه گیری نمیکنم.

زندگی دارد میگذرد،‌با زخمی و استخوانی لای آن و این ایگنور مدام! شادی میکنیم حتی گاهی.

ویکند پیش سر از کوه و دریاچه و رودخانه و کمپینگ و مستی و رقص و آواز در آورده بودیم. خوش گذشته بود.

زندگی را به خاطر همین بی توجهی اش دوست دارم،‌شبیه من است…

Advertisements

180

فکرهایی توی سرم هست که جسارت نوشتنش را ندارم،‌روزهایی از زندگی ورق میخورد که مخاطب خاص دارد و نمیتوانم که بدون حضور او اینجا حتی برای خودم بنویسمشان.

روزهای که نمیدانی بدند یا خوب. روزهای شک.

این روزها را اما دوست دارم، همیشه نقاط عطف زندگی ام در چنین روزهایی بوده و من از نقطه عطف خوشم می آید. حضور نطفه را میشود تویشان بو کشید… و این یعنی زایش.

من زاییدن را دوست دارم و لازمه زاییدن دادن است،‌عجیب نیست که قبل از خلق هر اثری آدم گا-ییده میشود. زن و مرد هم ندارد چون اینها را در اوج حس مردانگی ام میگویم و هیچ حس کووو- نی بودن هم ندارم.

به کجا کشید!!! خلاصه که این روزها همچین آدم سک سی ای شده ام من!!!

چیزی که آزارم میدهد اینهمه تفاوت است که از بیرون تا درونم میبینم. دنیایی راه است آرام نشسته در کنار هم و بدترین عذاب این روزها چشمان عزیز معصوم توست که نمیدانم چرا نمیبیند.

ناصر لعنتی روزی چیزی گفت که یادم نمی آید چه بود ولی آن لحظه لعنتی همیشه با من همراه است، شبیه اوراق وردگونه کتاب آن یارو در صد سال تنهاییی مارکز. چیزی بود شبیه این که به این آدم اعتماد نکن.. این آنی نیست که تو فکر میکنی و دریغ از روزی که بفهمی… شاید حتی چیزی هم نگفت و فقط یک نگاه بود،‌اما هر چه که بود با من است لحظه به لحظه. حس اینکه کسی مرا میشناسد بهتر از من و اینکه نگونبختانه حق با اوست هر چند که نمیدانم چه میگوید.

لحظه ای هست که در اوج ندانستن در اعماق من ضبط شده برای روزی که بفهممش و انگار وقت آن رسیده باشد که قفل این صندوقچه معما شکسته شود.

روزهای بد دوست داشتنی ای هستند این روزها…

دو روز مونده به سالگرد تایتانیک

هر جای دنیا غیر از اون وامونده رو که نگاه میکنی زیر پل ها پلنتی آو آب داره رو هم سر میخوره و میره، تو اون مملکت درشو گل گرفته آرزو به دلمون موند از رو یه پل رد شیم زیرش ملت فوتبال بازی نکنند.

از اون زاینده رودش بگیر تا اون کارون گوه گرفته.

.

.

.

هر کسی یه جایی رو شهر خودش میدونه، مال ما هم شده گه دونی تهران. هر وقت یه جا بوی لاشه و کود و دود و آشغال بیاد یاد وطن میکنیم…

 

ریاضیات زندگی برخلاف تصور ما خیلی ساده اس… سخت ترین سوالش هم کوچیکتر و بزرگتره، هر وقت شادیت از ناراحتیت بزرگتر بود می مونی، هر وقت غصه هات از شادیهات بزرگتر شد می ری.

 

بیشتر وقتا زندگی رو دوست دارم.

 

 

سدلی مور شور مور دیس اپوینتد

چیزی که من از بیرون خودم میبینم اینه که یه تکونهایی در راهه. دیروز زدم بیرون از خونه و رفتم و ول شدم تو خیابونا. در واقع اینجوری شروع شد که ساعت 8.5 بیدار شدم، دوباره خودمو خوابوندم تا 10، بعدش رفتم ول شدم تو نت. 12 که شد دیگه حوصله نت رو نداشتم و صبحونه هم نخورده بودم، یعنی از اون چیزایی که تو یخچال بود خوشم نمیومد. گفتم برم بیرون هر چه پیش آید. به هوای اینکه برم جونز یه کیک رولتی بخرم اومدم بیرون ولی هوا اونقدر خوب بود که سیر شدم. رفتم تو ماشین و گفتم برم یه جایی، پارکی چیزی بشینم برم تو نخ مردم. بعد که راه افتادم دیدم تنهایی حال نمیده، یکی باهام باشه بد نیست. اول به دنی زنگ زدم که نبود، فری هم کار داشت و نون هم که داغون… من موندم و خودم. رفتم تو پارک وایسادم بسکتبال نگاه کردن و یه کمی با مردم حرف زدن. علی زنگ زد یه آماری گرفت و قراری نذاشت، منم خسته و گرسنه شده بودم که وسوسه قرمه سبزی افتاد تو جونم. رفتم با همون شورت و تی شرتی که تنم بود یه رستوران ایرانی پیدا کردم و یه قرمه سبزی زدم به بدن… به خوبی مال خودم نبود ولی از هیچی خیلی بهتر بود.

علی که پیداش شد براش غذا داشتم رفتیم بالای کوهای جنوبی شهر و با اون منظره و هوای عالی اون غذاشو خورد و بعدش هم کمی راجع به زندگی حرف زدیم.

تمام این مدت و  البته روزای قبل و بعدش ذهن من داره رو رابطه مون کار میکنه.

روزای زیادی بود که میخواستم با یکی راجع به اوضامون حرف بزنم و علی خوب بود به نظرم اما الان فکر میکنم که پسرا کلا تعطیلند تو این چیزا.. شاید با فری هم حرف بزنم یه روزی.

بعدش تو هم اومدی، یعنی زنگ زدی و ما اومدیم برت داشتیم و رفتیم یه مالی این نزدیکا که من میخواستم به گپ سر بزنم. دو سه ساعتی هم تو مال چرخیدیم و بعدش هم با ماشین اینور و اونور کس چرخ زدیم تا 11 که رفتیم خونه.

مثل دو تا روح.

تا ساعت 2 هم حرف زدیم ولی من هنوز همونجا ام که بودم، شاید بدتر… عمیق تر.

بعضی تصمیما تو زندگی کوووون آدمو پاره میکنه.

حس میکنم یه در جلومه! و هیچ آیدیایی ندارم که در به بیرونه یا به تو… به بالا یا پایین. و این داره دیوونم میکنه. یه در.

 

غذا با جی بی!

اینجا که کار میکنم، رئیس شرکت معمولا غذا زیاد میاورد چون مستخدمشان دستش به کم نمیرود و در خانه هم غذای مانده را هیچ کس نمیخورد حتی خود مستخدم. اما من هیچوقت برای غذا کلاس نگذاشته ام مخصوصا اگر سر ظهر و وقت گرسنگی بوده باشد.

نرمالی یک ساعت وقت نهار داریم که معمولا همه ٢٠ دقیقه ای ترتیب غذا را داده ایم،‌سوشالایزمان را کرده ایم و برگشته ایم سر کار… مگر اینکه برای نهار بیرون برویم که سر یک ساعت برمیگردیم. من بعضی وقتها برای نهار خانه میروم و گاهی هم همین اطراف ساندویچی میزنم به بدن. من خیلی روزها دعا میکنم که غذا نداشته باشیم و من بروم ساندویچ بزنم و توی سایه پارک کنم و چرتکی بزنم که لذتش با ۵٧٠ حوری برابر است، بلکم بیشتر!

بعدها دلم برای همین ها هم تنگ حواهد شد… آی نو!

خواستم فقط سیچو ایشن را روشن کرده باشم.

 

it goes on

خیلی چیزا هست که دوست دارم بنویسم ولی معمولا یا قیرش نیست یا قیفش.

همین الان داشتم به چهل سالگی فکر میکردم و 50 و 60… اینجوری که نگاه میکنی سی و دو سه همچینام بد نیست، هر چند که به خودم میگم از یه جایی به بعد همش مث همه… اما یادمه وقتی بیست سالم شده بود فک میکردم آدم وقتی تین ایج نیست یعنی دیگه هر چی میخواد باشه…

زندگی اصلا جالب نیست… یه روز خوبه یه روز بده.

از دور که نگاه میکنم فقط میشه گفت که بد نیست حالا که زنده ایم خوش بگذرونیم تا میشه، اما خوب معمولا زیاد نمیشه.

 

میتونم بشینم و کلی غصه بخورم برای اون لحظه ای که مثلا یه دختر خوشگلی مث خاله یا الی نشسته به 40 سالگیش فکر کرده… یا یکی ازش پرسیده چند سالته و تو ذهنش اومده چهل و خودش کف کرده… میتونم برای خودم غصه بخورم که میبینم زندگی مثل یه تاکسی خالی از جلوم رد میشه در حالی که من پیاده ترینم… 20  … 30 …. 40 …. 50 … . 100 … 200 … 😉

 

قصه اون یخ فروشست که گفت نخریدند تمام شد!…. تخمی تخمی همش به گا رفت!

مث 5 دقیقه اول انیمیشن آپ که واقعا میشد بعدش تی وی رو خاموش کرد و نشست زارت زارت گریست…

اصلا خوب نیستم، ولش کن. 

پ.ن: دیشب رفتیم با هم دیت کردیم! ولی همه چی برعکس بود… اصلا دوس نداشتم و داغونم. تونی رومنس رفتیم، غذاش خوب بود و هر وقت دیگه ای میتونست یه خاطره خوب بشه. اما اینجوری و با این ست آپ… نور! خیلی بد بود…