دیروز برای خودم آگهی دادم در جراید “کسی” رل انتشار!

ایزوله بودن دیوونگی میاره، بسته بودن و سکون موچبات تاب برداشتگی در مواضع کلیدی آدم میشه. معتقدم از بدترین عواقب مهاجرت میتونه همین مساله باشه و امیدوارم که بتونم یه راهی برای گسترش پیدا کنم.

آینده جالبی نخواهد بود آینده انسانهایی که دنیا رو از دریچه اینترنت میشناسند و خارج از این چارچوب تخمی مانیتور نه دوستی دارند و نه جایی برای آرمیدن.

 

خیلی خفن شد نه؟! در این حد دارم کس خل میشم!

Continue reading

Advertisements

تکراری

یه جا پیدا کردم میرم فوتبال این هفته دومه. اون جای قبلی که تو هالیوود بود خیلی دیگه بی حال شده بود و تکراری. من کلا آدم تنوع طلبی ام. زندگی ایده آلم شبیه اون پسره اس که دوست سوباسا بود باباش نقاش بود همیشه در سفر بود یا مثلا این فامیله که تو امور خارجه اس هر سال میره یک کشوری زندگی میکنه و بعد کل هیستوری ریست میشه و روز از نو روزی از نو!

آدما و دوستای تکراری خسته ام میکنند. در واقع بازتاب خودم تو اون آدماس که خسته ام میکنه. با آدمای جدید منم همیشه آدم جدیدی از خودم میبینم که این حس رو دوس دارم.

تکراری شدم باید یه فکری واسه خودم بکنم.

Continue reading

فضیل عیاض!

راهنمایی که بودم دزد بودم. یعنی علاوه بر اینکه توی مدرسه بچه های دیگر را به دیوار میچسباندم و ترتیبشان را میدادم، دزد هم بودم. قضیه کون کونک بازی با بچه ها از این قرار بود که توی آن سن و سال بخصوص که همه چیز جنسی بود و هر موجودی قابلیت کرده شدن داشت، بیشتر اوقات ما در مدرسه سپری میشد و خوب آنجا هم که پر بود از موجوداتی که از قضای روزگار کون هم داشتند. اینطوری بود و علاوه بر این قانونی هم بود که میگفت بکن تا کرده نشوی و تنها تبصره آنهم این بود که بیریخت و یبس باش تا کسی کاری به کارت نداشته باشد که بنده هم نه بی ریخت بودم و نه یبس. چه بسا که با این کمالات دستی نمیجنباندم الان سرنوشتم کلا عوض شده بود.

بگذریم قضیه دزدی بود. پایین مدرسه ما یک میدان کوچولوی خوشگل بود که دو تا از مغازه های دورش را یادم هست. یکی بستی فروشی بود که بستنی میوه ای میداد و با شکلاتی که روی آن میریخت آخرین اتصال آدم با زمین را هم قطع میکرد، دومی هم یک کتاب فروشی بود  پر از رویا و تخیل و عکسهای خوشگل و کلی لوازم التحریر که میشد بدزدی چون گران بودند و ما پول نداشتیم بخریم یا اگر داشتیم قبلش باهاش بستنی خریده بودیم.

نه که حالا من یکی دزد و بکن بوده باشم، نه! کلی بچه 14-15 ساله بودیم که همین حال و روزمان بود. زنگ که میخورد اول توی شلوغی دم در به خوشگلهایی که به بودن ما در همه احوال در پشت خودشان عادت کرده بودند حسابی میچسباندیم و بعد بسته به پول داشتن یا نداشتن به بستنی فروشی سری میزدیم یا نه و سر آخر توی کتابفروشی خیلی متشخص داشتیم کتابها را ورق میزدیم و قیمت میپرسیدیم. در تمام مدت بودن در مغازه هم یک فکر توی سرمان میچرخید… که کی زمان مناسب کف رفتن است و میشود با یک چرخش راه خروج را در پیش گرفت، یا کتاب را چپاند زیر لباس یا از تکنیکهای گروهی تمرین شده استفاده کرد.

یک کتاب شاهنامه ای بود برای کودک طراحی شده بود، با کلی عکس و جلد خفن و کاغذ روغنی و چه و چه که مدتها بود همه حشری آن بودیم. یک روز بالاخره من دل را به دریا زدم و زدم زیر لباسم و زدم به چاک. صفایی بود که نگو. نیم ساعتی داشتم بیرون به بچه ها نشانش میدادم و قیافه میگرفتم که ببین چه کردم که ناغافل نمیدانم صاحب مغازه از کجا مثل اجل سر رسید. دنبال یک اسکلی کرده بود که ناشی بازی درآورده بود و در رفته بود از قضا رسیده بود بالای سر من از همه جا بیخبر توی آسمانها… از همان بچگی بدشانس و بی جنبه بودم. خلاصه که گوش منو گرفت و برد تو مغازه درم بست، من موندم و شمر ذی الجوشن مالباخته و بچه هایی که از تو پیاده رو تماشا میکردند. کی ر تو کون یه فحش هم داد که هنوز که هنوزه سوتش تو گوشم میپیچه…

یه دلم میگه همینجا گشادی در پیش بگیرم و بقیه اش رو بذارم واسه بعدا ، یه دلم میگه ننویسم دیگه هیچوقت ادامه اش نمیدم… موندم این وسط.

گشادی برنده شد.. باشه تا بعد.

وات د چیز آر یو دو اینگ؟

اینجایی که هستم محیط خوبی داره. رییس شرکت آدم ایزی گویینگ و باحالیه که زیاد به جزویات کاری نداره و به قول خودم کار انجام بشه براش کافیه.معمولا خدمتکارشون تو خونه غذا زیاد درست میکنه اینه که خیلی روزا با خودش کلی غذا ورمیداره میاره و من تقریبا هیچوقت غذا نمیارم و به ندرت مجبور میشم برم از بیرون یه چیزی بگیرم.

ساعت ورود زیاد مهم نیست ولی ساعت خروج باگ مغزی شرکته و اصولا دوست دارند که ملت زیاد بمونن تو آفیس و سر ساعت رفتن ناراحتشون میکنه.

امروز دستم به کار نمیره. قاتی کردم. یه چیزیم هست. یه چیزی از یکی تو گودر خوندم برام خیلی شاک بوده.هین توپ اولی که میخوره به مثلث توپا تو بیلیارد زده به مخم و کلن قیلی ویلی کار میکنه این وامونده.

دلم یه زندگی کونگشادی تر میخواد.

Continue reading

محض خالی نبودن عریضه و طویله

چشم بر هم میگذاری و میگذرد،‌باز یک هفته دیگر.

دیروز بعد از دوسه هفته دوباره رفتم فوتبال و اینبار زانوی چپم به گا رفت به گا رفتنی! دو ثانیه مونده به پایان بازی پام یهو انگار چسبید به زمین و از اونجایی که من در حال دویدن بودم زانوم اقدام به خم شدن در جهت برعکس کرد، و این یعنی گایش و سیاهی رفتن چشم و ناله کردن و چروک در تمامی سلولهای پوست و یخ و عصا و درد ودرد و درد.

الان که فردای اون روز باشه خیلی بهترم ولی فکر نمیکنم که زودتر از یک ماه بتونم هرگونه فعالیت ورزشی ای داشته باشم و این یعنی … نمیدونم یعنی چی.

١٢٣١٨١ و تو چه میدانی که این چیه؟!!؟من میدونم.

و خلاصه که الان این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد.