پنجه را باز کرد و شد یه وجب!

چند روزیه که هی یه عالمه حرف واسه خودم دارم و وقت نمیشه بیام اینجا یا به هر دلیلی پشت گوش میفته. حیفه.

دیشب خواب دانشکده رو میدیدم، با همه اون آدمایی که تو کریدور پلاس بودند و سلام و علیک ها و ارتباطاتی که برای من خیلی گیج کننده بودند ولی الان میفهممشون و دلم برای اون بچه ساده گیج خورنده در اون محیط خیلی میسوزه!

چند شب پیش هم خواب رفتن از اینجا رو دیده بودم، فرودگاه و تاخیر و ساک ها و مدارک جا مونده … اینا رو به لطف دوستی که اینجا دارم تعبیر ها شون رو میفهمم ولی صداش رو در نمیارم! تعبیر خواب از روی نشانه هایی که  ذهن آدم استفاده میکنه و داستانهایی که درست میکنه خیلی جذابه و به آگاهی از خود آدم کمک میکنه.

الان در حال پرینت یه بد ست هستم و فرصتی گیر اومده که بنویسم ولی یادم نمیاد اینهمه که میخواستم بنویسم چی بود.

خبرهای ایران رو که میخونم حالم بهم میخوره از اینکه یه کشور چقدر میتونه بربر و ابتدایی و وحشی باشه ولی از طرفی اصولا اینجا هم کلی انسان وحشی و بربر میبینم با یه تفاوت بزرگ اما، اینجا وحشی ها در اقلیت هستند، بعنوان بیمار و زندانی و مطرود برخورد میشه باهاشون و چار نفر که رفتارهای انسانی بیشتری رو وانمود میکنن در حال حکومتند، اونجا برعکس! 

بعضی وقتا به خودم که فکر میکنم میگم باید کل ریشه های تخمی رو فراموش کرد و به فکر پاکسازی تمام بیماریهایی که تو وجودم ریشه کرده کلا فارسی رو دیسیبل کنم و همه ایرانیها و ایران رو ایگنور کنم شاید که آدم بهتری شدم.

چند هفته ایه که این فوتبال بی معنی ای که میرفتم تموم شده و منتظرم که دوباره  شروع بشه تا با اشتیاق برم و 60 دلار برای 10 تا بازی بدم و با 10 باخت این فصل رو هم تموم کنیم، اما تو این فرصتی که باقی مونده چند تا بدمینتون باید بزنیم و اگه بتونم کونم رو جمع کنم یه مدت هم بدنسازی برم که بتونم 40 دقیقه تو زمین بدوم!

وسوسه ای ایجاد شده برای یه شغل جدید، شاید بشه بهش گفت سندروم سی سالگی، احتمالا نوع بشر در این سن فکر میکنه که باید شانس خودش رو در زمینه دیگه ای امتحان کنه و حالا که تو رشته خودش گهی نشده شاید تو رشته بقیه بشه. کی میدونه! شایدم رفتم 50 هزار دلار خرج کردم و یه آدم دیگه شدم… دوباره مدرسه و امتحان و همه چی از نو!

میخواستم راجع به ازدواج و عشق بنویسم، اینکه گونه بشر اصولا به چیزی که داره قانع نیست و همیشه به افقهای دوردست نگاه میکنه و فکر میکنه که اونجا چه خبره! و اصولا از چیزی که داره راضی نیست. اینجوریه که عشق یا اون کیفیت بالایی که در زندگی دو نفر وجود داره کم کم تبدیل میشه به مسابقه ای برای قدرت تحمل! اینکه چطور بتونی زمانهایی رو برای بودن با هم سیو کنی که تازه و ناب و با کیفیت باشند ممکنه مستلزم این باشه که زمانهای دیگه ای رو به کلی از هم خالی کنید تا کشش لازم بوجود بیاد. اینکه چه میزانی از خلا، جاذبه مورد نیاز رو ایجاد میکنه نکته مهم بعدیه! 

شاید اینه که خیلی از روابط رو به موازی کاری میکشونه و بعد هم نقطه پایانش میشه. این که تو اون خلائی که ایجاد میکنید چقدر دور میشد از اینوایرونمنت زندگی معمولی و تا چه حد آزادی به خودتون میدید! کم نیستند کسانی که در اون خلا ممکنه کارشون به ایجاد روابط به مراتب از سیریس از قبلی ایجاد میکشه و زندگیها و حلقه های تو در تویی از دافعه و جاذبه رو دور خودشون میتنند.

خلاصه که میخوام بگم عشقو نفرت دو روی یک سکه اند و دوری و نزدیکی، اشتیاق و تحمل هر دو چهره های یک رابطه اند و مساله اینه که تو هر کدوم چقدر پیشروی میکنیم. یه چیزی شد تو مایه های از کرامات شیخ ما چه عجب!

همین!

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم…

کییی!..!/….ر با همه وجنات در یکایک اعضای وجودتان که با این سرچ های تخمی به اینجا میرسید، بعله با شمام شما که پشت سرتو نگاه میکنی آها خودت، ریییییدی!

از فکرش هم حالم بد میشه که اینهمه آدم در حال سرچ این مزخرفات هستند، خدا صبرت بده گوگل.

اینروزها همچنان که پیداست از زانوی من، اعصاب معصاب درست و درمونی ندارم و میل به انزوا و عزلت شدیدی در وجودم زبونه میکشه، تو این مایه ها که کوچکترین انتقاد به خواهر و مادر طرف منتهی میشه و گس وات؟! تخممم نیست.

اصلا یه گهی ام که اون سرش ناپیدا!

دیروز گلابی وار گرفتم خوابیدم خونه و فهمیدم که چقدر حس دو دره بازی و بی مسولیتی رو میس کرده بودم، عن!، زندگی در مجموع ساکس و از اونهمه عشق و محبت جز خاطره ای باقی نمونده… انگار دو نفر دیگه بودند.

آدم باید به طبیعت اجازه بده که کار خودش رو بکنه… شما بعد از 10 سال لاو ترکوندن باید حواستون و توجهتون از دوست همسر شریک زندگی پارتنر تون برداشته بشه و احتمالا بره روی بچه تون که تماما نیازه و بدون یک روز مراقبت به گا میره و در عوض اونهم بهتون عربده و پوشک پر از گه هدیه بده با چاشنی 4 تا خنده و شیرین بازی. اینجوری هم میفهمید که زندگی چقدر میتونه گه تر از اینی که هست باشه ، هم ظرفیت …. خوردنتون بالا میره و با این چیزا از کوره در نمیرید. ضمن این که با یه شب سر راحت زمین گذاشتن ارظااااع میشید و به اورانوس سفر میکنید.

اصلا چرا راه دور بریم، دور و بر خودتون یه نگاه بکنید ببینید چند تا آدم مجرد میبینید که کس خل نباشند؟ منظور دور و بر 40 و اونوراس… یا اصلا آیا زوج بدون بچه هست یا نه؟ و آیا به گا رفتند یا هنوز به نظر سالم میان؟

مساله از جایی سخت میشه که من شخصا اصلا کووو/.ون اینهمه مسولیت پذیری رو ندارم و همین که خودمو از زیر دست و پا جمع کنم باید بهم مدال بدن. بچه شدیا!!! بچه؟؟!!

 

وقتی آدم تو ایرانه اینقدر نیروهای تخماتیک و مخالف از در و دیوار در جریانه که به تنها چیزی که نمیرسی فک کنی خودتی و شرایط زندگیت، اینحا اونقدر همه چی روی رواله و افقهای دور پیداست که فکر آدم تو هر سوراخ و سنبه ای میره و ته همه چیز رو میخواد در بیاره. ها اور که اینی که گفتم نق نبود و از نظر من خوبی حساب میشه.

 

خلاصه که اینروزا زندگی اینجوری شده ، ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما!

 

در این 20 – 30 سال اخیر به اندازه تمام طول تاریخ دیکتاتور به گا رفته، کافیست اخبار حهان را ورقی بزنیم. ما خوشبختیم که در زمانی زندگی میکنیم که خیلی از آنها را به چشم دیده ایم… 
روزگار سختیست برای کسانی که حاکمیت مطلق زیر زبانشان مزه کرده باشد و من آنروز را انتظار میکشم… حتی اگر نباشم.
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری ست.
.
.
.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگیست
تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم…
روزی که تو بیایی ؛ برای همیشه بیایی 
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر نباشم.