بعره آقای موجی!

صبح روز سه شنبه اس و من طبق معمول وقتایی که کار زیاد دارم و میدونم بای د وی آخرش کم میارم زدم به صحرای فیلان و اینجا رو بعد از قرنها آپدیت میکنم. همچین آدمی ام من!

اینروزا از تابستون و هوای خوب و نور زیاد روز که تا 8.5 اینا دووم میاره سعی میکنیم که استفاده کنیم و فوتبال و بدمینتون و شنا و سایر فعالیتهای ممکن رو انجام میدیم. من نمیدونم چمه که اینقدر عشق ورزش و فعالیتهای اینچنینی دارم، همین الان هم دارم هوس والیبال ساحلی میکنم. فکر میکنم که قضیه بیشتر عشق کامپتیشن باشه و رقابت کلا یه چیزایی رو تو خونم میترشحونه.

ویکند اخیر همش به دیدن بیکینی های مردم گذشت، شنبه پول پارتی بود و یک شنبه هم سر از پارک آبی در آوردیم. اینجوری هم زیاد خوب نیست آدم نسبت به این احجام تراشیده و حالا بعضی هم نتراشیده بعد از یه مدت بیتفاوت میشه که اصلا خوب نیست و کفران نعمت میشه. اون دنیا پرسیدن آخه ما چیجوری بگیم بی تفاوت شده بودیم؟! اینم شد جواب آخه؟

همین دیگه فعلا.

با ما گفته بودند آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت، لکن بخاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل بایدتان کرد. عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری که کلام مقدسمان باری از خاطر گریخت…

بابا احمد کون لخت

جمعه اس، چند روزیه که کارا کم شده. همین الان فهمیدم که اینجا جمعه نیس بلکه پنج شنبه اس و من بخاطر تقویم گودریم توهم حمعه دارم. چند وقتیه که گودر زیادی رو مخم بوده. وقتی میره بالای 100 احساس مارک آل از ریدی بهم دست میده.

دیشب رفتم بدمینتون. امشب میرم فوتبال. هنوز آسیبی ندیدم که خونه نشین بشم ولی تو فکرشم که ورزش رو به کایند آو ورک اوت تبدیل کنم و از لذت ورزشکار حرفه ای بودن کم کنم.

تو فکرشم که اینجا یه خونه بخرم هر چی کوچیک تر بهتر. تو فکرشم که کارمو عوض کنم. تو فکرم کلن.

منحنی سینوسی خوشبختی خیلی فرکانسهاش کوتاه شده و بعضی وقتها هنوز لبخند رو لبمه که میبینم ای بابا اونور نموداریم!

بعضی وفتا انگلیسی که حرف میزنم خیلی خوشم میاد از خودم ولی به حرفای پیچیده و منظور دار که میرسیم یه جاهایی لغت کم میاد از خودم عنم میکیره.

بعضی وقتا فکر میکنم که همه اینایی که مینویسم رو قبلا هم اینجا نوشتم ولی حالا خب که چی؟ بازم مینویسم.

خوشا آنون که دنیا تخمشون بی

به کون مردمون انگشتشون بی

خوشا آنون که کس شعر دمادم

تلنت ارثی هفت پشتشون بی

 

اینم یه شعر از خودم که در همین اثنا بهم وحی شد.

خود شکن آینه شکستن خطاست!

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه! اینجا رو هم دیگه باید درشو گل گرفت بس که من میام و نک و نال میکنم.

چند روزیه که کارم کم شده، کم که میگم یعنی روزی 2-3 ساعت ماکسیمم کار دارم وباقیش کشکه. بدترین چیز اینه ه آدم مجبور باشه بیخودی یه جا بشینه و پریتندینگ کنه که داره کار میکنه.

بعضی اعترافها کردنشون سخته! من یه اخلاق گهی که دارم اینه که کارم در زندگی اینه که مردم رو نگاه کنم، از هر کی خوشم بیاد ادای اونو در میارم. به زبان دیگه الگو بردار حرفه ای هستم و اینقد اینکار رو میکنم تا میشم اون یارو که ازش خوشم میومد. بعد هم از اون یارو هم از خودم بدم میاد. میرم یکی دیگه پیدا میکنم. اینم شد زندگی؟!

آینه ها زندگی سختی دارند، اگر چه که معمولا زلال و شاد به نظر میان و حتی وقتایی که آدم ناراحته خیلی خوب با آدم همراهی میکنن و یه چیزایی رو یاد آدم میارن، اما وقتایی که تنها اند خیلی داغون اند.

آینه بودن اصلا حال نمیده. بدتر از اون اینه که تو یه جای خلوت باشی. آدم اگه آینه هم میشه بهتره تو یه رستوران شلوغ، حتی یه توالت بین راهی باشه. ملت در رفت و آمد باشند، در جریان باشی کلن! هر لحظه یه انعکاس متفاوت… چه لذتی!

همین الان بمن اطلاع دادند که همه این روزا کلی کار داشتم که انجام بدم و الان یه مرحله رو که کلا فراموش کرده بودم بهم یادآوری شد، حالا خوشحالم که باید تا ساعت 5 روز چمعه ای بدوم و آیا کار برسه یا نه!