پنجه میساید بر در! مرگ!

از اونجایی که باید گذاشت و رفت دارم سعی میکنم که برم تو ورد پرس و این پرشین بلاگ رو بیخیال بشم. از اولش نوشتن توی فضایی که اختیارش دست مسلمونا و ایرانیاس اشتباه بود. باید ببینم چطوری میشه هر چی اینجا هست رو منتقل کنم اونجا.

 

میگن استریندبرگ گفته بود که: خوشبختی وجود نداره امیدوارم که تاب تحمل سرنوشتت رو داشته باشی. مث سگ راست گفته بود.

 

این روزا کارم خیلی زیاد شده و حوصله ام خیلی کم. دور و بری ها رو که اصلا نمیتونم تحمل کنم. هر جا مهمونی ای چیزی هست میپیچم و نمیرم. منزوی. در یک کلمه.

نمیدونم اگه آدم جدیدی باشه حتی انرژی دارم براش یا نه.

همچین وعضی دارم الان من.

تولدم هفته پیش بود گفتم؟!  گفتم … مهمترین چیزش بوم و سه پایه و قلم و رنگ روغن بود.

Hello world!

Welcome to WordPress.com. After you read this, you should delete and write your own post, with a new title above. Or hit Add New on the left (of the admin dashboard) to start a fresh post.

Here are some suggestions for your first post.

  1. You can find new ideas for what to blog about by reading the Daily Post.
  2. Add PressThis to your browser. It creates a new blog post for you about any interesting  page you read on the web.
  3. Make some changes to this page, and then hit preview on the right. You can always preview any post or edit it before you share it to the world.

حال همه ما خوب است اما تو باور مکن!

دوشنبه شده و باز باید انتظار آخر هفته رو بکشم با بیشترین فاصله ممکن! ویکندی که گذشت تقریبا همش به خوردن مشغول بودیم. شنبه خونه خاله فستیوال شکم رو با یه صبحونه طوفانی شروع کردیم و ناهار تقریبا همه رو از پا درآورد.

یکشنبه صبحونه رو علی راه انداخت- این بچه دهن ما رو نموده ما یه غلطی کردیم تئوری صبحونه وعده فراموش شده رو برای این بچه باز کردیم دیگه ویکندی نیس که ساعت 7 صبح این فیلش یاد کووون ما رو نکنه و زنگ نزنه ما رو سرویس کنه- رفتیم یکی از این کافی بار های این اجنبی ها و ناهار هم قیمه بادمجون. بعد از اون همچین که من در حال فرو رفتن توی مبل بودم و خواب مثل سونامی داشت آوار میشد روم مکافات عمل وارد ماجرا شد و قراری که ظهر برای والیبال ساحلی گذاشته بودم گریبانگیرمون شد.

اگه اون 2 ساعت ورجه وورجه والیبال هم نبود اقلا 2 کیلو اضافه کرده بودم با قرمه سبزی ای که برای شام زدیم در کنار کوبیده و باقالی پلو ماهیچه و ته چین بغل دستی ها و البته بستنی های گولاخ بعدش!

خلاصه که این غم غربت که میگن یه چیزی تو این مایه هاس!

پست عنیه

بعضی وقتا هم آدم خوب نیست دیگه. هر کار هم که کنی فرقی نمیکنه. اصلا انگار در اون لحظه هستی تا بد باشی.

یه زن چاق سیاه از اینایی که هنوز خیلی خفن نیستن ولی ابیسیته رو همچین دارند و دور کمرشون برای ما ها کیسه خواب و چادر مسافرتی حساب میشه همسایمونه. سابق بر این هر وقت منو میدید یه هایی حواله هم میکردیم و دو تا هندسام میبست به خیک منو و چارتا لبخند و خدافز. امروز ساعت 6 صبح یهویی تصمیم گرفتته بود با یه پیر زن دیگه واسته زیر پنجره ما و بلند بلند حرف بزنه!!! فاک! اینو میگن بد بیاری!

تا ساعت 7.30 که از خونه رفتم بیرون هی دندون روی عنم گذاشتم و هیچی نگفتم که اصلا توصیه نمیکنم! ولی خوب آخه از طرفی اگه بلند میشدم هم دیگه ترتیب خوابم داده شده بود.

خلاصه که تا منو دید دوباره لبخند و های و هندسام. منم نه گذاشتم نه ورداشتم ریدم به هیکل چاق عنش! بهش میگم این فکر خوبی نیس که ساعت 6 بشینی اینجا ور بزنی، میگه ساعت الان هفته! میگه ساری ایت دازنت هپن اوریدی! میگم اوکی هالا که ساری لا اقل الان پاشو برو یه جای دیگه بشین! عن عن برگشته میگه هر جا دلم بخواد میشینم. ای تو اون کله پدر مارتین لوتر کینگ که اگه تو رو میدید به گور باباش میخندید دریم داشته باشه! زنیکه حر زمانه!

خلاصه که رید تو روزمون ریدنی!

چند وقتی هست که میخوام بیام بنویسم قیر و قیفش به هم جور نمیشه. اینروزا با یه زوج جوونی هنگ اوت میکنیم که یه جورایی هنوز بالغ نشدند و این تفاوته و اینکه منم همچین آدم بالغی نیستم بعضی وقتا مشکل ساز میشه.

خوندن کتاب Memories of My Melancholy Whores  خیلی تو ذهنم تاثیر گذاشته و نگاهم رو به دنیا یه جورایی تغییر داده. این آدم نویسنده خداییه، اگه کسی منتظر تایید من بود دیگه صبر جایز نیست، بره کتاباشو بخونه.

وقتی میخونم که تو ایران ماشین مردم رو به خاطر اینکه توش آب دارند میخوابونند، یه جاهاییم از این ظلم داغ میشه و گوشام سوت میکشه از این پفیوزا! و فکر میکنم آدمها هنوز خیلی مونده تا سیویلایزد بشن و بفهمن که زندگی این حماقتها و گه کاریهایی نیست که توش دارند غوطه میخورند. همین که همسایه آمریکایی و تحصیل کرده و … اینقدر نمیفهمه که حقوق بقیه رو باید رعایت کنه و تجاوز نکنه به حقوق بقیه مثل همون عن بازیهای دولت و حکومت ایرانه حالا یه کم خفیف تر.

زندگی کوتاهه و اگه بخوایم یه روزشو به یه عن اختصاص بدیم و خراب کنیم، صدای بقیه عن ها هم در میاد و دیگه روزی برای لذت بردن باقی نمیمونه، ها اور که ممکنه خودم هم یکی از اونا باشم.

زانوم به گا رفته، هفته پیش با یکی زانو به زانو شدم و برخلاف تصورم این هفته هم نمیتونم بازی کنم. این زانوی راستمه و با این حساب دوتا پام رو از دست دادم. باید فوتبال رو بذارم کنار. به همین سادگی.

امروز سه شنبه اس و باید 3 روز و نیم بورینگ دیگه رو تحمل کنم تا به یه ویکند بورینگ برسیم.

عنم گرفت اینقد که منفی ام امروز. بعضی روزا هستند که بد باشی و راه فراری نیست.

بعضی وقتا هر کاری که بکنی اشتباهه. هر کاری! حتی اگه کاری نکنی اونم اشتباهه!