جمعه دوم

دم ات … امروز هم جمعه است، هوای بارونی و والتز نهال رو مخ آدم رژه میرند میشه بهش گفت روز خوب

هر چی که دیروز روز بدی بود امروز نیست، یاد جمعه های بچگیم افتادم که کش میومد و تموم نمیشد که نمیشد . چه بعد از ظهرایی بود نه کسی بود که بازی کنیم نه حالی بود که از تنهایی بشه لذت برد

چشم به هم میذاریم و زندگی تموم میشه، مث اون یخ فروشه یا اون یکی حکایتهایی که یادم نمیاد

از مرده هایی که ازش صدایی و شرح حالی باقی میمونه حس عجیبی بهم دست میده. حس نهال و حسین پناهی شبیه همه

فردا قراره با علی باز هم بریم پرواز ولی فعلا که ازش خبری نیست

رابطمون خیلی خوب شده، از وقتی که همه رو از خودم روندم و نشستم تو خونه نقش آدمای منزوی رو بازی میکنم همه چی خوبه

با بقیه هم اگه در حد سلام و علیک باشه و استاتوس و کامنت، خوبم ولی بیشترش رو قولی نمیدم

حوصله آدما و زندگی و شادی و غصه هاشونو ندارم

الی دهنمو زده، کاشکی میتونستم جامو باهاش عوض کنم. کاش میشد براش یه کاری کرد. آدم اینهمه زنده و مهربون و خوشگل و با انرژی و عشق باشه و این سهمش از زندگی باشه؟

در اینجا باید بگم کییییر تو این آفرینش

اونوقت عنهایی مث ماها باید اینهمه امکان شادی داشته باشند و برینند توش

واقعا براش ناراحتم و امیدوارم که یه راهی براش باز بشه

آسمون امروز خیلی خوشگله و هوا هم خیلی خوبه

دارم در این انزوای خود ساخته فرندز نگاه میکنم. هر روز. و الان به سیزن هفتمش رسیدم

بعضی چیزاش خوبه. از ریچل بدم میاد

باید اسکای لابی ها رو درست کنم و بدم برای کات. کلی کاره و جای خطا و ریسک هم نداره

زندگی داره میگذره و جای شکرش باقیه که زنده ایم و زیاد رنج نمیکشیم

ایکس فکتور رو دوست دارم باشادی مردما خوشحال میشم و گریه ام میگیره. موجود عن افسرده ای به نظر مبام

سایمون رو دوست دارم

همین فعلا

جمعه

این هفته اصلا نمیگذره، تفریبا هیچ کاری نکردم ولی خدا رو شکر 20 دقیقه دیگه آفیشالی وارد ویکند میشیم
فکر میکنم مشکل تصلی زندگی م اینجا سوشال لایفمون باشه
برخورد متفاوت ما با این تغییر و سو تفاهمات احتمالی و البته کرم کونهای تجربه نشده و انعطاف ما در مقابل اونا

مینیمال

بچه تر که بودم یه چیزایی بود که اصن تو مخم نمیرفت یکیش این بود که باعث بشی زنت گریه کنه! الان خیلی وقته که کارش شده گریه.ا

خوبیش اینه که هنوز نزدمش، اونموقع اس که میرم توی توالت میشینم و سیفون رو میکشم.ا

یه زمانی سردر وبلاگم نوشته بودم من آرشیتکت و فیلان و متاهل و خوشبخت هستم و منظورم هم این بود که زندگی خوب و خوشی دارم و ازدواج موفقی کردم و از این حرفا، چه آدم سطحی و داغونی بوده و هستم!، خلاصه که اینروزا با تعریف اونموقع میتونم بگم که هیچی نیستم. زندگیمون به گا رفته و مثل جسد بی جونیه که روزی نیست که یه لگد هم تو کونش نخوره و اصن یه وض رقت باری! دیروز یه جایی خوندم که گفته بود: از یه جایی دیگه به فکر درست شدنش نیستی به این فکری که کی تموم میشه! شاید وضعیت ما باشه.ا

راستش من از اولش هم فکر میکردم که وقتی یه چیزی درست نیست بیخودی نباید انرژی رو براش هدر داد، یه چیزی یا درسته و همه چی سر جاشه یا نیست… حالت سومی که بخوای یه چیزایی رو ادجاست کنی و چپو راست گذشت کنی یا گذشت کنه و خلاصه مراقبت آنچنانی بخواد به نظرم منطقی نبود.ا

هرباری که با هم حرفمون شد یادمه، فکر کردم که تموم شد! حتی قبلش، موقعی که دوستیمون داشت شروع میشد یادمه که فکر میکردم که خودش باید بدونه و اگه من بگم که دوستت دارم مزه اش رو از بین بردم. همیشه هم کسی که موقع سوتفاهم ها و ناراحتی ها مساله رو میذاشت زیر ذره بین و از تو مشکلات عشق و محبت بیرون میاورد “اون” بود. اینکه تو تو جمله هام او باشی رو دوست ندارم. اما کم کم خسته شد، کم کم یعنی در طول 10 سال. ا

بعضی وقتا فکر میکنم که من رابطمون رو به این سمت سوق دادم ولی خب اینم باعث سرزنش خودم نمیشه چون این رابطه متشکل از دونفره و بالاخره اگه خراب بشه بخاطر مشخصات یکی از اونا بوده دیگه! در واقع شاید بهتر باشه که اینجوری بگم که از بین رفتن رابطه ای که الان داریم -زمانی داشتیم- و این واقعیت که رابطه از دست رفته قابل بازگشت نیست رو به خاطر مسائل سطحی و بیخودی رقم زده باشم. هر چند که باز هم دیوار حاشا بلنده و همیشه دفاعی وجود داره.ا

احساس میکنم این نوشته راه به جایی نمیبره. از جای خوبی شروع نکردم و چیزایی که مینویسم شبیه خودسانسوری اند! شاید به این خاطر که اولین پست تو این محیط جدیده.ا

زندگی خیلی کلیشه ایه، من خودم هیچوقت نخواستم که تو چارچوب ها بگنجم اما اینم خودش یه چارچوبه! از همه هم تخمی تره.ا

دیشب بالاخره کوثر دختر همسایمون رو کردم، از همون دور و ورای 17-18 سالگی تو کفش بودم و یه مدت هم با هم تلفنی نیمچه ارتباطی داشتیم اما اون چس بازی درآورد منم پی اش رو نگرفتم. اما دیشب یه حساب ده دوازده ساله رو با هم صاف کردیم. اینم خودش یه دلیل دیگه اس برای رابطه نیمه جونمون.ا

آخر همه پاراگراف ها هم یه آ میذارم که نقطه اش نره اول خط! یعنی همچین آدمی ام من. ولی میخام این یکی رو آی آخر نذارم براش تا ببینید چقدر به فکر شما بودم من.

پرخاشگری حاد فروخورده در بستر زمان

یه مشکلی که هست اینه که من وقتی میخوام یه ماجرایی رو بگم یادم نمیاد که قبلا اشاره ای بهش کرده بودم یا نه، بهمین دلیل ممکنه که نصفه بگم یا یه موضوع رو چند بار بگم! البته خوشبختانه این مشکل شمای خواننده است که جمعیتت به تعداد انگشتای پای موزچه هم نیست و کلا قابل اغماض هستی!

قابل اغماض بودن، دردآور باید باشه نه!؟

خلاصه، بعد از تحقیر خواننده احتمالی باید بگم که این روزا دوباره شروع کردم به دنبال کار بودن و از قضای روزگار یه شرکتی هست که من خیلی دوست دارم کاراشونو و الان چند نفر رو میخوان و این دیوونم کرده! 

از طرف دیگه یه پروژه گنده هم اینحا داریم که همه کاراش با منه و اصولا کاری که میاد دست من خودمم به زور ازش سر در میارم چه برسه که بخوام بدمش به کسی دیگه!

خلاصه که فسفری داره از ما میسوزه که نگو! حالا امیدوارم یه راهی براش پیدا کنم.

دیروز بالاخره یکی از میلیونها رزومه ای که برای جاهای مختلف فرستاده بودم مشمول ریپلای شد و الان دنیا به نظرم جای راحت تری برای زنده موندن میاد! جمله سختی بود. جمله های انگلیسی م هم تو همین مایه ها میگم بعد فکر میکنم که زبانم خوب نیست در حالی که گوش بقیه به خوبی زبان من نیست.

واقعا بعد از تحقیر خواننده چیزی که زیاد میچسبه خود قربان روی مزمنه.

امیدوارم که دفعه بعد که ممکنه بخواهید اینجا رو بخونید یه تجدید نظری در اعمال و کردارتون بکنید.

همین.