Tuesdays with Essi!

به هنرهایی که داشتم داره آشپزی هم اضافه میشه، قرمه سبزی میپزم و ماکارونی. قسمتی که بیشتر دوست دارم اینه که از ماچ از آی کن و قابلمه اجازه میده درست میکنم و بعدش تا چند روز پروسه گرم کردن و خوردن غذا از ده دقیقه تجاوز نمیکنه. ایزنت ایت آ سام؟

از دخترا تعجب میکنم، یه چیز عمیقی که به نظرم بخشی از هویت یه دختره متکی بودنشه. حس اینکه از یه جایی باید کل سیستمش رو استاپ کنه و از یکی بخواد که فلان کار رو براش انجام بده!!! شاید بشه گیو آپ صداش کرد. ها اور که منم این احساس رو در خودم دارم و باهاش چلنج مداومی دارم که از کجا میشه آدم کوونش رو بذاره زمین و بگه یکی بیاد بقیش رو انجام بده

اگه میگید کونمومه باید بگم که نمونه های زیادی وجود داره 🙂 مثلا یه دختری بود تو کلاسمون که کل کلاس یه جورایی متکی به ایشون بودند و همه کارا رو یه جورایی یه تنه انجام میداد و من یکی در مقابلش لنگ که چه عرض کنم خشتکم پیاده بود. از جزوه و طرح کشیدن بگیر تا سفرهای دانشجویی و ان جی او تشکیل دادن و خیریه و نمایشگاه و هر چی که فکرش رو بکنی. همین آدم رو بعد از چند سال دیدم ازدواج کرده و برای سرچ کردن یه پیج و پیدا کردن فلان چیز تو یه وبسایت فکسنی گیو آپ میکرد، چه بسا سر روشن و خاموش کردن کامپیوتر یا ست آپ کردن یه موس وایر لس

  حالا زیاد هم گیر ندم، به نظر من بیشتر اون حسیه که آدم دوست داره نازش کشیده بشه و پس این پسره دیلاق کی باید به درد بخوره و از این حرفا

نتیجه گیری هم یادم رفت، بماند

الان داشتم فکر میکردم که یه آدم اسمارت در محیط کاری ایز ا ریل پین این د اس! سیریسلی! آدمای اسمارت سخت کوشی نمیکنند، فقط بعضی وقتا راههای ساده تری رو برای رسیدن به موضوع پیدا میکنند. آنستلی برای کارای تحقیقاتی   و اختراع و اکتشاف شاید به درد بخورند ولی نات انی مور، برای خرکاری و کارای اداری روزمره و روتین اصن فکرشم نباید کرد. جاست  ا  پین   این د   اس

 سه شنبه ها یه مصیبتی دارم چند وقته، یه میتینگی هست که همه کانترکترها باید توش شرکت کنند و من واقعا عاشق اینم که اونجا باشم و از قضا چند هفته اس که باید برم و کییییییر!!! نمیرم! مسخره اس واقعا. قضیه اینه که من هر روز ساعت 7.5 پا میشم و برای اینکه برم اونجا باید 6.5 پاشم. تا اینجاش هیچ مشکلی نیس . روز اولی که قرار بود برم یه ربع به هشت رسیدم اونجا و از اینکه 15 دقیقع اونجا الاف بودم و تا بقیه بیان دیر هم شد شاکی شدم

روز دومی که رفتم اونجا 8.15 رسیدم و اسی که باهاش قرار داشتم یه عن بازی ای در آورد که اون سرش ناپیدا. انگار که کوونش گذاشته باشن. این آقا رییس منه

قرار های اول بین خودمون بود و برای بازدید ساختمون و اندازه گیری میرفتیم ولی اخیرا شده میتینگ و با کلی آدم باید برین تو جلسه.  دفعه پیش که قرار بود بریم جلسه دوباره این آقا عن بازی درآورد که اگه 1 دقیقه دیر رسیدی نیا و برگرد برو شرکت و از قضا من هم 5 دقیقه دیر رسیدم و ایشون هم موبایلش رو جواب نداد ومن هم رفتم شرکت. کل نقشه ها و دیتا هم دست من بود و حدث هم میزدم که دیر رفتنم مشکل خاصی نباشه اما منم عن بازی درآوردم و رفتم

هفته بعدش کلا نرفتم و این هفته هم مث گه خواب موندم!!!! یهنی اصلا ساعت رو کوک نکرده بودم  خودم هنوز باورم نمیشه. من حتی تصمیم داشتم که بدون اینکه به کسی بگم برم اونجا و امروز میخواستم ساعت 7.5 اونجا باشم و برینم به ایشون و همه چی دود شد رفت هوا… کن یو بیلیو ایت؟

هر چی میگذره بیشتر از خودم نا امید میشم. اینکه هنوز خودم رو نمیشناسم و نمیفهمم چه جایگاهی باید در اجتماع داشته باشم واقعا حس گهیه. واقعا بده که نمیدونم چی ممکنه منو خوشحال کنه و چه کاری در چه جایگاهی ممکنه برای من مناسب و لذت بخش باشه

فاک

Thanksgiving day!

This weekend we attend to go to Havasupai; to the people of blue and green waters. let’s say grand canyon, Arizona. However seriously sometimes you wish you had some family and friends to spend thanksgiving night along.

We have already reserved hotels we are going to stay in and almost know what we are going to do in this 1300 miles round trip. Though in this trip I am not really cool with the guys we have in our group of five and I kind of understand having no choice’s meaning!

I wish I could meet new people every while and get to know different corners of my own personality better. I mean the way I know myself, I don’t such a solid personality/character in my social acting! The person people know of me is outcome of what they respect from me and what I’d like to show I am, strongly effected by who they are or actually who I think they are. So it becomes one of my hobbies to get to know people and meanwhile get to see myself from another perspective.

I would like to have some people interested in reading, discovering and for sure fun, ready to share their stories and thoughts in a friendly environment. but what I’ve got is some people interested in holdem poker who just bet on chips not even real money!

This time I’d rather focus on where I am going than who I am going with I guess.

 

 

Please keep your distance

یه مدتی بود که ننوشته بودم، یه جور تنبلی خاصیه که باعث میشه … بگذریم

چند وقت پیش داشتم فکر میکردم کل پروسه وبلاگ نویسی و خونی یک فرایند دخترونه حساب میشه. یعنی اگه بصورت جنرال نگاه کنیم که مردها به شکار میرن و زنها  تو غار میمونند و به تربیت بچه ها و سیاستگزاری و غیره مشغول میشن، کار وبلاگ کار دخترونه ای حساب میشه مگر در مواردی که به صورت خیلی جدی و به نوعی شکار طرف تلقی بشه و از اونجا درآمدی داشته باشه و زمین گذاشتنش مخل نون شب بابا بشه، حالا چه زن چه مرد

از اونجایی که من در حال تدوین قوانین الهی نیستم از کلیاتی که در بالا گفتم نتیجه میگیرم که لااقل من یه مقداری دختر هستم

این میتونه به خاطر حجم بالای مرد در خونه ما باشه که سه تا برادر بزرگتر داشتم و این به من اجازه میداد تا حدی دختر باشم و این احساسات و هواطفم هم خریدار داشته باشه

این قضیه ولی به همین سوییتی تموم نمیشه و وقتی  آدم از اونچیزی که باید باشه عدول کرد به هر دلیلی و تبدیل به چیز جدیدی شد در همه زمینه ها این اتفاق میوفته و آدم به نوعی از اون موجودات دوگانه و میان مرحله ای میشه که لزوما ممکنه به گونه جدید و موفقی منتهی نشه و نسل رو به انقراضی باشه، ویچ آ ثینک آی آم

من برای اینکه احساس تنهایی نکنم در این انزوای رو به انقراض این نظریه رو به باقی کسانی که تو وبلاگها پلاس هستند هم تعمیم دادم ولی خوب این چیزی ار ناهنجاری موضوع کم نمیکنه

بیماری خاصی دارم که وقتی دارم به چیزی اعتراف میکنم سعی میکنم با بیانی توضیح بدم که کسی چیزی ازش نفهمه و در واقع بعد از اعتراف هم نوعی سیستم محافظتی از پیش طراحی شده دارم که باعث میشه مردم نفهمن من چی میخواستم بگم و برن پی کارشون

یعنی همچین آدمی ام من

امیدوارم که بعدن که اینو میخونم خودم بفهمم چی بود و برای چی اصن نوشتمش

خلاصه که من خودم رو فقط به خاطر دارا بودن مقداری شومبول در لای چام همچینا هم مرد نمیدونم و در خودم کلی رفتارهای دخترونه سراغ دارم. مثلا همیشه ترجیح دادم که دخترا بیان سراغم و مخم رو بزنند و خود این ناهنجاری ایجاد میکنه یا بطور کلی خیلی جاهای روابط با جنس مخالف من همه سعیم رو کردم که نقشها با هم عوض بشه

اینس ا سد سد ستوری

قصه غم انگیزی شد علیرغم میل من و فک کنم همینجا کاتش کنم

 

نومبر تو تازند ایلون

امروز سه شنبه اس، از دو روز پیش اینجا ساعت ها رو کشیدند عقب و من به جای ساعت 3 ، ساعت 2 خوابم میگیره! کار و زندگی هم برهمون روال سابق هستند. در واقع هر دو بدون نغییر مثبت یا منفی ای روند نزولی خودشون رو طی میکنند

برای برگشتن به ایران هیچ اشتیاقی ندارم ولی بخاطر خانواده باید برم. همین روزا ششمین سالگرد ازدواجمون خواهد بود و این یعنی ما کمتر از شش سال دوام آوردیم. الان با هم خوب هستیم اما هر دو میدونیم یه چیزایی که بودند حالا نیستند و در واقع این رابطه چیزی نیست که ما ممکنه آرزوش رو داشته باشیم. من  بعضی اوقات فکر میکنم که زندگی همینه و بعدها مسلما پشیمون میشیم از اینکه چنین آدم مناسبی رو از دست دادم ولی چیزی که میبینم اینه که این از دست رفتن در حال وقوعه و کاریش هم نمیشه کرد. مثل شروع پایان

آدم هیچ موقع نمیدونه که فردا چه اتفاقی میفته، هر چند که من یادم میاد دوران مجردیم از این کلافه بودم که هیچ اتفاقی نمیفتاد. یادمه که هر روز به عشق یه اتفاق زندگی میکردم و هر شب خسته از روزمرگی و یکنواختی کلافه میشدم و ناله و نفرین مینوشتم. زندگی مجردی چیز خوبی نیست

آدم وقتی که مجرده دنبال یکی میگرده که مخل آسایشش باشه و دم به دقیقه آدم رو از حال خودش بیرون بیاره و بپرسه و بخواد و … تا مدتی هم از اینکه کسی با این مشخصات پیدا میشه هر دو شادند و مشغول کشف کردن همدیگه. بعد آدما تبدیل میشند به زوج و اونموقع در به در دنبال تنهایی خودشون میگردند و زمانی که تو حال خودشون باشند و کسی نگه کجا بودی و کجا میری و چی کار میکنی! این چرخه تمومی نداره

زندگی رو باید کرد، همین

انگشت نکن رنجه به در کوفتن کس

کاش رهبر ورییس جمهور، نماینده های مجلس، کل دستگاه قضایی، رئیس بانکها و اختلاس چی ها، امنیت چی ها و بسیج و سپاه، عرزشی ها و کلا همه و همه هر روز 50 بار همدیگر رو انگشت میکردند و لی این کارایی که الان دارند میکنند رو نمیکردند

Halloween

هفته پیش رفتم و دوتا دوست آمریکایی رو دیدم اینجا، با کلینت از سایت اکسچنج زبان آشنا شده بودم و برای یک ماه اومده بود نزدیک ما. بالاخره یه روز قرار گذاشتم و چتد ساعتی رو با هم بودیم و خوش گذشت. خانمش هم بود که زن دوست داشتنی ای بود. با هم رفتیم یه چرخی زدیم و یه آیس تی خوردیم.ا

 هالوین امسال با پارتی ایرانیها توی یونیورسال شروع شد و با مووینگ تیبلز تو وست هالیوود تموم شد. با ناراحتی و بن بست. با فکر جدایی.ا

سر کار هم روزای گندی رو میگذرونم و دنبال اینم که هر جا شد بذارم وبرم. اگه یه کاری پیدا کنم که بعداز ظهر ها رو برم اونجا و صبح ها بیام اینجا تا دو سه ماه بهترین حالت میشه.ا

دیشب داشتم فکر میکردم که آدم باید برای هر نیازی یک شخص جدا داشته باشه و ازدواج مثل ترکیب کردن آدمهاییه که لزوما سنخیتی با هم ندارند. باید یکی برای حرف زدن و درد دل کردن باشه، یکی برای تفریح و خوشگذرونی، یکی برای بازی و ورزش، یکی فاک بادی باشه 🙂 و غیره…  ولی اینکه بخوای همه رو باهم قاطی کنی لزومن کار نمیکنه. در ضمن آدم نباید احساس مالکیت رو هیچکدوم اینا داشته باشه و اگه مثلا با یکی دیگه سکس کردند یا درد و دل یا ورزش یا حالا هرچی، به کسی نباید بربخوره.ا

گودر هم تو همین هفته به گا دادنش و کلی از جذابیتش مالیده شد و رفت و به قولی گوگل ساکس و از این حرفا.ا

زندگی یه روزایی خیلی عنه و یه روزایی هم خیلی خوبه و کاریش هم نمیشه کرد همینه که هس

آهان نقاشی کشیدم، اسمش رو هم گذاشتم چری بلاسام. نقاشی رو قبل از کشیدن پیش فروش کرده بودم و یکی 13 دلار خریده بودش. مبارکش باشه و امیدوارم که زیاد ضرر نکرده باشه

فعلا همین