January First

هر بار که ایونتی در جریان زندگی قرار میگیره این داستان دوباره برام پر رنگ میشه که چطور چی فکر میکردیم و چی شد. قضیه اینو میگم که فکر میکردیم میایم خارج و عید و کریسمسمون میشه دو تا و هی زرت و زرت جشن ها و مناسبت های ایرانی و خارجی میزنیم تنگ هم و شادی میکنیم. غافل از اینکه هر چیزی از حد گذشت و زیاد شد شروع به کمرنگ شدن میکنه. کمیت و کیفیت با هم جور نیستند

گوگل وامانده هم همین روند را گرفته و هر روز گند جدیدی میزند، لایک های گودر را هم برداشتند تا سایت لایک خور از نان خوردن بیفتد ویچ ایز نات تووو بد، کاز ایت واز فول آو دیز استوپید عرزشی گایز

چند روزیست که همسر مهربان برگشته ایران و تنهایی اینجا روزگار میگذرانم، باید راهی باشد که با این فرنگیهای بی وجدان بیشتر قاطی شویم، راهی به جز سکس

دیروز رفتیم با بچه ها پارک ساکر زدیم که چقدر همه شان میس کرده بودند!!! ما که نه البته بعد هم رفتیم پیتزا خوری به پیشنهاد تونی و نیک. پیتزای اسپنیش با پیچرهای بیر که ریفیل میشد از لطف میگوئل جاست فور فری. اما خوب اکثر بچه ها بچه های نیک آمریکای لاتین اند  و تشابه فرهنگی باعث میشه زیاد دوست نداشته باشم که بهم نزدیک بشیم هر چند که یو نور نوو و هیچ بعید نیست که یکی از همین ها یه روزی بهترین دوست آدم بشه

By the way happy new year to everyone though it’s just one ordinary day with a huge name!

Advertisements

Comment!

بعد از مدتهای مدیدی که سر به جیب مراقبت کرده بودم و از گودر ملتی را در اوج آرامش فالو میکردم بالاخره دیروز پیروزا از سولاخ خودم اومدم بیرون و یه کامنتی یه جا حواله کردم. این دوستمون که لینکش رو اینجا نمیذارم انصافا نویسنده خوبی میتونه باشه – که اگه نبود پس تو لیست گودر من چیکار میکرد- اما چند وقتیه که وقتی اسمش تو گودر میاد بالا همش دو دلم که آیا این یکی از پستای خوبشه یا از این چه کنم هایی که جدیدا گرفتارش شده. تازگیها مدتیه که درگیر اینه که آیا اینی که مینویسم خوبه یا نه، جاش اینجاس یا نه، انگار یه جور دودلی ای همیشه باهاش همراه شده ، یه جور حس اینکه آدم توقعش از خودش بیشتره و کیفیت کارش رو از چیزی که باید باشه کمتر میبینه رو داره

نمیدونم شاید این اتفاقی باشه که بعد از مهاجرت از ایران براش پیش اومده باشه، اصولا آدم تو ایران بیشتر وقت داره که بره تو خودش و یه چیزایی پیدا کنه و تو وبلاگش شیر کنه ولی به هر حال به نظر خودش به ورطه روزمره نویسی افتاده که از نظر خودش گناه بزرگی محسوب میشه یا حالا اگه نگیم گناه عدول کیفیت محسوب میشه

توی این پست اخیر ایشون صحبت بطور کلی راجع به خواننده و کامنت گذار و اختلاف عقیده و سلایق بود و الان که فکر میکنم دلیل کامنت منم همین بوده. اینکه من اینجا نه خواننده دارم و نه کامنت گذار ! البته همیشه فکر کردم که زیادم مهم نیست و همچین چیزی هم نمینویسم که کسی بخواد یا بتونه فالو کنه ولی خوب وقتی چند بار اینور اونور میخونم که روابط خواننده و نویسنده و کامنت  مورد بحثه فکر میکنم که چیز خاصی رو از دست دادم

چیزی که منو از سوراخم کشید بیرون این بود که هوس خواننده و کامنت کرده بودم و بعد دیدم حالا که رفتم اونجا دارم میگم چه وبلاگ خوبی به منم سر بزن!!! این چیزی که چند وقته از خوندن وبلاگش اذیت میکنه رو هم بهش بگم

امروز رفتم ببینم جوابی داده دیدم که  زیرش نوشته که نفهمیده منظور من چی بوده و از بقیه خواسته اگه کسی فهمید منظور این دادششون چی بوده به اونم بگه!!! نفهمیدم چرا از خودم نپرسیده و به قول خسرو شکیبایی تو خانه سبز برام نغمه غم انگیزی داشت ولی به هر حال امیدوارم که کسی بفهمه منظور این داداششون چی بوده وبهش بگه هر چند که خیلی بعید میدونم

فعلا

So close to Yalda!

الان از جلسه سه شنبه گیمون برگشتم، سرم مث چی خلوته و آلماست هیچ کاری برای انجام دادن ندارم. تو ایران برای بیکاری  تقریبا یک چهارم اینجا پول میگرفتم ، اینه که ملت رو تشویق به فرار مغزها میکنم. البته دیگه واقعا از اینجایی که هستم زده شدم و آماده ام که برم یه جای دیگه و بیشتر فسفر بسوزونم و پول بیشتر بگیرم، اگه پیدا بشه

اینجا که مینویسم واقعا هیچ کس نمیاد و نمیخونه و کلا سوت و کوره. یعنی در واقع دارم برای خودم مینویسم. اینم از برکت اینه که وردپرس تو ایران فیلتره و منم البته هیچ جا لینکی نذاشتم و احتمال اینکه کسی از سرچ به اینجا برسه و این همون چیزی باشه که دنبالش بوده از صفر هم کمتره، بنابرابن منم و خودم و میتونم اینجا واقعا بی مهابا هر چی عشقم کشید بنویسم و کلا کون لخت بگردم

از زندگی مشترک خسته شدم، نه که خوب نباشه اما بعضی وقتا فکر میکنم که من مال دو نفری زندگی کردن نیستم. میتونم تو یه خونه با 4 نفر دیگه زندگی کنم ولی اینکه بخوام به کسی ریلیتد باشم یا اینکه کسی به من وابسته باشه، نه

I was thinking since I can’t stand loosing you, I’d better leave you. That would be a kind of solution for all my confusion. Living in two different places but being friends. it could be a kind of reverse moving in a relationship. Kind of a curious case of  Benjamin Button!ness.

I have started thinking in English and maybe that’s why I usually use English words in my Farsi speaking or writing. Not that I can not find the equivalent Farsi word but kind of joking and kind of being lazy to switch the words in my mind to what I supposedly have write or say!

Getting closer to Christmas everybody is asking if you are ready for Christmas yet or not! the short answer is: ” You never are” kind of things and if I want to open the thing it will goes as far as all the cultural differences and that we usually do not celebrate Christmas since we are not Catholic and although we live in a Catholic country we don’t have any family  to celebrate with and it’s not a kind of party you can have with your friends. However we couldn’t make much of American friends here yet.

I’ve started watching series “Dexter” after I had finished the awesome, hilarious “Breaking Bad” series. I don’t really like this Dexter thing and actually hate the kind of narration on the scenes. Imagine Rita and Dexter are having sex and he is narrating that I don’t know what I should do in this situation while she is still doing what she does! this is stupid. As I know women, they catch a single moment of disconnection and get to stop, how could you possibly think it may happen while you are staring at camera and saying you lines.

I’d better focus on what I like not what I don’t. Like I’d like to think my English is getting better no matter what the reality is. 😛

I guess this is it for today.

Influenced by the movie Larry Crowne

دیشب داشتم به این فکر میکردم که با این دوستای فوتبالیم که بیرون میریم حس خوبی دارم. همین که من رو تو جمعشون پذیرفتند و هنگ اوت میکنن باهام بهم اعتماد بنفس میده. تو تیممون خب 10-12 نفری هستیم ولی فعلا فقط 4-5 نفریم که با هم بیرون میریم و قاتی میشیم. به هر حال باید یه چیزی باشه که اینا منو با این زبون بستگی و تت و پت کردن قبول کنند و دوست داشته باشند

دیشب آلسو داشتم فکر میکردم که آدم هر جایی که هست یه فرصتیه برای بودن و حس کردن اونجا. وقتی تو یه محله ای، کوچه ای ، خونه ای هستیم یعنی بی دلیل بخشی از زمانمون رو با آدمهایی سپری میکنیم که هیچ الزامی توش نیست. یعنی هر روزی اونا میتونن رفته باشند و دیگه اون آدما رو نبینیم. اینا از دیدن فیلم لری کراون اومد تو ذهنم. از اون صحنه اسباب کشی. راستی خیلی باحال بود که یه سکانس از فیلم رو درست در خونه ما بازی کرده بودند. در واقع لری داست با موتورش تو خیابون ما میرفت و از جلوی خونه ما رد شد. خیلی اکسایتینگ بود

اینو میگفتم که دوباره یاد دنیا محل گذره افتادم. به هر حال هر آدمی که دور و برمون قرار میگیره یه فرصته برای اینکه بخشی از خودمون رو بشناسیم و بهش فرصت زندگی بدیم

هاندرد پرسنت معتقدم که زن و شوهر باید جدا از هم زندگی کنند. آدم نیاز داره که دلش برای یکی تنگ بشه که میتونه برای دیدنش و شاد کردنش تلاش کنه و از اینا لذت ببره

زندگی کردن با یک نفر تمام اینا رو ازت میگیره.  تمام این اینگردینت ها رو که میتونن به رابطه طعم بدن رو با یه انبار عوض میکنی وقتی که با طرف زندگی میکنی. آدم یه کم نعنا رو تو غذا حس میکنه و لذت میبره اما اگه ولش کنی تو مزرعه نعنا خیلی هنر کنه میتونه تحملش کنه

بعضی وقتا فکر میکنم دیگه موقعشه که بزرگ شم

بات در آر لاتز آو ثینگز اینوالود

No matter what, Be a Fighter!

از  زمستون و سرما متنفرم، حالا چیه و از کجا اومده رو نمیدونم شاید بچه بودم همیشه یخ میزدم و لباس نداشتم. البته یادم میاد که همیشه تو کف دستکش های بچه های دیگه بودم و کفشهامم بعضی وقتا توش آب میرفت و دهنم گاهی دم در دیده شده بود ولی فکر نمیکنم که اینا به خودیه خود تنفر آدم رو توجیه کنه. بیشتر از اینکه آدم نمیتونه هیچ کاری بکنه و فقط باید چپید زیر پتو و بخاری بدم میاد. اگه همه اینجوری بودند خوب بود ولی بعضیها متاسفانه حالیشون نیست و تو این سرما کارایی میکنند که آدم شرمنده میشه و اصلا هم احساس سرما نمیکنند کونیا  _ در واقع کارای روزمره شون رو  میکنند_ باید تاکید کنم کونیا

چند وقتیه که اینجا حسابی سرد شده. دیشب فوتبال داشتیم. بردیم و رفتیم فینال. این تیمی که قراره باهاش بازی کنیم یه چند تا اس هول توش داره که واقعا کار رو سخت میکنه ولی چاره ای نیست. ما هم داریم واین به اون در میشه

تیممون خیلی ضعیفه. نه دفاع خوب داریم و نه میتونیم توپ رو کنترل کنیم و بازی رو دستمون بگیریم. ولی رومون زیاده، یه  گلر خوب آوردیم و از اشتباهات حریف توپ میدزدیم و گل میزنیم و میبریم. به شکل کاملا تخمی تخیلی

دیروز رفتم یه میتینگ خفن. همین که سه شنبه های لعنتی باید برم. خیلی باحال بود. یه چیزی که اینجا خیلی خوشم میاد اینه که کارگر و بناشون هم انگلیسی حرف میزنند.  کلا همه جا انگلیسی حرف میزنند و این خیلی حال میده. نزدیک سی چهل تا مهندس تو رشته های مختلف اومده بودند و همه گزارش میدادند و کارایی که مرتبط با هم بود رو حل و فصل میکردند. اصلا یه وعضی. خلاصه که خیلی حال داد و اگه این رییسمون که دیر اومد اصلا نیومده بود من شروع میکردم به حرف زدن و خدا میدونه چی میشد اما خیلی حال میداد. هر چند که اون هم یه کلمه حرف نزد

تو این زندگی تخمی که ما میکنیم مهم نیست که پست ترین شغل رو داشته باشیم یا استیو جابز باشیم، مهم اینه که آدم فایتر باشه و اینو مدام به خودش یادآوری کنه

نقطه سر خط

چند وقت پیش رفتیم گرند کنیون، چند وقت پیش خیلی کارا کردم که یادم میره بنویسمشون. چند وقت پیش پالم اسپرینگ هم رفتیم شاید هم نوشته باشمش. چند وقتیه که فوتبال هم بازی میکنم و با بچه های تیممون کم کم داریم قاطی میشیم

چند شبه خواب فرشید رو میبینم

داشتم فکر میکردم که باید برای خودم بشینم و ویرچوالی دیزاین کنم و رزومه درست کنم و پروژه آماده بسازم تا ببینم چی پیش میاد  یا سفارش بگیرم و بسازم یا نمیدونم چی

سنگ مزخرف ترین متریاله به نظرم، به درد هیچ کاری نمیخوره. مقیاسش انسانی نیست، میشد تو خونه شت صداش کنن

 سریال نگاه میکنم و هر چی فیلم گیرم بیاد. برکینگ بد رو کامل دیدم و ریزیگ هوپ رو و یه مشت فیلم رو . اینجا مث خر داره باد میاد دو روزه. یه سری جاها مدرسه هاشون تعطیل شده. کم مونده جادوگر شهر عز رو هم باد بیاره اینجا

.نمیدونم چی کار کنم