رهای رها

. دنیای وبلاگ ها رو تا حدودی دوست دارم به خاطر ماهیتش. میشود آمد نشست تماشا کرد، لایک زد و رفت

از گوشه های تنهایی و قله هایی شادی مردمان اینجا پیدا میشود تا لحظه های اوج لذت و عشق و نفرت. از هر کجای زندگی نویسنده هایی که دنبال میکنی یا نمیکنی میتوانی دریچه ای باز کنی و به تماشا بنشینی بی آنکه بخواهی کلامی بگویی و زحمتی ببری. تماشا میکنی و میخندی و میروی یا غمی به دلت مینشانی و همین

فکرش را بکن، هر وقت دلت خواست بروی از پنجره توی خانه مردم را نگاه کنی. از پذیرایی و آشپزخانه بگیر تا وسط تختخواب و زیر پتو. بی آنکه بخواهی حرفی بزنی یا کاری کنی. نگاه میکنی و میروی. تمام وسایل و تابلوها، گوشه به گوشه کمد ها و گنجه ها، لحظه به لحظه رابطه ها و نگاه ها

از اینکه مینویسم شاید هدفم همین باشد که زمانی بیایم و بنشینم و به خودم نگاه کنم از آن دریچه که میسازم

وقتهایی هست که با یک خط از یک نوشته به جایی میروی که خیالش از سرت نمیگذشت و این لذتبخش ترین جادوی خواندن است برای من

وبلاگ ها داستان ندارند، دنبال شان نمیکنی، اگر سه خط وسط را هم نخواندی به جایی بر نمیخورد. امتحان ندارد. یکی مینویسد یکی میخواند. یکی هر چه دلش خواست مینویسد و یکی هر چه دوست داشت میخواند و تمام

امروز در قسمت نامه دارم های اولد فشن اعترافات و کامنتهای مردم را میخواندم، نمیدانم این چه سحریست در توصیف شمال که اینچنین سودایی ام میکند. یکی آمده بود و چند تصویر از شمال داده بود و رفته بود، دیوانه شدم

در سالهای دوم و سوم دانشگاه که بودم راه شمال را یاد گرفته بودم به هر بهانه ای میزدم به راه و سر از رشت و لاهیجان و انزلی و لنگرود و بابل در میاوردم. همه جای شمال یکیست. رطوبت و بی خیالی

ولی شاید آن بار که با رضا بودم بیشتر . پنچ نفر بودیم و تخمی تر و بی برنامه تر از این نمیشد مسافرت کرد و ما کرده بودیم و چقدر همه چیز خوب بود. تصویر روزی که توی تپه های پر از چای راه میرفتیم ، یا شبی که توی دریا دراز کشیده بودیم روی آب و ستاره ها را تماشا میکردیم یا شبی که رفتیم چنگل و زورمان به چادر نرسید و پشه ها تا صبح خارمان را گاییدند همه لحظه های آن سفر برایم دست نیافتنی اند و دوست داشتنی. مثل خیلی از وقتهای زندگی توی هنرهای زیبا وقتی که رها شده بودم از همه چیز

Advertisements