Second Interview

الان از مواقعی که به قول خانم گاگا “آیم  آن  د  اج” یه جورایی داغونم و همینجوری ذهنم داره دهنم رو میگاد

و احتمالا بهترین موقع برای نوشتن وبلاگ نیست ولی من دارم مینویسم

امروز برای مصاحبه دوم منو خواستند همونجا که رفته بودم و من هم رفتم یه دل سیر ریدم توش و اومدم

اولش اینجوری شروع شد که مدیر مربوطه که دریس باشه گفت که رنه تکنسینی که کار من رو باید تایید میکرده معتقده که من میتونم کار رو انجام بدم و من اونجا ام تا اونها بهم پیشنهاد بدهند! تا اینجاش که خوب بود

بعد گفت که فقط نگرانیش اینه که من میتونم سه ماهه به اندازه ای اسپنیش یاد بگیرم که با کارگر هایی که قرار زیر دستم باشن رابطه برقرار کنم و بگم که چیکار کنند و چیکار نکنند، که من مطمئنش کردم که خیلی کار آسونیه و برای من که دارم باهاش به یه زبان خارجی حرف میزنم زیاد سخت نیست و تجربه اش رو دارم

بهد پیشنهاد قیمتش رو داد و تموم

یعنی که خوب کی میای کار رو شروع کنی

اینجا بود که من پنیک زدم یه کم

 

اول از همه برام مهم بود که ساعاتی از عمرم که قراره اونجا تلف بشه کمترین  حد ممکن باشه و بعد اینکه حتما برای ساعات اضافه کاری باید بهم پول پرداخت بشه که نخوان منو تا بوق سگ مگه دارند برای هیچ و پوچ! و یه مقدار هم سوالهای تکنیکی کردم و قدرت کاریم رو به رخش کشیدم که یه نگاه میکنم و نقشه ها رو اول تا آخر میرم

تا اینجاش باز هم یارو داشت فالو میکرد و میخواست نگهم داره

بعد من گیر دادم و موندم روی ساعت کار و جزئیات تخمی

در مجموع چون زبانم هم خوب نبود زیاد نمیفهمیدم که اون چی میگه یا اینکه من چی میخوام بهش بگم

این لحظه رو کش دادم تا رسید به اینجا که از رنه که تکنیکال گای ماجرا بود و من ریپلیسمنت ایشون بودم پرسیدم که تو اینجا با ساعات کارت راضی هستی یا نه؟ و اونم گفت که نه! البته با کلی داستانو دادگاه پاسگاه بازی

 

بگذریم… این لحظه تردید رو اینقدر کشش دادم تا یارو گفت که میدونی چیه ؟ من فکر نمیکنم تو اینجا هپی باشی و پیشنهادم رو پس میگیرم

من هم گفتم ممنون که این کارو میکنید چون منم میخواستم همینو بگم! و خداحافظی کردم

با احساس خوب آخییییییشششششش

نکته مثبت ماجرا این بود که یارو یک لحظه هم فکر نکرد که من مشکلی تو کامیونیکیت کردن انگلیسی دارم و اگه اون این فکر رو نکرد من هم نمیکنم. در واقع از اون چیزی که فکر میکردم بهتر بودم و همه جوره هم حرفام رو زدم و هم حرفاش رو فهمیدم و آنستلی فکر کنم میخواست درم بماله… همچین حسی داشتم

 

خوب اینم از این! امیدوارم از ذهنم بره بیرون بتونم برم فیلمهای آموزشیم رو ببینم

Advertisements

Asked for Interview on 1/1/91

در روز 29 اسفند سخت مشغول کار بودن ساکس! ولی چاره چیه بالاخره باید زندگی کرد

بالاخره تو این دنیا یکی ما رو خواست واسه اینترویو! و جدای از اینکه منو بخوان یا بخوان که ضرر کنن در هر دو حال این به آدم احساس خوبی از کانقیدنس زدن میده که لذتبخشه

امشب در واقع اینجا لحظه تحویل سال اتفاق میفته و من دلیلی نمیبینم که بخوام اینو به کسی تبریک بگم، در واقع این تبریکا و عکسای گل و سفره که زرت و زرت آدم رو توش تگ میکنند خیلی رو مخم راه میره . بدی همه اینا به خوبی بهار در! اگر چه که اینجا چند روزیه که عید ما و ژانویه با هم قاتی قاطی! شده و  برفی اومده و سردی شده که نگو

نمیخوام چیزی بنویسم چرا این پیج رو باز میکنم؟

In another life, I would be your ghost! … I will make you stay.

این روزا

یه کمی سرم شلوغ شده، از طرفی داریم دنبال خونه میگردیم که جامونو عوض کنیم، الان دو سال و یک ماهه که اینجا تو هیژده صفر چهاردهیم و دیگه تکراری شده. اجاره ها رو هم هر سال 3 در صد اضافه میکنند و از جهاتی به نفع آدمه که هر از گاهی جابجا بشه. هم تنوعه و هم سر و تهش رو بزنی به اسباب کشیش می ارزه

همچنانکه دارم جاوا میخونم تا اندروید دولوپر بشم به سختی این راه پی میبرم و از طرفی هم شاد میشم که اگه سخت باشه یعنی کار هر کسی نیست و این رو دوست دارم. معماری کار هر کسی بود و برای همینم معمار بودن هیچ مزیتی به اسگل بودن نداشت

همچنان تو فکر روزی ام که از اینجا میرم و برام لذتبخشه و تو فکرم که همینکه یه کم بیشتر یاد گرفتم یه کار نیمه وقتی یا اینترن شیپی بگیرم و برم دولوپمنت کار کنم

دیروز میخواستم به اینا بگم که گندش رو درآوردید و حقوقم رو زیاد کنید، دوباره اون آدم رقت انگیز اومد بالا که وقتی میخواد حرف بزنه قلبش از تو دهنش میاد بیرون

خیلی برام جالب بود همینجوری که نشسته بودم سر جام فکر میکردم که برم چی بگم یهو قلبم چنان میزد که کل ارگانهای بدنم تعجب میکردند و شروع میکردند به دلداری دادن این بچه که بابا حون آروم بگیر ما همه هنوز اینجا نشستیم و خبری نیست و اصلن مگه قرار با کی حرف بزنی که اینجوری گرخیدی… ولی این قلبه حالیش نبود، مث اونموقع کع میخواستم با یه مشت عمله تو جلسه ساختمون حرف بزینم و همین ادا رو درآورد

البته آخرش حرف زدم و حالا باید ببینم اینا تصمیمشون چیه

یه جای کانفیدنسم سوراخه

ولی از جهتی هم تفریح خوبی بود آرومش میکردم و بعد دوباره فکر میکردم بهش این فلبه تالاپی میچرید بیرون کلی میخندیدیم

دیشب خواب مسخره ای دیدم که فکر کنم معنیش این بود که نمیخوام از اینجا برم: اینجوری بود که خواب دیدم من سر کار بودم و تا آخر وقت مونده بودم و همه رفته بودند من قرار بود درها رو با این قفل مغزی دارا ببندم و برم. بعد ماشین رو آوردم تو و در گاراژ رو قفل  زدم که برم دیدم دیدم پیاده میشه رفت بیرون ولی با ماشین نمیشه. حالا ما مونده بودیم که زنگ بزنیم اینا بیان در رو باز کنند یا چیکار کنیم

البته شاید هم منظورم چیز دیگه ای بوده

مسخره تر این بود که تا از 5 تا 7.5 صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد

تایتل از این آهنگ کیتی پریه که اینروزا زیاد گوش میدم و باید یکی یه ریمیکس خوب ازش درآره البته اون میگه گرل ولی من ورژن گوست رو بیشتر دوست دارم

The One That Got Away…

لپ گلی

این روزا داریم دنبال خونه میگردیم که جامونو عوض کنیم، من همیشه عاشق جابجایی و تغییر بودم و هستم. برای همینه شاید که کلا خوشم نمیاد اسباب اثاثیه تو خونه داشته باشم. سبک تا جایی که میشه

یه کم از درس خوندنم عقب افتادم. گشادی میکنم یا بی انگیزگی یا سخته یا من فکر میکردم راحت تره. ولی بهر حال راه دیگه ای وجود نداره. فکر میکنم اون زندگی شاد تر از این خواهد بود و بیشتر دوستش خواهم داشت

الان کمی هم پشیمونم که چرا پایتون رو ادامه ندادم و شاید برگردم و اون کلاسا رو ادامه بدم

الان با هم دوستیم و کمابیش در روزای خوبمون به سر میبریم

پریشب نشستیم و برای هم قصه لپ گلی و گل مراد رو تعریف کردیم که از ده رفته بودند شهر و با زندگی جدید دست و پنجه نرم میکیردند. قصه خوبیه و چه بسا که بشه چاپش کرد، بی جو گیری فکر میکنم به خیلی ها کمک کنه. باید بگم بنویسدش اگه وقت کرد

سایه جنگ افتاده روی ایران و هر چی هم که آدم ولنگار و بیخیال باشه باز هم دلش میلرزه از فکر بمب

همینا بود فکر کنم برای این روزا و اینکه عید داره میاد و روزای قشنگ بهار

از زمستون متنفرم

هچلهفت

هنوز دارم جاوا میخونم و هنوز دلخوشی روزام روزیه که دارم از اینجا کوییت میکنم و میرم یه جا برای برنامه نویسی. دیروز رفتیم ارواین با بچه ها و ای بدک نبود

تو این چله زمستونی رفتیم استخر و هات تاب و خوب بود حال داد

دختره تو تاب حرف از دوست پسرش تو اسرائیل میزد و لاو میترکوند ولی نیم ساعت بعد قرار دبل دیتش رو گذاشت رفت پی کارش

زندگی بین لحظات خیلی گه و خیلی خوب داره تقسیم میشه و دیگه به اینم داریم عادت میکنیم اما هر روز منتظر خبر بد هستم که بیاد و بگه ایتس اور

و اونموقع موقع بدی خواهد بود

بات ایت سیمز سو آن اوویدبل

 

پنج شنبه یک مارچ

دنیا از این که هست، تخمی ترم میشه

دروغ بگو بازم، من باورم میشه

میخواستم یه چیزای دیگه ای بنویسم که نزدیک 60 درصد توش امید به زندگی و اینی که هست باشه ولی در همین لحظه پست در قند قزل آلا که در بخش فان گودرم قرار داره رو خوندم و عجیب حال گیری ای بود

ما همه فکر میکینم که شرایط بدی داریم و زندگی با چیزی که باید باشه فاصله متنابهی داره، ولی همیشه بسا کسا هست که به روز تو آرزومند است

زندگی تخمی من هم با همه بالا و پایینش داره جلو میره و الان واقعا همچین توانی در خودم نمیبینم که بخوام ناله کنم از شرایطم

فردا ایران انتحاباته مجلسه و امیدوارم که چنان بی آبرو بشن این نامردا که نتونن حتی فیلم فیک و تقلبی از سالهای قبل نشون بدن و حتی روشون نشه که به دروغ بگن حضور تخماتیک مردم همیشه در صحنه

امیدوارم که مگس هم در دکونهای رای پرواز نکنه و تو صندوقهاشون باد هوا جمع بشه

امیدوارم که مردم کلا از خونه هاشون نرن بیرون و خیابونها مث قبرستون خلوت باشه

امیدوارم که سرشون به سنگ بخوره

امیدوارم که همونطوری که تمام جنبشهای اخیر دنیا نقطه شروعش تهران بود، شروع نگرش جدید به تحریم حکومت از طرف مردم بدون جنگ و خونریزی هم از ایران باشه و همه دنیا ببینن که ما میفهمیم و مهمتر از اون ما ببینیم که ایرانی بلوغ فکری پیدا کرده

اینها همه امیدواریه

کاش یه روزی خاطره باشه برامون، اینو از اسکار هم بیشتر دوست دارم