آقا بلند شین

میدونم این چند وقتی که ننوشتم خیلی به همتون سخت گذشت و بیخبر از من چه نگرانیها که نکشیدید، من رو هم در این اندوه شریک بدونین چون قطعا تنها خواننده اینجا در آینده که از نبود آمار این روزهای گذشته غمگین خواهد شد من خواهم بود

 به هر حال حالا بالاخره پیدام شد. نمیدونم آخرین بار کی نوشتم و چی بوده توش البته بد هم نیست که نگاهی بکنم…. نگاه کردم همون مزخرفات همیشگی… اتفاقاتی که اخیرا افتادند رو لیست کنم، سارا رفته ایران برای بیش از یکماه و من اینجا در تنهایی به سر میبرم. اپلیکیشنم رو پابلیش کردم و کم و بیش لک و لکی میکنه تو مارکت. لامصب این جاوا تمومی نداره هر چی میخونم تازه میبینم یه دنیا راهه تا بفهمم که هنوز هیچی بلد نیستم، تو این مدت تنهایی، با یه دختره که از قدیم میشناختم یکی دوبار قرار گذاشتم و رفتیم بیرون. با یه دختر لاتینو هم آشنا شدیم که قرار شد یه بار با هم بریم کمپ که احتمالا خیلی باید جالب باشه. تنهایی هم خوبه هم بد

من آدمی نیستم که تنها بمونم و در اسرع وقت اگه شده یه سگ میارم تو خونه برای اینکه یه موجودی تو خونه وول بخوره … آدم تنها بالانس رو از دست میده. تازگیها شبا برای اینکه خوابم ببره میشمرم. نمیتونم ذهنم رو کنترلل کنم. این دیت کردن های من هم که از اون مدل های مازوخیستیه. در اولین فرصتی که پیش بیاد خیلی کول میگم که من متاهل هستم و اصلا نمیخوام که رابطه ای شکل بگیره و کلا فقط در حال گپ زدن هستم و طبیعتا دختر ها هم خیلی شاکی میشن و میرینند بهم

با اون دختره که دو بار همدیگر رو دیدیم اونقدر اوضاع دراماتیک شد که داشت از کنترل خارج میشد. دختره خیلی در معرض این بود که عاشق من بشه و من خیلی از این میترسیدم. چنان تصویری از خودم بهش دادم که ازم متنفر شد. فکر کنم یه کمی زیاده روی کردم. امیدوارم که منو ببخشه

ولی تجربه ای بود که لازمش داشتم. دخترخوبی بود و منو دوست داشت . باهاش راحت بودم چون درک بالایی داشت و میشد راجع به همه چی باهاش حرف زد. کلی راجع به رابطه ام با سارا باهاش حرف زدم و اینکه چیکار میشه کرد به هر حال موقعیت دراماتیکی بود و کاملا قابل سو استفاده کردن وگسترش دادن ابعاد دراماتیک اما من بزدل تر از این حرفا بودم . فهمیدم که نمیتونم! من مال این کارا نیستم و این بهم نوعی آرامش میده

اینجا سر کار همون سردرد های همیشگی هست  و نمیتونم لحظه ای بیفکر روزی که از اینجا میرم باشم

برای اون ویکندی که قرار بریم کمپینگ خیلی هیجان دارم ولی از طرفی هم احتمال قوی ای میدم که یه جوری کنسل بشه یا من پیچیده بشم و خیلی حال گیری بشه، اینه که سعی میکنم خودم رو آروم کنم و به نبودنش هم فکر کنم

این هفته یه عروسی هم باید برم که اونم خیلی هیجان انگیزه برام. اولین باره که تو آمریکا دارم میرم عروسی

تو این چند وقته کلی هم آشپز شدم که داستان خودش رو داره

فعلا برای الان بسه دیگه