چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واقعا خوشحالی چیه و چه چیزایی تو خوشحال بودن آدم تاثیر دارند

هر چیزی هست در درون آدمه. دوست دارم از این آدمایی باشم که کلا خوشحالن و میخندند و همه چیز تخمشونه

اصن همین که دوست دارم خوشحال باشم هم دیگه به تخمم

:))

 

 

 

Hbd to me! in a few days.

هیچ خبری نیست. سوت و کور. هوا گرم شده و گرمی هوا فقط به کولر روشن و آب  گرم استخر  منتهی میشه

دیشب رفتم فوتبال بالاخره بردیم. با این بچه جدیدا کن و جیا یه کم با بازی هم داریم آشنا میشیم

یه دوستی پیدا کردم و یه مدتی با هم حرف زدیم. دوست داشتن خوبه

هنوز دارم به تنهایی فکر میکنم، تنهایی به آدم کمک میکنه که خیلی رک تر با خودش روبرو بشه چون کس دیگه ای نیست که بخوای چیزها رو تقصیر اون بذاری و از بعهده گرفتن مسئولیتها شونه خالی کنی

ولی اینم میدونم که با کسی بودن بهتر از تنهاییه. چون تنهایی آدم رو اذیت میکنه و فشارهای خودش رو هم داره. همین که با کسی هستی یه سری از فشارهای تنهایی دیگه وجود ندارند. کمی پیچیده اس. بهای از بین بردن اون فشارها هم با دادن آزادیهای فردی پرداخت میشه

همچنان سریال مد من -مردهای دیوونه- رو نگاه میکنم و خیلی جذابه برام. الان وسطای سیزن چهارم

یه اپ دیگه هم دارم شروع میکنم که بنویسم و کلی چیز برای یاد گرفتن داره

دارم تو زندگی به تخمم نقش بیشتری میدم. نه که نقشش تا همینجا هم کم بوده باشه ولی یه جوریایی داره تیک اور میکنه همه چیزو. یعنی کلا بیخیالی گذروندن و لذت بردن از هر چی که میشه ازش لذت برد

یازده آگوست که میشه  شنبه هفته پیش اینجا 90 تا بازدید داشته. نمیدونم یعنی چی ولی به نظر میاد که یه نفر خیلی علاقه نشون داده به چیزایی که اینجا نوشتم. اینجا جنرالی بین 1 تا 2 تا بازدید در هفته داره که احتمالا از سرچ کلمات بی معنی میان اینجا و طبیعتا چیز جالبی پیدا نمیکنند و میرن دنبال زندگیشون ولی 90 تا بازدید تو یه روز!! خیلی برام جالبه که بدونم این کی بوده و چی دستگیرش شده

فکر میکنم اگه کسی اینجا رو خونده باشه خیلی چیزا راجع به من میدونه  و برام جالبه که همچین آدمی رو ببینم و ببینم چطور ممکنه باهام برخورد کنه و اصلا چطور آدمی ممکنه که باشه

یه بار دبیرستان که بودم یه دختره زنگ زد خونمون گفت با من کار داره من پرسیدم که کیه و یه اسمی گفت شبیه مونا یا همچین چیزی که من نمیشناختم. بعد گفت که خیلی منو دوست داره و همیشه به من فکر میکنه و کلی از این حرفا. منم فقط کپ کرده بودم که همچین آدمی واقعیه و اونور خط داره حرف میزنه. فکر کنم یه نیم ساعتی حرف زدیم و نمیدونم چرا قرار نذاشتیم که همدیگر رو ببینیم. البته بیشتر من ببینم اون کیه، اون که منو دیده بود. ولی یادمه که خیلی دوستانه بود برخوردم باهاش وچیز خاصی هم در رد یا قبول حرفاش نگفتم. آخرم نفهمیدم که دخترای همسایه خواستن سر کارم بذارن یا واقعا کسی بمن علاقه داشت

این هفته تولدمه و دیروز فهمیدم که بفهمی نفهمی چاق دارم میشم. حالا ناخود آگاه از غذا بدم اومده اصلا دلم نمیاد غذا بخورم

حالا هر چی

احساس میکنم الان فکرم حاییه که وقتی 15 سالم بود میبایست میبود. احساس بلوغ دارم. حس اینکه من هم یکی مثل بقیه میتونم هر کاری دوست دارم بکنم و خودم باشم

بی نیازی از خوب بودن و تایید شدن. فکر کنم همه عمرم رو در نیاز مطلق به تایید شدن از جانب دیگران گذروندم که ممکنه از دیده نشدن در خانواده یا یه جیزی تو این مایه ها نشات گرفته باشه

نه که الانم همه چی حل بشه ولی آدم میتونه بهش فکر کنه و لااقل با دونستن قوائد بازی کنه

امشب فوتبال داریم آدمای تیم برام تکراری شدند ولی دوستشون هم دارم. همه هفته منتظر روزی ام که فوتبال داریم و روز فوتبال میگم کاش یه روز دیگه بود

المپیک حس جدیدیه اینجا. تلویزیون ضبیعتا ورزشکارای آمریکا رو نشون میده و زرت و زرت طلا میگیرند. دیگه قهرمان بودن یه چیز عادیه. اینا ختی از باختشون ناراحت هم نمیشن. دیروز والیبال ساحلی زنان بود. دو تا تیم از آمریکا، از کالیفرنبای جنوبی، تو فینال بودند. اونی که دوم شد رو حتی نشونش هم نداد تلویزیون. فقط با اولا مصاحبه کردند و جشن گرفتنشون رو نشون دادند. مثل همه بازیهای دیگه آخرش فقط با هم دست دادند و تبریک گفتند

الان بیشتر فکر میکنم المپیک برای اینه که یه عده از همه کشورای دنیا جمع بشن و فقط بیینند که همه مثل همند. دوست باشند. قهرمانی پشم هم نیست

میدونم که تو داستان زندگیمون من آدم بده هستم ولی واقعا دیگه اونم برام مهم نیست. نه که نباشه ولی کاری نمیتونم بکنم. فقط ناراحت میشم. هر ترانه ای که میشنوم داره از من سوال میکنه که چرا ؟ یا داره میگه تو که اینجوری کردی اینجوری شد خلاصه دهنمو گاییدن همه شاعرا و خوانده ها، ولی خوب چی کار میشه کرد

فردا دادگاه داریم تولد منم 10 روز دیگه اس

کادوی تولد برام نکسوس 7 گرفت. خودم گفتم بگیره. میخواستم بگیرم گفتم اونم زیاد رنج انتخاب کادو نکشه برای کسی که احتمالا دوستش هم نداره یا اگه داره دیگه مثل قدیما نداره. نه که بد باشیم، الان اتفاقا خیلی با هم خوبیم ولی هر دو مون میدونیم که این خیلی شکننده اس

جای سفته، یه ذره بد بشاشی میپاشه سر وصورت خودت. باید مواظب بود

ریتمم فرق کرده؟

مواظب سرتان باشید

چند وقتیه که خیلی هوس نوشتن میکنم ولی گذارم به اینجا نمیفته. معمولا وقتی خونه ام  اینجا رو باز نمیکنم به خاطر سکرت بازی و اینا. امید واهی ای دارم که اینجا برای خودم بمونه و کسی از آشنا ها به اینجا راه پیدا نکنه

هفته پیش میخوستم اینجا- سر کار- رو کوییت کنم و برم بشینم خونه به امید اینکه بیشتر درس بخونم و مجبور بشم یه کار دیگه پیدا کنم. آخرش این شد که یه هفته مرخصی گرفتم و رفتم ببینم چی بهتره. سر از سانفرانسیسکو و هزار تا سایت جور واجور در آوردم ولی درس زیادی نخوندم و فقط دیدم که خودم رو با مشکل بی پولی مواجه خواهم کرد. نتیجه اینکه دوباره اومدم سر کار با امید به اینکه ببینم چی میشه

دیروز حالا هر چی ایمیل داد

دیروز سارا گفت که احتمال 99 درصد خاله کنسر گرفته

امروز 1 آگوسته

فکر کنسر خاله داغونم میکنه

چهارم دبستان که بودم خونمون رو عوض کردیم  رفتیم چیذر. یه آپارتمان چهارطبقه بود که حیوون موذیش علاوه بر سوسک که همه جا بود، موش بود و نمیدونم چرا من همیشه فکر میکردم پارکینگش بوی موش میده. اگر چه موشهایی که در اون سالها رویت شدند همه تو خونه بودند و من تو پارکینگ هیچوقت موش ندیدم. بهر حال همه اینا رو گفتم که بگم وقتی میخواستی بری تو پارکینگ شیب پله ها یه جوری بود که اگه قدت بلند بود ممکن بود سرت بخوره به دیوار ویه نفر اونجا نوشته بود : مواظب سرتان باشید

من اولین بار از شدت بدبینی و حس موش و اینا اون رو سرطان خونده بودم و هر وقت میرفتم تو پارکینگ تا برسم به حیاط نفسم رو حبس میکردم که سرطان نگیرم. راه دیگه ای برای مواظب سرطان بودن بلد نبودم . سرطان گرفتن تو پارکیلگ هم به نظرم خیلی عادی بود و اینکه کسی با مداد و خط کج و کوله رو دیوار نوشته باشه مواظب باشید هم