About bhapppy

یکی بود یکی نبود، دهن جفتشون سرویس شد رفت پی کارش

دسامبر بیست شونزده. وای پی در حال دیسکاس کردن تیکت

امروز بعد از هزار سال اومدم اینجا رو خوندم. نمیدونم چرا. شاید به خاطر حس آخر ساله که آدم ناخودآگاه برمیگرده پشت سرشو نگاه میکنه. آدرس اینجا رو به سختی یادم اومد و بعد که خواستم اینو بنویسم پسوردش رو سخت تر.
خواستم فقط برای خودم یادآوری کنم که اینجا نوشتن خوبه و باید ادامه اش بدم.
همونطور که روز اول حدس زده بودم، هیچ چی از این اتفاقهایی که اینجا نوشتم رو یادم نمیاد و فقط به طرز جالبی حسش شبیه یک فیلمیه که دیدم…

همینا دیگه.
فعلا.

another “previously on life”

No clue why I’m writing this in English but that’s what I am doing now and who cares.

it’s close to one year I have started this new career as an android programmer and it’s been fun so far.

recently I have started thinking about buying a house or town house or something but I assume it’s not very serious yet.

I really like my team here at work but again probably something is not satisfying again, specially recently, which make me kind of uncomfortable.

Life has been good so far. We are back together and everything is really nice and smooth. Love is back to life and what more can I possibly ask for?

what else… most of our friends somehow ended up far far away and everything is on the refresh phase so far. who knows what’s next…

Yesterday I went to play soccer with a bunch of strangers from a meetup group. it was fun and I probably keep going. last year we went to some beach fun meetups and probably it begins this summer again. also we have started going for a light run on the hills close to us but it’s been on and off since then.

Sara has started dome serious working in the film industry and we have high hopes in her.

I keep thinking to open a door to talk to my employer for a raise since there still 6 more month with them till I get to day to day situation before full time position. and yet the income sounds not good enough.

we will be citizens pretty soon! it was just yesterday we landed in LAX for the first time and next thing you know it’s already five years.

after all I’m thankful for all I have and happiness be all over us!

🙂

به مرگ که فکر کنی دلت برای همه تنگ میشود

اینجا جاییست که از بی پناهی سر از اینجا در میاورم. وبلاگ… جایی که برای خودم مینویسم

دیشب که حرف میزدیم حرف از مردن شد حرف از پیشگویی یا چیزهایی شبیه این. مرگ همیشه همراه ماست. هر جا که زندگی هست سایه مرگ هم هست. نه اینکه بخواهم از ترسناک بودن مرگ گفنته باشم. نه. از اینکه احتمال به این زیادی کنار تک تک لحطه هاست و هیچوقت به آن فکر نمیکنیم

همه ما یک روزی میمیریم و چه بهتر که در ۹۶ سالگی باشد اما نمیشود روی چیزی حساب کرد

…مینویسم که از سرم بیرون رفته باشد آن نگاه نگران دیشب که اشکم را در آورد

و بیشتر از دلتنگی دلت برای مانده ها خواهد سوخت

هیچی دیگه همین

آدم درفت نوشتن نیستم. چون حال رفتن و چک کردن درفت رو ندارم. باید در ساده ترین حرکت برام قابل دسترسی باشه. گشادی چاره ای برای آدم نمیذاره

 

همه چی آرومه. کارم رو دوست دارم اگه این رکروتر دهن سرویس بذاره به زندگیمون برسیم

آخر به خاطر همین گه بازیهای اینا مجبورم برم یه جای دیگه. حالال ببین کی گفتم

ماهیگیران دریای دور

در حالیکه خیلی فکرم درگیر درس خوندنه زدم به صحرای کربلا و از مصدق شروع کردم و آلوده توده ایها و سرگذشتشون شدم و رفتم تو فکر تاریخ ایران کشوری که دوست نمی دارم و الان هم که اینجا درحال مستند نگاری بخش هایی از زندگیم هستم

یادم نیست آخرین چیزی که من اینجا نوشتم چی بوده. ک.ن نگاه کردنش رو هم ندارم. ولی جالبه برام که هنوز یادمه که وردپرس نقطه گذاریش و اینا ایز سو فاکد آپ

از نوشته ها و ننوشته های من که بگذریم اینجا یه کامنت گراز حرفه ای پیدا کرده که من رو به این فکر انداخته که برم کامنتها رو تاییدی کنم . اگر چه نمیدونم که آلردی هست یا اصلا امکان پذیره یا نه . ولی میدونم که حس دیدن اونم ندارم

بعد از اون اتفاق که رفتم ایران و مدت طولانی ای اونجا بودم برگشتیم ال ای و من تازه داشتم با حقوق بیکاری خو میگرفتم که یه کار خوب تو یه شرکت خوب پیدا کردم و الان هم نزدیک سه ماهه که اینجا دارم کار میکنم.

اینو سیو میکنم ببینم منتشرش بکنم یا از این به بعد برای خودم درفت بنویسم

اگه یادت رفته بگم اونا هم شنا کردن یاد نمیگیرند که موقع غرق شدن کمتر خوشونو اذیت کنن… ماهیگیرا رو میگم

my first day at work

I’ve got to use all this stuff there’s
on and off
Ricardo was calming me down
happy to know BV, I think he is going to be a good boss.

Boby also was calming me down
I had stress because of working with Linux operating system
I called K and ask for a meeting.

These things where my attempt to document my first day at work while I was driving to our one week hotel residence in Hawthorne.